eitaa logo
شیفتگان تربیت
13.6هزار دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
22.1هزار ویدیو
1.5هزار فایل
﷽ « تربیت : یعنی که #خـــــــــود را ساختن بعد از آن بر دیگـــــــــران پرداختنـ ...💡» • مباحث تربیتی - معرفتی و بصیرتی 🪔 ⊹ @Gaam2iran 🕊༉ - کانال را به دیگران هم معرفی فرمائید🌱؛ #تبلیغات نداریم!
مشاهده در ایتا
دانلود
شیفتگان تربیت
* 💞﷽💞 #رمان_ضحی♥️ #21 ولی چندین سال بعد تکذیب شد گفتن یه پزشک شیطنت کرده جمجمه انسان و بدن میمون ر
* 💞﷽💞 ♥️ کتایون دوباره پرسید: خواهر چی؟ _خواهر که... دارم ولی نه از همین پدر و مادر. _یعنی چی؟ _دخترعموم رضوان، خواهر رضاعی(شیری) منه ژانت چشمهاش گرد شد. فوری توضیح دادم: منظورم اینه که.. خب چطور بگم در اسلام یه حکمی هست که اگر بچه ای از شیر مادر بچه ی دیگه ای تغذیه کنه خواهر و برادر میشن و محرم! رضوان با من و رضا که دوقلو هستیم و هم شیر، خواهره. رضاعی! ژانت زیر لب گفت:چه جالب و دیگه چیزی نگفت. اینبار من سوال کردم. از کتایون: تو چی خواهری برادری؟ سرتکون داد: نه... همین. من هم دیگه چیزی نپرسیدم و بلند شدم: فکر کنم این چای دم اومد بریزم بیارم... با سینی چای و پیش دستی پولکی برگشتم و تعارف کردم: بفرمایید چای لاهیجان که این تی بگ ها هاضمه رو قتل عام کردن! با ذوق چای رو بو کشید و پولکی رو توی دهنش گذاشت: چقدر حس خوبی دارن اینا! من عاشق سوغاتی ایرانی ام... _ تاحالا مسافرت نرفتی ایران؟ اصلا شناسنامه ایرانی داری؟ ژانت هم چای و پولکی برداشت و مشغول شد. به نظر خوشش اومده بود کتایون جوابم رو داد: آره بابا شناسنامه که دارم ولی تابحال نه نرفتم! _چرا با اینهمه علاقه؟ ممنوع الورودی؟ _من نه ولی بابام آره احتمالا...دوست نداره که منم برم _چطور مگه پرونده ای داره توی ایران؟ _نمیدونم دقیق من از کاراش خبر ندارم ولی فکر کنم مربوط به کارشه به هر حال اون یه تاجره من زیاد از مراوداتش سر در نمیارم... سوال دیگه ای نپرسیدم و کمی از چای خوردم که دوباره کتایون سوال بعدی رو پرسید: راستی میگم به نظرت تا هفته ی دیگه این کارت باهامون تموم میشه یا نه؟! فنجون رو از لبم فاصله دادم:_کار من نیست کار خودته! چطور مگه عجله داری؟ خندید: نه ولی اگر تموم بشه این وقت سال خونه از کجا میخوای پیدا کنی! لبخندی زدم:_جا پیدا میشه نگران نباش خدا بزرگه... سری تکون داد: امیدوارم. البته بخاطر ژانت میگم من که نه سر پیازم نه ته پیاز! ژانت بلند شد و بی هیچ حرفی رفت سمت سرویس. همین که در رو بست کتایون یکم خودش رو روی مبل جا به جا کرد و بعد با حالت یکم جدی و یکم متاسف و بیشتر مجبور گفت: _میدونی هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی مجبور بشم از آدمی مثل تو عذرخواهی کنم اما هر چی فکر کردم دیدم رفتار اون روزم خیلی هیجانی و تند بود. تحت تاثیر حال بد ژانت کلا کنترلم رو از دست دادم و رفتار خیلی بدی باهات کردم. درسته که من با تفکر تو عمیقا مشکل دارم اما خب نمیشه همه اتفاقات بد رو گردن یک نفر انداخت تو مقصر نیستی شاید نمیدونی از چی داری دفاع میکنی رفتارت که اینو میگه... البته من آدم زودباوری نیستم ولی تو هم به نظر نمیاد آدم بدی باشی... به همین خاطر... باید بگم بابت رفتار اون روز متاسفم... لبخند دردناکی روی لبم نشست: _خواهش میکنم! درباره تفکراتمون بزودی هر دو به نتیجه میرسیم اما میخوام یه چیزی رو از ته قلب باور کنید؛ والله، قسم به تمام مقدساتی که از همه ی دنیا برام عزیز ترن. هدف من از این بحث نه اذیت کردن شما نه حتی مسلمون کردن شما نیست من فقط میخوام وکیل باور مظلومم باشم و رفع اتهام کنم این حق منه که حمله ای که بهم میشه رو جواب بدم... من فقط میخوام ما رو هر اونچه که هستیم و فکر میکنیم همه بشناسن فقط میخوام خودمو معرفی کنم اصلا اصراری ندارم شما چیزی رو بپذیرید فقط میخوام تعریف درستی ازش داشته باشید از ماهیتش.. این صبحونه آماده کردنا و چای دم کردنا و قرمه سبزی درست کردنا هم نه رشوه ست نه قراره شما رو نمک گیر کنه اینا فقط محبته... بخاطر اینکه بدونید یک مسلمان همه ی وجودش محبت به آدمهاست نه اون چیزی که به شما معرفی شده.. من فقط حقیقت درونی اعتقادی م رو آشکار میکنم من واقعا از اینکه برای دو تا آدم چای دم کنم و خستگی شون رفع بشه لذت میبرم این تربیت دینی منه هیچ ریا و هیچ توقعی پشتش نیست شما مختارید باور کنید یا نه.. این بحث خیلی زود تموم میشه و من از اینجا میرم و رابطه ی ما هم به پایان میرسه اما اون چیزی که من بهش اصرار دارم تصویر ذهنی صحیح شما نسبت به یک مسلمانه اون چیزی که واقعا هست نه کمتر و نه بیشتر نه اینکه شما مسلمان بشید به هیچ وجه... ما فقط میخوایم خودمون رو معرفی کنیم که اونطوری که هستیم ما رو بشناسن... این حق ماست.. سرش پایین بود و گوش میداد. پرسیدم: حالا میتونی به من بگی مشکل ژانت با ما چیه؟ نفس عمیقی کشید و دستهاش رو توی هم گره کرد: خب... اون بدترین ضربه ممکن رو از مسلمون ها خورده. پدر و مادر ژانت هر دو توی یکی از شرکت های برج تجارت جهانی کار میکردن... آیه را خواندم... آهی کشیدم و کتایون ادامه داد: آره... توی حادثه ۱۱ سپتامبر کشته شدن... هر دو با هم... اونم وقتی ژانت فقط ده سالش بود... 15 ساله که تنها زندگی میکنه از همون سن کم باید خرج خودش رو درمی آورده خیلی سختی کشیده نفس عمیقی کشیدم و دستهام رو پشت سرم قلاب کردم:پس که اینطور... ..
9.75M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⁉️ واجب رکنی میدونی چیه؟ •┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈• 🍃@ShifteganeTarbiat
24.95M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 حرف من را از زبان خودم بشنوید: ▪️مذاکره با آمریکا را امام هم ممنوع اعلام کردند، بنده هم ممنوع اعلام کردم. ▪️مذاکره، مشکل ما را با آمریکا حل نمی‌کند. ▪️بنده هیچ وقت به مذاکره با آمریکا خوش بین نبودم. ▪️مذاکره یک‌ فریب است. ▪️همه بدانند،مذاکره با رژیم زورگو و‌ پرتوقعی مثل آمریکا، وسیله ای برای رفع دشمنی نیست. ▪️ما اگر برویم مذاکره کنیم، قطعاً این مذاکره به ضرر ما تمام خواهد شد. ▪️مذاکره با آمریکا، هیچ تأثیری در رفع مشکلات کشور ندارد. ▪️مذاکره با آمریکا عاقلانه، هوشمندانه و شرافتمندانه نیست. •┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈• 🍃@ShifteganeTarbiat
9.82M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف خطاب به آیت الله نائینی: 🔸 خطرات بر این کشور ممکن است باشد، بلاهایی می آید، اما ما نمیگذاریم سقوط بکند‼️ 🤲اللهم عجل لولیک الفرج🤲 •┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈• 🍃@ShifteganeTarbiat
1.51M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 عراقچی: در هنگام خروج از محل مذاکرات غیرمستقیم با هیئت آمریکایی برخورد داشتیم و در حد سلام‌وعلیک صحبت کردیم و چیز فوق‌العاده‌ای نبود. •┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈• 🍃@ShifteganeTarbiat
1.83M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 عراقچی: امروز به مبنای مذاکراتی نزدیک شدیم 🔹دور دوم مذاکرات هم در عمان برگزار می‌شود. امروز فضای جلسه طوری بود که ادامه و استمرار را تضمین می‌کرد. 🔹اگر در جلسۀ آینده بتوانیم مبنا را قطعی کنیم فکر می‌کنم که بخش زیادی را رفتیم و می‌توانیم براساس گفت‌وگوهای واقعی را شروع کنیم. •┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈• 🍃@ShifteganeTarbiat
هر روز یک آیه: 🌺اَعوذُ باللّهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم🌺 🌹بسم الله الرحمن الرحیم🌹 «إِن كَادَ لَيُضِلُّنَا عَنْ آلِهَتِنَا لَوْلَا أَن صَبَرْنَا عَلَيْهَا وَسَوْفَ يَعْلَمُونَ حِينَ يَرَوْنَ الْعَذَابَ مَنْ أَضَلُّ سَبِيلًا» اگر ما بر پرستش خدایانمان استقامت نمی‌کردیم، بیم آن می‌رفت که ما را گمراه سازد! امّا هنگامی که عذاب الهی را ببینند، به‌زودی می‌فهمند چه کسی گمراه‌تر بوده است! تفسیر: آن گاه قرآن در ادامه گفتار مشرکان، و از زبان آن‌ها چنین نقل مى کند: اگر ما استقامت و پایدارى بر پرستش خدایانمان نکنیم، بیم آن مى رود که این مرد، ما را گمراه سازد و ارتباطمان را با آن‌ها قطع کند (إِنْ کادَ لَیُضِلُّنا عَنْ آلِهَتِنا لَوْ لا أَنْ صَبَرْنا عَلَیْها). ولى قرآن از چند راه به آن‌ها پاسخ مى گوید. نخست، با یک جمله کوبنده به این گروه که اهل منطق نبودند، چنین پاسخ مى دهد: هنگامى که عذاب الهى را دیدند به زودى مى فهمند چه کسى گمراه بوده است! (وَ سَوْفَ یَعْلَمُونَ حِینَ یَرَوْنَ الْعَذابَ مَنْ أَضَلُّ سَبِیلاً). این عذاب، ممکن است اشاره به عذاب قیامت باشد، چنان که بعضى از مفسران مانند طبرسى در مجمع البیان گفته اند. و یا عذاب دنیا، همچون شکست دردناک روز بدر و امثال آن، چنان که قرطبى ، در تفسیر معروف خود گفته است. و نیز ممکن است اشاره به هر دو باشد. 🌺🌺🌺 جالب این که این گروه گمراه، در این سخنان خود، به دو کار ضد و نقیض دست زدند. از یک‌سو، پیامبر و دعوتش را به باد مسخره مى گرفتند، اشاره به این که آن قدر ادعاى او بى اساس است که ارزش برخورد جدى ندارد. و از سوى دیگر، معتقد بودند اگر دو دستى به آئین نیاکان خود نچسبند، امکان دارد سخنان پیامبر(صلى الله علیه وآله) آن‌ها را نیز از آن بازگرداند. و این نشان مى دهد که سخنانش را فوق العاده جدى، مؤثر، حساب شده و داراى برنامه مى دانستند. این پریشان گوئى از افراد سرگردان و لجوج بعید نیست. به علاوه، بسیار دیده شده است که منکران حق، هنگامى که در برابر امواج خروشان منطق رهبران الهى، قرار مى گیرند، گاهى، استهزاء را به عنوان یک تاکتیک براى کوچک نشان دادن و محو آن، انتخاب مى کنند در حالى که، در باطن چنین عقیده اى ندارند، و گاه، آن را جدى گرفته با تمام وجود با آن مبارزه مى کنند. (تفسیر نمونه/ ذیل آیه ۴۲ سوره‌ مبارکه فرقان) •┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈• 🍃@ShifteganeTarbiat
4.54M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 کلیپ : شدیدترین سقوط برای انسان •┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈• 🍃@ShifteganeTarbiat
9.02M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خانم ۲۹ ساله ای هستن که هنوز ازدواج نکردن چیکار کنن؟ •┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈• 🍃@ShifteganeTarbiat
4.94M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 بازنشر اخبار جعلی و کپی‌کردن ایده‌های دیگران چه حکمی دارد؟ •┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈• 🍃@ShifteganeTarbiat
شیفتگان تربیت
* 💞﷽💞 #رمان_ضحی♥️ #22 کتایون دوباره پرسید: خواهر چی؟ _خواهر که... دارم ولی نه از همین پدر و مادر.
* 💞﷽💞 ♥️   تمام رفتارهای عجیب و غریب ژانت یکی یکی از جلوی چشمهام عبور میکردن و دیگه کاملا قابل درک بودن... کتایون باز ادامه داد: و اینجا همون خونه ایه که با پدر و مادرش زندگی میکردن و هیچ وقت حاضر نشد اینجا رو با یه خونه کوچیکتر عوض کنه با اینکه اجاره اینجا براش خیلی سنگین بود... برای همین نمیخواست همخونه بپذیره و بدتر از اون یه همخونه ی مسلمون چون مدام اون حادثه رو براش تداعی میکرد... ژانت از سرویس بیرون اومد و مکالمه ی ما همونجا تموم شد... حالم واقعا بد شده بود... از همون اول ژانت به نظرم دوست داشتنی اومد ولی حالا حس خاص تری بهش داشتم. علاقه توام با دلسوزی و احترام. چقدر تنها زندگی کردن و پول درآوردن توی این جنگل بزرگ سخته مخصوصا وقتی یه دختر کم سن و سال باشی! شاید باید بابت رفتارش بهش حق بدم. اونقدر دلم از سختی هایی که کشیده به درد اومده بود که حتی دوست داشتم  خیلی بیشتر از این بد خلقی هاش رو تحمل کنم. همین که ژانت خیلی ساکت نشست سر جاش سوالی به ذهنم رسید و پرسیدم: راستی شما چند وقته که دوستید؟ چطوری با هم آشنا شدید؟ کتایون لبخند محوی زد: از سه سال پیش که به عنوان عکاس شرکتشون اومد و عکس های بیلبورد ما رو کار کرد! شاید کمی دور از باور بود که رئیس یک تشکیلات با یک عکاس تبلیغاتی تا این حد صمیمی رفاقت کنه و عجیبتر اینکه با غرور کتایون اصلا سازگار نبود اما صدای زنگ در واحد مجال هر گونه کنجکاوی دیگه ای رو گرفت... از جام بلند شدم و از روی چوب لباسی جلوی در بارونی و شالم رو برداشتم و تن کردم و کیف پولم رو هم برداشتم اما تا خواستم در رو باز کنم کتایون صدا زد: ضحی؟ اولین بار بود که کسی توی این خونه اسمم رو صدا میزد. دلم برای آهنگ تلفظ اسمم تنگ شده بود! برگشتم طرفش:بله کیف پولش رو گرفت طرفم: ممنون که حساب میکنی! کیف پول رو ازش گرفتم و بالاخره در رو باز کردم جعبه پیتزاها رو گرفتم و پولش رو حساب کردم. البته از کیف خودم. پذیرایی وظیفه ی میزبانه نه مهمان. بالاخره فعلا اینجا خونه ی من هم هست! برگشتم سر جام و پیتزاها رو گذاشتم روی میز. کیف پول کتایون رو هم بهش برگردوندم. اونم همینطوری  گذاشت توی کیفش شام در سکوت خورده شد و من هم نهایت لذت رو از پیتزای سبزیجاتم بردم! غذا که تموم شد جعبه ها رو جمع کردم و خواستم بلند شم که ژانت گفت: چرا همه آشغالا رو میبری خودمون میبریم دیگه... سر تکون دادم: خب من که دارم میرم اینارم میبرم دیگه چه اشکالی داره... جعبه ها رو توی سطل زباله انداختم و برگشتم سر جام... خواستم سوال کنم ادامه بدیم یا نه که ژانت حرفم رو قطع کرد: _من... سرش رو بلند کرد و به من چشم دوخت: _به هر حال من هم یک خداباورم... برای همین هر چی فکر میکنم نمیتونم ازت تشکر نکنم... بابت این توضیحاتی که دادی... توی این سالها همیشه هر وقت با کسی خصوصا با کتایون سر این موضوع حرف میزدیم من اطمینان کامل داشتم ولی هیچ وقت نتونستم دلیل بیارم و اثبات کنم چون متاسفانه احساسات  و ادراکات قلبی قابل انتقال نیستن... خیلی خوشحالم که اینهمه دلیل منطقی برای اثبات وجود خدا هست ولی به هر حال برای من چندان فرقی نمیکنه چون من خدا رو دیدم. حس کردم. با همون نشانه هاش که گفتی پس چطور میتونم انکارش کنم ؟ من سالها تنها زندگی کردم و هیچ حامی و کمکی نداشتم اونم توی محیط خطرناکی مثل نیویورک ولی هیچ وقت آسیبی بهم نرسید و این توی شرایط من شبیه معجزه است چون همیشه ازش خواستم کمکم کنه... و اون هم اینکار رو کرد. بارها و بارها دور شدن خطر رو حس کردم درحالی که خودم هیچ وقت نمیتونستم اون خطرها رو از خودم دفع کنم... من مطمئنم که هست اما هیچ وقت نتونستم توضیحش بدم... تو کاری که من نتونستم انجام بدم رو انجام دادی! ممنونم... حالم منقلب شده بود از اینهمه ایمانی که توی وجود این دختر جمع شده بود. اونقدر عاشق خدا بود که فقط چند تا دلیل در اثبات حضورش به حدی شادش کرده بود که به زعم خودش آدمی رو که شاید خیال میکرد هم مسلک قاتلین پدر و مادرشه ببخشه و ازش تشکر کنه... پس دلیل آرامشش این بود... لبخند گرمی زدم: _چه ایمان محکم و زیبایی داری ژانت بهت غبطه میخورم! تو درست فکر میکنی محاله کسی صادقانه از خدا کمک بخواد و خدا کمکش نکنه برای خدا فرقی نمیکنه چه شرایطی داری چون قدرت مطلقه و نشد براش وجود نداره پس جای تعجب نیست... واقعا کسی که به خدا وصل میشه خوش بحالش شده چون به قدرت برتر وصل شده اینم از جذابیت های خلقته که کوچولوهایی مثل ما هم امکان رفاقت با انتهای قدرت و محبت و آگاهی رو دارن! ..
6.34M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 روزایی که امضای کری تضمین بود 🔹خیابان های تهران، شب اعلام برجام کاش برخی از هموطنانمان از گذشته عبرت می‌گرفتند... •┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈• 🍃@ShifteganeTarbiat