eitaa logo
شـمیم‌وصــٰال•
1.5هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
2.4هزار ویدیو
2 فایل
°•﷽•° سَلام‌بَرصاحِب لَحظِهایِ اِنتِظار... در کویِ تو معروفَمُ از رویِ تو مَحروم :)💛 ‌ڪپی:ذکر¹صلوآت‌،ظهوࢪآقا.. ادمین تبادل : @eftekhari735753 کانال کتابمون: @enghelabsquare أللَّھُمَ؏َـجِّلْ‌لِوَلیِڪَ‌ألْفَـــــــــرَج
مشاهده در ایتا
دانلود
‹🖤💭› یه‌رسم‌قدیمی... توی‌بازارطلافروش‌هاهست؛ که‌روزسوم‌محرم گوشواره‌نمیفروشند...💔😭 آه‌یارقیه... اَلسَّلامُ‌عَلَیْکِ‌یا‌سَیَّدَتَنا‌رُقَیَّةَ‌بِنْتَ‌الَحُسَیْنِ‌الشَّهیدِ...🖐🏻🖤 💭⃟🖤¦⇢ •.🌹➺ [@ShmemVsal]
👤 استاد رائفی پور•. 😈کار شیطون فقط ارائه گناه است، اون هیچ‌کدوم از ما رو مجبور نکرده.... 🔥اون دنیا جهنمی‌ها ازش شکایت دارن و میگن: «خدایا کار شیطون بوده، اون رو نگهدار و نگذار رد بشه😕» خداوند هم شیطون رو نگه میداره. 💢شیطون میگه: «من کدوم یکی از شما رو مجبور به انجام کاری کردم؟🤨چه کسی از شما رو مجبور به دروغ‌گفتن و رابطه نامشروع کردم؟ من گفتم اگه دروغ نگی با این تفنگ به تو شلیک می‌کنم؟ پیغمبرشون گفت: به این راه برین منم راه خودم رو ارائه کردم، می‌خواستید حرف پیغمبرتون رو گوش بدین😤» در این‌جا شیطان میگه: «خدایا من از این آدم برائت می‌جویم، خیلی احمقه😏من خودم از خدا می‌ترسم.این رو از من‌فاصله بدین،‌خدایا این شخص‌رو‌ببر اون‌طرف😤.» در این‌جاست که انسان بسیار خشمگین میشه😖 این مکالمات شیطان در قرآن آمده است. •.🌹➺ [ @ShmemVsal ]
حالا تو این برف و سرما یه کلاه سرت کن منجمد نشی، یه کاغذم به لباست بزن ^من بی حجابم^
ظهور ناگهانی است4_6041954228719586883.mp3
زمان: حجم: 5M
📲 فایل‌صوتـے😍 🎙 واعظ: استاد 🔖 ظهور ناگهانی است 🔖 •.🌹➺ [@ShmemVsal]
«🤍🎬»
-
-
تـو‌ڪِتـٰاب‌ِسِہ‌دَقیـقہ‌دَرقیـٰامَت‌اومده‌بـودڪِہ‌
مَـن‌هَـرڪـٰارۍ"شوخۍشوخۍ"اَنجـٰام‌دادم‌
اونـٰا"جدۍجدۍ"نِوشتَن…!😐👀🤞🏻
🤍⃟🎬⸾⸾↬ •° •.🌹➺ °[@ShmemVsal
≣᎒🥀¡ بہ امام‌ علی‹ع› گفت‌: من را بہ اسم خودم ‹فاطمہ› صدا نزن! کہ مبادا حسن و حسین با‌ شنیدن‌ِ نامِ‌ فاطمہ، بہ یادِ‌ مادرشان‌ بیوفتند و اذیت شوند ..🖤 + هرچہ مادر هست، قربانِ چنین نامادری🥀 •.🥀🖤➺ °[@ShmemVsal
دل‌حیـرانInShot_۲۰۲۳۰۱۰۶_۲۲۵۰۳۲۰۹۴_۰۶۰۱۲۰۲۳.m4a
زمان: حجم: 10.4M
این مادر پسران ،ام البنین است که : روایت‌میکند‌دردهای‌مادران‌بی‌پسر‌شده‌را [و شنیدن روایت دردهای مرثیه وار از زبان مادر پسران است که اشک می‌بخشد به چشم و مرثیه سرایی میکند در دل 🖤✨ ] _ و واقعا چه نام مرثیه‌‌واری است مادر پسران برای مادری که تنهاست و بی پسر شده است! _ شاعر:محمدمهدی سیار @del_heyrann
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از شـمیم‌وصــٰال•
بــــــسمِ‌ࢪبــــ‌الـــ؏ــشــق♥️'
••🦋•• و ما مۍدانیم... 🌿 دلت از آن چہ مۍگویندمۍگیرد؛ پس بہ آغوش ما پناهنده شو:)
••🌸 یھ کم فکر کرد و گفت: _سه شنبه. گفتم: _دوست داری چند روزه بری؟ -یه هفته. به وحید نگاه کردم.جدی بهش گفتم: _از سه شنبه یه هفته به محمد مرخصی بده. وحید بالبخند به محمد نگاه میکرد.بدون هیچ حرفی گوشیشو از کنارش برداشت. شماره گرفت. گوشی رو گذاشت روی گوشش.همونجوری که به محمد نگاه میکرد لبخندشو جمع کرد. صداشو صاف کرد.خیلی رسمی گفت: _سلام آقای افتخاری. محمد به من اشاره کرد بگو قطع کنه. بالبخند به محمد نگاه کردم. وحید گفت: _آقای افتخاری لیست مرخصی های هفته آینده رو رد کردید؟....خوبه.از سه شنبه به مدت یک هفته برای آقای محمد روشن مرخصی رد کنید....تشکر.خداحافظ. تا وقتی وحید صحبت میکرد محمد بال بال میزد که نگو... به من میگفت بگو نگه.وقتی وحید قطع کرد دوباره لبخند زد.مطمئن شدم شوخی میکرده.به محمد گفتم: _چه راحت میشه شما رو سرکار گذاشت. محمد جدی به من نگاه کرد و گفت: _سرکار چیه؟ واقعا زنگ زده برام مرخصی رد کرده. به وحید نگاه کردم.گفت: _خودت گفتی دیگه. جدی نگاهش کردم و گفتم: _واقعا الان زنگ زدی؟ بالبخند گفت: _آره. گفتم: _گوشیتو بده. نگاه کردم،دیدم آره،واقعا به آقای افتخاری زنگ زده و صحبت کرده.گفتم: _پارتی بازی کردی؟!!! -خودت گفتی خب!! -هر چی من بگم باید گوش بدی؟!! خندید و گفت: _یعنی میگی به حرفت گوش ندم؟!!! موندم چی بهش بگم.گفتم: _واقعا پارتی بازی کردی؟ -نه بابا! من به همکارام میگم شش ماه یه بار باید مرخصی برن.محمد الان ده ماهه مرخصی نرفته. تو هم نمیگفتی بهش مرخصی میدادم. خیالم راحت شد.وحید بالبخند به محمد گفت: _تو خجالت نمیکشی الان ده ماهه زن و بچه هاتو یه مسافرت نبردی؟ مریم گفت: _بیشتر از یک ساله. وحید جدی شد.میخواست چیزی به محمد بگه به مریم گفتم: _عزیزم.از این به بعد هر وقت هوس مسافرت کردی به خودم بگو. همه خندیدیم. محمد یه نگاهی به وحید کرد و گفت: _اونوقت خودت چند وقت یه بار مرخصی میری؟ وحید به من نگاه کرد بعد رو به محمد گفت: _تو امشب نمیتونی دعوا راه بندازی.من مرخصی هامو گذاشتم برای بعد ازدواجم. محمد گفت: _ببینیم و تعریف کنیم. به محمد گفتم: _طبیعیه که وحید کمتر از نیرو هاش مرخصی بره. وحید به من نگاه کرد.محمد خیلی جدی گفت: _خدا کنه شیش ماه دیگه هم نظرت همین باشه. وحید گفت: _محمد تو امشب چته؟!! محمد باناراحتی گفت: _نگرانم. نه فقط امشب.از وقتی امین اومد خواستگاری زهرا نگرانم.از وقتی تو اومدی خواستگاریش نگران تر شدم. خواهر دسته گلم داغون شده.میترسم تو زندگی با تو داغون تر بشه. بعد بلند شد... کفش هاشو پوشید و رفت.وحید خواست بره دنبالش گفتم: _من میرم. یه گوشه ایستاده بود.پشتش به من بود.کنارش ایستادم.گفتم: _یادته بچه بودیم،تو کوچه که بازی میکردیم،من از همه کوچیکتر بودم.شما همه اش مراقبم بودی کسی اذیتم نکنه؟ گفت: _الان بزرگ شدی -ولی هنوز هم مراقبی کسی اذیتم نکنه. -برادر بودن سخته. -مخصوصا اگه خواهری مثل زهرا داشته باشی که همه اش خودشو تو دل سختی ها می اندازه... من بار سنگینی هستم برای همه.بابا،مامان، علی، شما،امین حالا هم وحید.. ولی من هیچ وقت نخواستم هیچ کدومتون رو اذیت کنم.من فقط میخوام تو شرایط مختلفی که برام پیش میاد کاری رو انجام بدم که خدا ازم راضی باشه. -تو بار سنگینی هستی چون خیلی بزرگی. -میگی چکار کنم؟سعی کنم بزرگ نشم که تو دو روز دنیا بیخیال و راحت زندگی کنم؟ سرشو انداخت پایین.بعد یک دقیقه سرشو آورد بالا.به من نگاه کرد و گفت: _سرعت رشدتو کم کن تا ما هم بهت برسیم. -مسخره ام میکنی؟!! من حالاحالا ها مونده تا به شماها برسم.به مامان،بابا، وحید...محمد،وحید میخواد همسرش چجوری باشه؟ -همراه. من و محمد برگشتیم به پشت سرمون نگاه کردیم.بالبخند گفتم: _فالگوش ایستادی؟!! وحید لبخندی زد و گفت: _فالگوش ایستادن بدتره یا غیبت کردن؟ بالبخند به من خیره شده بود.محمد رفت.وحید اومد نزدیکتر.گفتم: _همراه یعنی چی؟ -یعنی اینکه سرعت رشدتو کم کنی تا منم بهت برسم بعد با هم بزرگ بشیم. -وحید -جانم؟ -خیلی دوست دارم..خیلی. لبخند زد.گفت: _بریم،محمد منتظره. چند قدم رفت،ایستاد.برگشت و گفت: _بیا دیگه. بالبخند رفتم کنارش و گفتم: _حالا کی باید سرعت شو کم کنه تا اون یکی بهش برسه؟؟ خندید و همراه هم رفتیم. بعد از عقد وحید گفت:... ادامه دارد... کپے پارت هآے ࢪمان ممنو؏❌😊🖐🏾 •┈••✾•✨🖤✨•✾••┈• @mahisa_ir •┈••✾•✨🖤✨•✾••┈•