eitaa logo
شـمیم‌وصــٰال•
1.5هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
2.4هزار ویدیو
2 فایل
°•﷽•° سَلام‌بَرصاحِب لَحظِهایِ اِنتِظار... در کویِ تو معروفَمُ از رویِ تو مَحروم :)💛 ‌ڪپی:ذکر¹صلوآت‌،ظهوࢪآقا.. ادمین تبادل : @eftekhari735753 کانال کتابمون: @enghelabsquare أللَّھُمَ؏َـجِّلْ‌لِوَلیِڪَ‌ألْفَـــــــــرَج
مشاهده در ایتا
دانلود
[🎥🌸] یہ‌شهیدِبزرگوآر قبل‌ازرفتن‌بہ‌جبهه! کلۍبرآدندونآش‌خرج‌کرد! بهش‌گفتن تهش‌دیدۍشهیدشدی‌وآسه‌چی این‌همہ‌هزینه‌کردۍ)! گفت‌ برفر‌ض‌شهیدشدم! خدآاونآروسآلم‌دآده! سآلمم‌بآس‌تحویل‌بگیره🌿🎞! 😄‌! •• ••• @ShmemVsal •••
کسے کھ حسیݩ نداࢪد،سࢪنوشټ او چیسݓ؟! ••• ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@ShmemVsal •••
_عاشقےࢪاازآن‌ شھیدگمنامے که‌معشوق‌ ࢪا؛حتےبھ‌قیمتِ ازدست‌دادنِ‌ هویتش‌خࢪیداࢪبود آموختم🙃:)))
- بعضی‌هارودیدیدتانگاهشون میکنیم‌یادشهدامیفتیم؟ ایناهمونایی‌اندکه‌سایه‌به‌سایه شھادت‌زندگی‌میڪنند🚶🏿‍♀ راست‌میگفت:)💔
تا نرود نفس زِ تن ؛ پا نکشم زِ ڪوی تو ♥️ 👀⁦🌱
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 «اُسکلا کجا میرن؟!» 👤 استاد پیشنهاد دانلود 🌿👀 ••• @ShmemVsal •••
ایرانسله
هدایت شده از ارزشی ها
بسیجی به حیا و عفتش معروفه. کوچیک و بزرگ نداره😂😍 ولی تا باشه از این ۲۲ بهمن ها باشه..
شـمیم‌وصــٰال•
رمان مدافع عشق ♥️ #پارت43 تو دست هایت را از پشت دور مادرت حلقه میکنی. _ مادر عزیزم، تو اگه انقدر به
رمان مدافع عشق ♥️ نگاهم میکنی و روی تنها صندلی باقی مانده مینشینی. _ راستش فاطمه گفت بیام. مام که حرف گوش کن؛ آمدیم دیگر. از اینکه تو هم هستی خیلی خوشحال میشوم و برای قدردانی با لبخندی گرم دست فاطمه را میگیرم و فشار میدهم. او هم چشمک کوچکی میزند. سفارش میدهیم و منتظر میمانیم. دست چپت را زیر چانه گذاشته ای و به زینب زل زدهای. _ چه کم حرف شدی زینب! _ کی؟ من؟! _ آره. یه کمم سرخ و سفید! زینب با استرس دست روی صورتش میکشد و جواب میدهد. _ کجا سرخ شدم؟ _ یه کمم تپل! اینبار خودش را جمع وجور میکند. _ ِا.. داداش! اذیت نکن، کجام تپل شده؟ با چشم اشاره میکنی به شکمش و لبخند پر رنگی تحویل خواهر خجالتی ات میدهی. فاطمه با چشم های گرد و دهانی باز میپرسد. _ تو از کجا فهمیدی؟ میخندی. _ بابا مثلا یه مدت قابله بودما! همه میخندیم؛ ولی زینب با شرم منو را از روی میز برمیدارد و جلوی صورتش میگیرد. تو هم به سرعت منو را از دستش میکشی و صورتش را میبوسی. _قربون آبجی با حیام با خنده نگاهت میکنم که یک لحظه تمام بدنم سرد میشود. با ترس یک دستمال کاغذی از جعبه اش بیرون میکشم، بلند میشوم، خم میشوم طرفت و دستمال را روی بینی ات میگذارم. همه یکدفعه ساکت میشوند. _ علی... دوباره داره خون میاد! دستمال را میگیری و میگویی: _ چیزی نیست، زیر آفتاب بودم،طبیعیه. زینب هل میکند و مچ دستت را میگیرد. _ داداش چی شد؟ _ِا! چیزی نیست. آفتاب زده پس کله م همین؛ تو نگران نشو خواهرم، برات خوب نیست. و بلند میشوی و از میز فاصله میگیری. فاطمه به من اشاره میکند _ برو دنبالش. و من هم از خدا خواسته به دنبالت میدوم. متوجه میشوی و میگویی: _ چرا اومدی؟ چیزی نیست که، چرا انقدر گنده ش میکنید؟ _ این دومین باره! _ خب باشه؛ طبیعیه عزیزم. می ایستم... "عزیزم؟!" این اولین باری است که این کلمه را میگویی. _ کجاش طبیعیه؟ _ خب وقتی زیاد تو آفتاب باشی خون دماغ میشی. مسیر نگاهت را سمت سرویس بهداشتی را دنبال میکنم. _ دیگه دستمال نمیخوای؟ _ نه همراهم دارم. و قدمهایت را بلندتر میکنی. ✨نویسنده:میم سادات هاشمی @ShmemVsal