[🎥🌸]
یہشهیدِبزرگوآر
قبلازرفتنبہجبهه!
کلۍبرآدندونآشخرجکرد!
بهشگفتن
تهشدیدۍشهیدشدیوآسهچی
اینهمہهزینهکردۍ)!
گفت
برفرضشهیدشدم!
خدآاونآروسآلمدآده!
سآلممبآستحویلبگیره🌿🎞!
#مرآقباعضآیِبدنمونبآشیمامآنتن😄!
#صرفا_جهت_اطلاع ••
••• @ShmemVsal •••
کسے کھ حسیݩ نداࢪد،سࢪنوشټ او چیسݓ؟!
••• @ShmemVsal •••
_عاشقےࢪاازآن
شھیدگمنامے
کهمعشوق
ࢪا؛حتےبھقیمتِ
ازدستدادنِ
هویتشخࢪیداࢪبود
آموختم🙃:)))
#شهیدانه
-
بعضیهارودیدیدتانگاهشون
میکنیمیادشهدامیفتیم؟
ایناهموناییاندکهسایهبهسایه
شھادتزندگیمیڪنند🚶🏿♀
راستمیگفت:)💔
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♥️-
خیلی قشنگ بود :)
#استورے🌿
••• @ShmemVsal •••
شـمیموصــٰال•
طـࢪف شب شـاࢪژ داࢪیـم 🌱😌 باشیـد👌🏻
65535338425614636
خدمت شما 🙃👀🌿
هرکی زودتر زد
هدایت شده از ارزشی ها
بسیجی به حیا و عفتش معروفه.
کوچیک و بزرگ نداره😂😍
ولی تا باشه از این ۲۲ بهمن ها باشه..
#محور_خنده
شـمیموصــٰال•
رمان مدافع عشق ♥️ #پارت43 تو دست هایت را از پشت دور مادرت حلقه میکنی. _ مادر عزیزم، تو اگه انقدر به
رمان مدافع عشق ♥️
#پارت44
نگاهم میکنی و روی تنها صندلی باقی مانده مینشینی.
_ راستش فاطمه گفت بیام. مام که حرف گوش کن؛ آمدیم دیگر.
از اینکه تو هم هستی خیلی خوشحال میشوم و برای قدردانی با لبخندی
گرم دست فاطمه را میگیرم و فشار میدهم. او هم چشمک کوچکی
میزند.
سفارش میدهیم و منتظر میمانیم. دست چپت را زیر چانه گذاشته ای و به زینب زل زدهای.
_ چه کم حرف شدی زینب!
_ کی؟ من؟!
_ آره. یه کمم سرخ و سفید!
زینب با استرس دست روی صورتش میکشد و جواب میدهد.
_ کجا سرخ شدم؟
_ یه کمم تپل!
اینبار خودش را جمع وجور میکند.
_ ِا.. داداش! اذیت نکن، کجام تپل شده؟
با چشم اشاره میکنی به شکمش و لبخند پر رنگی تحویل خواهر خجالتی ات میدهی.
فاطمه با چشم های گرد و دهانی باز میپرسد.
_ تو از کجا فهمیدی؟
میخندی.
_ بابا مثلا یه مدت قابله بودما!
همه میخندیم؛ ولی زینب با شرم منو را از روی میز برمیدارد و جلوی صورتش میگیرد.
تو هم به سرعت منو را از دستش میکشی و صورتش را میبوسی.
_قربون آبجی با حیام
با خنده نگاهت میکنم که یک لحظه تمام بدنم سرد میشود. با ترس یک دستمال کاغذی از جعبه اش بیرون میکشم،
بلند میشوم، خم میشوم طرفت و دستمال را روی بینی ات میگذارم.
همه یکدفعه ساکت میشوند.
_ علی... دوباره داره خون میاد!
دستمال را میگیری و میگویی:
_ چیزی نیست، زیر آفتاب بودم،طبیعیه.
زینب هل میکند و مچ دستت را میگیرد.
_ داداش چی شد؟
_ِا! چیزی نیست. آفتاب زده پس کله م همین؛ تو نگران نشو خواهرم، برات خوب نیست.
و بلند میشوی و از میز فاصله میگیری.
فاطمه به من اشاره میکند
_ برو دنبالش.
و من هم از خدا خواسته به دنبالت میدوم. متوجه میشوی و میگویی:
_ چرا اومدی؟ چیزی نیست که، چرا انقدر گنده ش میکنید؟
_ این دومین باره!
_ خب باشه؛ طبیعیه عزیزم.
می ایستم... "عزیزم؟!" این اولین باری است که این کلمه را میگویی.
_ کجاش طبیعیه؟
_ خب وقتی زیاد تو آفتاب باشی خون دماغ میشی.
مسیر نگاهت را سمت سرویس بهداشتی را دنبال میکنم.
_ دیگه دستمال نمیخوای؟
_ نه همراهم دارم.
و قدمهایت را بلندتر میکنی.
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
@ShmemVsal