چشم واڪنڪہ
جهان منتظر دیدن توسٺ
لبِ خورشید درخشان
پے بوسیدن توسٺ...
اول صبح بخند
گل بدهد سینهے صبح
وقت روییدن و بوییدن و
گل چیدن توسٺ!😊🌸
#صبحتونبخیر🌿
اِجْعَلْ قَلْبِي وَاثِقاً بِمَا عِنْدَكَ
دلمرابهآنچهکهنزدتواست
مطمئنوآرامبگردان🌿...
#خدایمن••☘
•• @ShmemVsal ••
شـمیموصــٰال•
رمان مدافع عشق ♥️ #پارت41 لبخند تلخی میزنی و به چشمانم خیره میشوی. _ میدونستی خیلی لجبازی، خانوم کل
رمان مدافع عشق ♥️
#پارت42
دلم برایش کباب میشود.
_ من دروغ نمیگم.
_ چیزایی که گفتید... چیزایی که... اینکه علی میخواد بره، درسته؟
از استرس دست هایم یخ زده. میترسم بویی ببرد. دستم را از دستش بیرون میکشم. آب دهانم را قورت میدهم.
_ بله. میخواد بره...
تو چند قدم جلو می آیی و میپری وسط حرفم.
_ ببین مادر من؛ بذار من بهت...
زهرا خانوم عصبی نگاهت میکند.
_ لازم نکرده! اونقد که لازم بود از زبون خودت شنیدم.
رویش را سمتم برمیگرداند و دوباره میپرسد.
_ تو هم قبول کردی که بره؟
سرم را به نشانه ی تایید تکان میدهم. اشک روی گونه هایش میلغزد.
_ توی حرفات گفتی قول و قرار... چه قول و قراری با هم گذاشتید مادر؟
دهانم از ترس خشک شده و قلبم در سینه محکم میکوبد.
_ ما... ما... هیچ قول و قراری... فقط... فقط روز خواستگاری... روز...
تو باز هم بین حرف میپری و با استرس بلند میگویی.
_ چیزی نیست مادر من، چه قول و قراری آخه؟
_ علی... یکبار دیگه چیزی بگی خودت میدونی!
با اینکه همه ی تنم میلرزد و از آخرش میترسم. دست سالمم را بالا می آورم و صورتش را نوازش میکنم.
_ راست میگه مامان جون، چیزی نیست...روز خواستگاری...علی اکبر...
گفت که دوست داره بره و با این شرط... با این شرط خواستگاری کرد.
منم قبول کردم. همین!
_ همین؟! پس قول و قرارا همین بود؟ صحبت بی محلی و اهمیت ندادن....اینا چی؟!
گیج شده ام و نمیدانم چه بگویم، که به دادم میرسی.
_ مادر من، بذار اینو من بگم؛ من فقط نمیخواستم وابسته شیم؛ همین!
زهرا خانوم از جا بلند میشود و با چند قدم بلند به طرفت می آید.
_ همین؟! همین؟ بچه ی مردمو دق بدی که همین؟! مطمئنی با این وضعی که براش درست کردی راضیه؟ چقد راحت میگی همین! بهش نگاه کردی؟ از وقتی با تو عقد کرده نصف شده! این بچه اگر چیزی گفت، درسته. کسی که میخواد بره دفاع، اول باید مدافع حریم خانواده ش باشه، نه اینکه دوباره و سه باره دست زنشو بخیه بزنن! فکر کردی چون پسرمی چشممو میبندم و میزنم به مادرشوهر بازی؟!
از جایم بلند میشوم و به سمتتان می آیم.
زهرا خانم به شدت عصبی است. سرت را پایین انداخته ای و چیزی نمیگویی.
از پشت سر دستم را روی شانه مادرت میگذارم:
_ مامان توروخدا آروم باش! چیزی نیست. دست من ربطی به علی اکبر
نداره. من... من خودم همیشه دوست داشتم شوهرم اهل شهادت و جنگ باشه... من...
برمیگردد و با همان حال گریه میگوید:
_ دختر مگه با بچه داری حرف میزنی؟ عزیز دلم من مگه میذارم بازم اذیتت کنه! این قضیه باید به پدر و مادرت بین بزرگترا گفته شه! مگه میشه همین باشه.
_ آره مامان، به خدا همینه! علی نمیخواست وابسته ش شم، به فکر من
بود. میخواست وقتی میخواد بره، بتونم راحت دل بکنم.
به دستم اشاره میکند و با تندی جواب میدهد:
_ آره، دارم میبینم چقدر به فکرته!
_ هست... به خدا هست؛ فقط... فقط... تا امشب فکر میکرد روشش درسته. حالا... درست میشه؛ دعوا بین همه ی زن و شوهرا هست قربونت بشم..
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
@ShmemVsal
رمان مدافع عشق ♥️
#پارت43
تو دست هایت را از پشت دور مادرت حلقه میکنی.
_ مادر عزیزم، تو اگه انقدر به هم ریختی برای اینه که حرف رفتن منو شنیدی فدات شم. منم که هنوز اینجام... حق با شماست، اشتباه از من بود. انقدر به خودت فشار نیار، خدایی نکرده سکته میکنی .
نگاهت میکنم. باورم نمیشود از کسی دفاع کرده ام که قلب مرا شکسته؛
اما نمیدانم چه رازی در چشمان غمگینت موج میزند که همه چیز را از یاد میبرم. چیزی که به من میگوید مقصر تو نیستی و من اشتباه میکنم.
زهرا خانوم دست هایت را کنار میزند و از هال خارج میشود، بدون اینکه بخواهد حرف دیگری بزند.
آهسته با تعجب میپرسم:
_ همیشه انقدر زود قانع میشن؟
_ قانع نشد، یکم آروم شد. میره فکر کنه؛ عادتشه. سخت ترین بحثا با مامان سر جمع ده دقیقه ست، بعدش ساکت میشه و میره تو فکر!
_ خب پس خیلی ام سخت نبود.
_ باید صبر کنیم نتیجه ی فکرشو بگه.
_ حداقل خوبه قضیه ی ازدواج صوری رو نفهمیدن.
لبخند معناداری میزنی، پیرهنت را چنگ میزنی و بخش روی سینه اش را جلو میکشی.
_ آره. من برم لباسمو عوض کنم، بدجور خونی شده.
مادرت تا یک هفته با تو سرسنگین بود و ما هر دو ترس داشتیم از اینکه چیزی به پدرت بگوید؛ اما رفته رفته رفتارش مثل قبل شد و آرامش نسبی دوباره بینتان برقرار شد. فاطمه خیلی کنجکاوی میکرد و تو بخوبی جواب های سربالا به او میدادی. رابطه ی بین خودمان بهتر از قبل شده بود اما آن طور که انتظار میرفت نبود. گاهی جواب سوالم را میدادی و لبخندهای کوتاه میزدی. از ابراز محبت و عاشقی خبری نبود. کاملا
مشخص بود که فقط میخواهی مثل قبل تندی نکنی و رفتار معقول تری داشته باشی؛ اما هنوز چیزی به اسم دوست داشتن در حرکات و نگاهت لمس نمیشد.
سجاد هم تاچند روز سعی میکرد سر راهم قرار نگیرد. هر دو خجالت میکشیدیم و خودمان را مقصر میدانستیم.
***
با شیطنت منو را برمیدارم و رو میکنم به زینب:
_ خب شما چی میل میکنید؟
و سریع نزدیکش میشوم و در گوشش آهسته ادامه میدهم:
_ یا بهتره بگم کوشولوت چی موخواد بخلم...
میخندد و خجالت سرخ میشود. فاطمه منو را ازدستم میکشد و میزند توی سرم.
_ اه اه دو ساعت طول میکشه یه بستنی انتخاب کنه!
_ وا... بی ذوق! دارم برای نی نی وقت میذارم.
زینب لبش را جمع میکند و آهسته میگوید:
_ هیس... زشته چرا داد میزنید؟!
یکدفعه تو از پشت سرش می آیی، کف دستت را روی میز میگذاری و خم میشوی سمت صورتش.
_ چی زشته آبجی؟
زینب سرش را پایین می اندازد. فاطمه سر کج میکند و جواب میدهد.
_ اینکه وقتی میرسی سلام ندی.
_ خب سلام علیکم و رحمة الله و برکاته... الان خوشگل شد؟
فاطمه چپ چپ نگاهش میکند.
_ همیشه مسخره بودی!
خنده ام میگیرد.
_ سلام علی آقا. اینجا چیکار میکنی؟
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
@ShmemVsal
هدایت شده از برای آگاهی!🇮🇷🇵🇸
دوستان تقریبا ساعتِ ۴ بعد از مدت هاا مسابقه ی حدسِ شهدارو داریم😍😇🕓
با حمایت کردن از این مسابقه استقبال کنید ، لینکمون رو برای دوستاتون و... بفرستید تا اوناهم بتونن شرکت کنن🙂
جایزه هم داریم ، جایزه ای متفاوت🤩✌️🎁
#حمایت
همسایه و غیرِ همسایه #فور
🆔@BarayeAgaahi