eitaa logo
شـمیم‌وصــٰال•
1.5هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
2.4هزار ویدیو
2 فایل
°•﷽•° سَلام‌بَرصاحِب لَحظِهایِ اِنتِظار... در کویِ تو معروفَمُ از رویِ تو مَحروم :)💛 ‌ڪپی:ذکر¹صلوآت‌،ظهوࢪآقا.. ادمین تبادل : @eftekhari735753 کانال کتابمون: @enghelabsquare أللَّھُمَ؏َـجِّلْ‌لِوَلیِڪَ‌ألْفَـــــــــرَج
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از برای آگاهی!🇮🇷🇵🇸
همسایه ها حمایت...🙂 چند نفر میفرستین اینور؟ آمار گیر کرده... امام زمانی ها عضو شن...☺️🤍🌿 @BarayeAgaahi
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
••|💔^^ توی شب های تنهایی تو روزایی که بی تابم... 🌿 ••• ^^ @ShmemVsal ^^
-یہ‌چیزۍ‌بگم‌درِ‌گوشۍ… یعنۍ‌انقدرازمابدۍ‌دیدۍ‌که‌نمیطلبۍ بیایم‌حَرمت؟:) ‹ 🖤🥀⸾⸾ •° ^^ @ShmemVsal ^^
سلام علیکم🌱 از امشب انشاءالله رمان جدید بارگزاری میشه.. رمان @ShmemVsal
هو العشق♥️ مدافع عشق☺️ یکی از چشمانم را میبندم و با چشم دیگر در چهارچوب کوچک پشت دوربین عکاسیام دقیق میشوم... هاله ای لبخند، لبهایم را میپوشاند؛ سوژه ام را پیدا کردم... پسری با پیرهن شونیز سرمه ای که یک چفیه ی مشکی نیمی از بخش یقه و شانه اش را پوشانده؛ شلوار پارچه ای مشکی و یک کتاب قطور و به ظاهر سنگین که در دست داشت. حتم داشتم مورد مناسبـی برای صفحه ی اول نشریه مان با موضوع “تاثیر طالب و دانشجو در جامعه“ خواهد بود. صدا میزنم: -ببخشید آقا، یک لحظه... عکس العملی نشان نمیدهی و همانطور سر به زیر به جلو پیش میروی. با چند قدم بلند و سریع دنبالت میآیم و دوباره صدا میزنم: ببخشید... ببخشید با شمام. با تردید مکث میکنی، می ایستی و سمت من سر میگردانی، اما هنوز نگاهت به زیر است. آهسته میگویی: _ بله؟! بفرمایید. دوربین را در دستم تنظیم میکنم... _ یک لحظه به اینجا نگاه کنید(و به لنز اشاره میکنم) نگاهت هنوز زمین را میکاود. _ ولی... برای چه کاری؟ _ برای کار فرهنگی، عکس شما روی نشریه ی ما میاد. _ خب چرا از جمع بچه ها نمیندازید؟چرا انفرادی؟ با رندی جواب میدهم:نویسنده:میم سادات هاشمی
رمان مدافع عشق♥️ بین جمع، شما طلبه ی جذابتری بودید. چشم های به زیرت گرد، و چهره ات درهم میشود. زیر لب آهسته چیزی میگویی که در بین آن جمله “لا الله الا الله“ را به خوبـی میشنوم. سرمیگردانـی و به سرعت دور میشوی، من مات تا به خود بجنبم تو وارد ساختمان حوزه میشوی... سوژه ی عکاسی ام فرار کرد! با حرص شالم را مرتب و زیر لب زمزمه میکنم: -چقدر بی ادب بود! یک برخورد کوتاه، و تنها چیزی که در ذهنم از تو طلبه ی بی ادب ماند... یک چهره ی جدی، مو و محاسن تیره بود. روی پله، بیرون از محوطه ی حوزه مینشینم و افرادی که اطرافم پرسه میزنند را رصد میکنم. ساعتی است که از ظهر میگذرد و هوا به شدت گرم است. جلوی پایم قوطی فلزی افتاده که هر از گاهی با اشاره ی پا تکانش میدهم تا سرگرم شوم. تقریبا از همه چیز و همه کس عکس گرفته ام، فقط مانده... _ هنوز طلبه ی جذابتون رو پیدا نکردید؟! رو میگردانم سمت صدای مردانه ی آشنایی که با حالت تمسخر جمله ای را پرانده بود... همان چهره ی جدی و پوشش ساده ی چفیه، کوله که باعث میشد به قول یکی از دوستانم نور بالا بزند. _ چطور مگه؟مفتشی؟ اخم میکنی، نگاهت را به همان قوطی فلزی مقابل من میدوزی. نه خیر خانم ؛نه مُفَتِشم نه عادت به دخالت دارم... اونم تو کار یه نامحرم؛ ولی... _ ولی چی؟ دخالت نکنید دیگه، وگرنه یهو خدا میندازدتون تو جهنما! ِ -عجب خواهر من، حضور شما تو اینجا... همون جهنم ناخواسته ست.نویسنده:میم سادات هاشمی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پدر دستاش پناهه‍ تو قلبم پادشاه‍ه‍ 🙂:)) ⁦❤️⁩ •• @ShmemVsal ••
قد يكون حلمك نجمة والله يريد لك القمر شاید آرزوي تو فقط داشتن یک ستاره باشد، ولي خدا برایت ماه را خواسته باشد @ShmemVsal
|••⁦❤️عشق یعنی... ^^ @ShmemVsal ^^
° ° 🌿 میگن وقتایی ڪه بنده میخواد یه گناه بزرگ انجام بده خدا به فرشتگان یا همون ڪرام الڪاتبین میگه فرشته ها شما ها برید... من و بندمو تنها بزارید .. ما باهم یه ڪار خصوصی داریم.. ڪه نڪنه مورد لعن ملائڪه واقع شیم.. ڪه آبرومون نره... انقدر عشق و این همه بۍ وفایۍ؟! ✨شیخ‌حسین‌انصاریان ^^ @ShmemVsal ^^