#شهدای_نوجوان
🔹حیات جاودان🔹
تو همچون غنچههای چیده بودی
که در پرپر شدن خندیده بودی
مگر راز حیات جاودان را
تو از فهمیدهها فهمیده بودی
📝 #قیصر_امینپور
✅ @ShereHeyat_Nojavan
#شهدای_حرم_شاهچراغ
🔹شاگرد حسین!🔹
چشمان تو دید، هر چه این شهر ندید
شاگرد حسین! دانشآموز شهید!
ای شهد لبِ تو از عسل شیرینتر
برخیر ببین که قاسم از راه رسید
📝 #فائزه_امجدیان
✅ @ShereHeyat_Nojavan
هدایت شده از نو+جوان
20.08M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😍 #اختصاصی نو+جوان
🎙️ همخوانی سرود دانشآموزان در دیدار امروز با آقا
از روز اول ☀️
ما پیمان بستیم... 🤝
پای این پرچم 🇮🇷
تا آخر هستیم ✌️
😇 #دیدار_دانشآموزان
💫 رسانه اختصاصی نوجوانان سایت Khamenei.ir 👇
🌱 @Nojavan_khamenei
#امام_حسن_عسکری علیهالسلام
🔹مژدۀ شیرین🔹
آمدی با مژدهای شیرین
بوی گل در آسمان پیچید
مژدهات، دلهای غمگین را
شور و شوق تازهای بخشید
فکر میکردیم بعد از تو
آسمان تعطیل میگردد
آفتاب از شهر خواهد رفت
تا شب تاریک برگردد
فکر میکردیم بعد از تو
آسمان آبی نمیماند
میروی و هیچ گنجشکی
نغمهٔ شادی نمیخواند
آمدی، گفتی که بعد از تو
آسمان، سرشار آواز است
میتوان تا ابرها پر زد
راههای آسمان باز است
آمدی گفتی که بعد از تو
آخرین گل باز میگردد
بوی گل در شهر میپیچد
فصل گل آغاز میگردد
آمدی با مژدهای شیرین
بوی گل در آسمان پیچید
مژدهات دلهای غمگین را
شور و شوق تازهای بخشید
📝 #علیاصغر_سیدآبادی
✅ @ShereHeyat_Nojavan
#حضرت_زینب علیهاالسلام
🔹فرشتۀ صبور🔹
از غیب ترنّم حضوری آمد
از قلۀ آسمان چه نوری آمد
بعد از حسن و حسین در خانۀ وحی
«زینب» چه فرشتۀ صبوری آمد
📝 #عباس_شاهزیدی
✅ @ShereHeyat_Nojavan
#حضرت_فاطمه علیهاالسلام
🔹افطار مهربانی🔹
علی بود و همراز او فاطمه
و گلهای روییده در باغشان
همه روزه بودند و در انتظار
که روید گل با شکوه اذان
همه روزه بودند و افطار شد
و یک سفرۀ ساده روی زمین
دو تا قرص نان بود و یک کاسه شیر
و یک کاسۀ آب، تنها همین
فقیری به در زد، کسی خانه نیست؟
منِ بینوا را کمی نان دهید
صدایش که بوی غم و رنج داشت
به گوش همان روزهداران رسید
نگاهی به یکدیگر انداختند
گل خنده بر رویشان نقش بست
و تصویر همرنگی از همدلی
بر آن چهرههای خدایی نشست
علی از سر سفره برخاست زود
به یک دست نان و به یک دست، شیر
غذا را علی برد تا پشت در
نباید گرسنه بماند فقیر
سر سفره، آن شب جز آن چند گل
خدا بود و آواز و مهتاب بود
همه روزه بودند و افطارشان
به جز مهربانی، فقط آب بود
📝 #مصطفی_رحماندوست
✅ @ShereHeyat_Nojavan
#حضرت_فاطمه علیهاالسلام
🔹اشک مهتاب🔹
کتاب آسمان ورق ورق شد
فرشته گریه افتاد
به گوش خانههای ابر پیچید
صدای نالهٔ باد
شبی سیاه بود و بیستاره
و ابرهای بیتاب
چکیده بود روی گونهٔ شهر
دو قطره اشک مهتاب
همان شبی که نخلها خمیدند
و شاخهها شکستند
جوانههای غصه در دلِ در خاک
دوباره حلقه بستند
کسی ستاره روی شانه میبرد
امام اوّلی بود
تمام کوچههای شهر، محوِ
غریبیِ علی بود
میان خانهای که تا دم صبح
پر از فرشتگان بود
صدای گریهای شنیده میشد
صدای کودکان بود
«حسین» مثل ابر، گریه میکرد
«حسن» غمی به دل داشت
شبی سیاه، توی سینهٔ خاک
علی ستاره میکاشت!
📝 #حمید_هنرجو
✅ @ShereHeyat_Nojavan
زمینه نوجوان؛ بهشت زیر پای مادره.mp3
زمان:
حجم:
1.99M
#فاطمیه
#زمینه
🔹بهشت زیر پای مادره🔹
لبم با اسم تو معطره
چشام حالا چشمۀ کوثره
داره دلم آرزوی بهشت
بهشت زیر پای مادره
مادر، دلم میخواد ببوسم خاک زیر پاتو
مادر، دلم میخواد دوباره بشنوم دعاتو
مادر، دلم میخواد که هستیمو بدم براتو
تو تموم زندگیم، بوده سایهت رو سرم
افتخار من اینه، که تو هستی مادرم
«مادرم یا زهرا یا زهرا»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اون روزی که از همه سختتره
امید هر کسی به مادره
اسمتو میبرم با افتخار
چادر تو پناه محشره
مادر، میشه یه رشته از چادر تو پناهم
مادر، مثه همیشه من محتاج یک نگاهم
مادر، شده نذر شما ناله و اشک و آهم
فاطمیه که میاد، غصهداره دل من
روضه خون میشه چشام، بیقراره دل من
«مادرم یا زهرا یا زهرا»
📝 #یوسف_رحیمی
✅ @ShereHeyat_Nojavan
زمینه نوجوان؛ خیمۀ عزا.mp3
زمان:
حجم:
973.6K
#فاطمیه
#زمینه
🔹خیمۀ عزا🔹
روضههای خونگی برپا میشه
با سوز و گداز مادرامون
خیمۀ عزا چقدر زیبا میشه
با چادر نماز مادرامون
من میشم خادم هیأت
با نگاه لطف مادر
سینه میزنم دوباره
زیر لب میگم یا حیدر
یا حیدر میگم، که دل فاطمه رو شاد کنم
یا حیدر میگم، دلو از غصهها آزاد کنم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عاقبت به خیریمون معنا میشه
با نور دعای مادرامون
روضهخون حضرت زهرا میشه
اشک و نالههای مادرامون
داره عطر و بوی غربت
اشک و آه بیصداشون
معنا میشه فاطمیه
توی بغض و گریههاشون
یا زهرا میگم، هر جا که روضهای برپا بشه
یا زهرا میگم، تا دلم خونۀ مولا بشه
📝 #سیدرضا_حسینی
✅ @ShereHeyat_Nojavan
#حضرت_فاطمه علیهاالسلام
🔹دل مهتاب میسوزد🔹
کسی آهسته میگرید
درون سینۀ زینب
دل او میزند پرپر
میان دستهای شب
حسین از گوشۀ چشمش
غمش را میکند جاری
حسن چون شمع میسوزد
میان خواب و بیداری
چرا این کودکان امشب
همه تا صبح بیدارند؟
کنار بستر مادر
سیهپوش و عزادارند
خداوندا چرا امشب
چراغ خانه خاموش است؟
چرا امشب علی گریان
به جمع بچهها پیوست؟
کسی دیگر نمیخوانَد
لالاییهای مادر را
دل مهتاب میسوزد
برای خانۀ زهرا
📝 #رودابه_حمزهای
✅ @ShereHeyat_Nojavan
زمینه نوجوان؛ پناه من.mp3
زمان:
حجم:
1.05M
#فاطمیه
#زمینه
🔹پناه من🔹
یا زهرا یا زهرا سلام
مادر یازده تا امام
سایۀ چادرت رو سرم
الهی که باشه مستدام
ای مادر اشکامو ببین
حالا که اینجا اومدم
قطرهترین قطره منم
به سمت دریا اومدم
قدم بر میدارم با هزار تا امید اینجا میام مادرم
تویی تکیهگاه من، همیشه پناه من، تویی یاورم
«یا فاطمه یا فاطمه»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میگیرم درس بندگی
از تو همیشه مادرم
غم ندارم توی زندگی
وقتی تویی سایۀ سرم
هر جایی که خوردم زمین
پا شدم گفتم یا علی
میدونم فردا روشنه
وقتی که هستم با علی
روی مهر تو مادر، حساب میکنم تو هر، غم و مشکلی
یادم دادی تو غمها، توی اوج ماتمها، بگم یا علی
📝 #سیدرضا_حسینی
✅ @ShereHeyat_Nojavan
💠 عنْ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ(علیهاالسلام) بِنْتِ رَسُولِ اللَّه(صلیاللهعلیهوآله)...
سادات به او مادر میگویند و غیرسادات آرزو دارند بتوانند به او مادر بگویند.
من اما همیشه دوست دارم به او مادربزرگ جوان بگویم.
مادربزرگها خوبیهای زیادی دارند مثل مهربانی؛ اما مهمترین چیزی که با آن شناخته میشوند قصهگویی است.
قصهها با روان بچهها گره میخورند.
بچهها با قصهها زندگی میکنند و بزرگ میشوند.
زندگیهای بدون قصه انگار چیزی کم دارند. چیزی در حد و اندازۀ خود زندگی.
آدمها بدون قصه انگار بزرگ نمیشوند.
اینکه چه کسی قصه را تعریف میکند به اندازۀ خود قصه مهم است.
مادربزرگی که بزرگترِ زنهای همۀ عالمهاست باید قصهای که تعریف میکند قشنگترین قصۀ همۀ جهانها باشد.
مادربزرگی که هنگام رفتن از دنیا توی وصیتنامهاش به همسرش نوشته است: سلام مرا به همۀ فرزندهایم تا روز قیامت برسان.
مادربزرگ برای همۀ بچههایش تا روز قیامت یک قصه تعریف کرده است.
قصهای که طولانی نیست وخیلی ساده و صمیمی است.
قصهای که هیچ وقت تکراری نمیشود و هربار که آن را بشنوی غم تازهای را از دلت بیرون میبرد.
قصه، خانوادگی است. شخصیت اصلی آن تا نیمۀ قصه یک زن است با پدر و همسر و دو پسرش.
مادر بزرگ هم خودش شخصیت اول قصه است و هم راوی است.
او بدون اینکه شخصیت محوری خودش را پررنگ نشان بدهد آرام آرام قصه را روایت میکند.
این روایت در کمال سادگی و صمیمیت، جذاب و شگفتانگیز است.
مادربزرگ روایتش را از اینجا شروع میکند که یک روز پدرش در خانهشان را میزند.
دختر در را باز میکند.
پدر سلام میکند. میگوید من امروز احساس ضعف دارم. آن عبای یمانی مرا بیاور و روی من بکش.
دختر این کار را انجام میدهد.
بعد از آن پسرش در میزند، بعد پسر کوچکترش و بعد همسرش.
آنها بعد از سلام متوجه یک رایحۀ پاک میشوند و از آن رایحه متوجه مهمانی که در خانه است.
قصه خیلی ساده و معمولی است اما کمکم شنوندهای که ما باشیم شناخت دیگری از اهل خانه پیدا میکنیم.
انگار اهل این خانه با اهل زمین خیلی فرق دارند.
انگار همۀ چیزهای سادۀ دیگر مثل آن عبا و مثل آن رایحه، غیرمعمولیاند.
حتی آن احساس ضعف انگار معنای دیگری میدهد.
اهل خانه همدیگر را خیلی دوست دارند و به هم خیلی احترام میگذارند. این از نوع سلام کردنشان پیداست.
آنها موقع سلام کردن اصرار دارند هم زمان هم نسبت خونی و ایمانیشان را متذکر شوند و هم مأموریت تاریخی و تکوینیشان را.
پدرم، فرستادۀ خدا
پسرم، صاحب حوضم
پسرم، شفاعت کنندۀ امتم
برادرم، جانشینم و صاحب پرچمم
دخترم، پارۀ تنم
...