eitaa logo
Tsukino...:)
54 دنبال‌کننده
142 عکس
16 ویدیو
0 فایل
بنفشه ای تک و تنها در بیابان، زیر نور مهتاب نشسته بود.. https://eitaa.com/Marius_Sh
مشاهده در ایتا
دانلود
گل نرگس.. گلی که در زمستان و از میان برف و سرما سر بیرون میاره و به آسمان درخشان سلام می‌کنه..(:
هدایت شده از دلنوشته های یک.....؟
بچه ها جدی میگم اگه بدی ای کردم یا کاری انجام دادم که ناراحت شدین از دستم، اگه دیر جواب پیاماتونو دادم یا تو کانالاتون حرفی بهم زدین و من ندیدم و جواب ندادم اگه یه وقت حرفی زدم که به خودتون گرفتین اگه محتوای چرا و پرت و مسخره ای تو این کانال و کانال های قبلیم گذاشتم و یا با غر غر هام باعث شدم حالتون بد بشه و ناراحت بشید خواهش میکنم خواهش میکنم حلالم کنین واقعا از همه معذرت میخوام 🖤 فعلا یا علی :)
دبستان که بودم، وقتی برای تکلیف ها مجبور میشدم بیدار بمونم فکر میکردم که این بزرگترین رنجه.. پانزده سالم که شد، فکر میکردم این غم و دلهره‌ای که به دلم می‌افته بزرگترین رنجه.. هجده سالم که شد، فکر میکردم فشار کنکور و اون شرایط بزرگترین رنجه.. وقتی که دانشجو شدم فکر میکردم پروژه های سنگین دانشگاه و ناکامی در برابرشون بزرگترین رنج هستن.. و حالا.. در آستانه بیست سالگی... میبینم هر اتفاقی که می‌خواسته بیافته در زمان خودش افتاده. خورشید همه اون شبایی که گمان می‌کردم صبح نمیشن رو واضح دیدم و همه اون روزایی که حتی روی پا ایستادن رو معجزه میدونستم به سلامت به شب رسیدن.. و در نهایت، همه این ها من رو به چیزی که هستم تبدیل کرده.. و همچنان تلاشم رو میکنم تا به جلو برم.. هر‌چه بادا باد.
هدایت شده از 𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
هدایت شده از ناشناس‌های ازدواجی
‌ بهم گفت: بعد شنیدن خبر شهادت سید حسن نصرالله؛ وسط معرکه و میدون جنگ بودیم. رو کردم سمت رزمنده‌ها و بهشون گفتم: حق ندارید خم به ابرو بیارین! الان وقت جهاده؛ خدا هم فهمیده ما فراموشش کردیم و جذب شخصیت سیدحسن شدیم، سید رو ازمون گرفت، تا دوباره برگردیم سمت خدا.💔
دوستان.. از اونجایی که می‌دونم جمع هنرمندا و نویسنده ها و ایده‌پردازا جمعه میگما آی‌نقد یه فراخوان گذاشته. یه فراخوان، برای اینکه ما هم از هر چه داریم و نداریم و در نهایت هنرمون استفاده کنیم، تا ماهم به سبک خودمون حرفمون رو بزنیم. میتونید بزنید روی لینک تا بنر براتون بیاد و بتونید شرکت کنید.
هدایت شده از دیوانِ لعیا.
دیشب که اشک‌هام‌ درد نداشتن و بی‌‌هویت نبودن، بلکه‌ می‌سوختن و تعلق داشتن، فهمیدم آخرین بارم بوده. این‌‌بار نذاشتم مشت بخورم‌ یا زمین‌ گیرم‌ بندازه تا کبود بشم، اجازه ندادم این بار دردم بگیره. این‌بار لازم نبود با زور سیلی و آتش بسوزم که این دروغ ساخته شه " سوختم چون خورشیدم؛ خورشید می‌سوزه!" این‌بار شجاع بودم. دستش‌ رو گرفتم و از پشت‌ ابرها بیرون‌ کشیدمش. قرمز نشدم‌. زخمی نشدم. سوختم‌‌.‌ واقعا سوختم. این‌بار اونجوری سوختم‌ که حقیقت رو از بین دروغ‌هام بیرون بکشم و راستش رو بگم، وقتی میگم:" من خورشیدم و خورشید می‌سوزه‌‌." امروز صبح که دیدم گودی‌ چشم‌هام مثل زمین سخت، آب و خط لبخندم‌ با اشک‌هام‌ موندنی‌ میشه، فهمیدم آخرین بارم بوده. تمام این سال‌ها، خورشید ازم جا مونده بود و منم جرأت برگشتن‌ و پیدا کردنش‌ توی اون تاریکی رو نداشتم. امروز، یه سرکی توی اون اتاق وحشتناکِ خالی کشیدم. دستش‌ رو دراز کرده بود و حالا تصمیم‌ سرنوشت ساز‌ باید گرفته می‌شد؛ توسط من. " بترس و بسوز، اما بیارش‌ پیش خودت‌؛ یا جرأت ترسیدن‌ رو هم به خودت نده و منتظر گریه‌های دردناک بعدی باش." و من انتخاب کرده بودم؛ بچگی‌هام انتخاب کردم که زمینی‌ نباشم که دردش می‌گیره و ماهی نباشم‌ که نیازمنده‌. دریایی نباشم که متلاطمه و جنگلی نباشم که بهم ریخته‌ست‌. من از همون لحظه‌یِ نخستینِ شنیدن‌ِ اذان، تا حالا که بوی چوب خیس خورده بینیم رو پر کرده، انتخاب کرده بودم‌ که خورشید باشم. نور باشم و زهرا باشم. بسوزم‌ و اگر طاقت فرسا شد، به اونی که ساخت تا من انتخاب کنم، متوسل شم. واسه همین هم حالا، که سرما کنار گوشم می‌خونه:" من رو برای این بار سوختن انتخاب کن." بی جواب از کنارش می‌گذرم و می‌پرم توی اتاق تاریکی که خورشید منتظرم وایساده. ترسیدم؛ ولی بهش رسیدم. توی اولین لمس چنان داغ و نورانی بود که گفتم مرگ حتمیه‌ ولی... نه. اون مدارا کرد‌. و من دیگه نترسیدم. این‌بار حتی لازم نبود شجاع باشم، فقط باید امیدوار می‌بودم. توی این اتاق تاریک حبس می‌شدم، یا بیرون می‌رفتم و دنیانوردی می‌کردم، اهمیتی نداشت. خورشید توی بغلم بود و نور، چشم‌هام رو پر کرده بود. آخرین آرزو نه، اما تا به امروز تنها خواسته‌ی حقیقی من همین بود. اینکه جرأت کنم بترسم، و اقدام کنم به بودن. اینکه دروغ نگم و حقیقت رو برای خودم محقق کنم. اینکه زمین نباشم و خورشید باشم. اینکه... اشک‌هام بسوزن؛ ذره ذره کمم‌ کن تا سبک شم برای‌ گرفتن دست‌ آسمان و به بالا رفتن. برای... نور آسمانِ خورشیدِ خدا بودن. ֙⋆ | جرأتِ ترسیدن، اقدامِ بودن
اینقدر هنوز باورم نمیشه که... رهبر شهیدم واقعا توی دهنم نمیچرخه...