eitaa logo
شـمیم‌وصــٰال•
1.5هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
2.4هزار ویدیو
2 فایل
°•﷽•° سَلام‌بَرصاحِب لَحظِهایِ اِنتِظار... در کویِ تو معروفَمُ از رویِ تو مَحروم :)💛 ‌ڪپی:ذکر¹صلوآت‌،ظهوࢪآقا.. ادمین تبادل : @eftekhari735753 کانال کتابمون: @enghelabsquare أللَّھُمَ؏َـجِّلْ‌لِوَلیِڪَ‌ألْفَـــــــــرَج
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از نـ‌جـ‌واےدِل :)🍃
«💙🖇» ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌✦اِشتیـٰاقۍ‌ڪِہ‌بِہ‌دیدارِ‌تۅ‌دارَد‌دِلِ‌مَن ✦دِلِ‌مَن‌دانَدُ‌مَن‌دانَمُ‌دِل‌دانَدُ‌مَن…🌱 [یا‌صـٰاحِب‌الـزّمـٰان '💚' •مـَن‌زِندِھ‌اَم‌بِھ‌عِشق‌تو.. •آرام‌ِدِل‌ِبۍ‌ِقَرارم‌بیا.. 🖐🏼
حجت الاسلام مهدوی#عفیف اگر #عاشق باشه ابراز نکنه و از اون عشق ....mp3
زمان: حجم: 2.2M
😍 آی جوونایـے ڪہ عفـت بہ خرج میـدین! اینو حتما گوش بدین انگیزه ی خونتون زیاد شه😌👊❤️ •• @ShmemVsal ••
چنل هاے وابستہ بهـ شمیمِ وصٰال! @Lialiman :لیالے ••• @nashnas_shmim:ارزشۍها ••• @info_shamim:اطلاعاٰت •••
شـمیم‌وصــٰال•
_
-'خبرت هست شدی صاحبِ هر بند دلم..🧡'
از خدا باوفا تر کیست ؟:))❤️🌱 @ShmemVsal
حاج قاسم می گفت :♥️ اگر تمام علمای جهان یک طرف باشند و رهبرانقلاب یک طرف دیگر من مطمئنًا به طرف ایشان می روم ..🌱!] 🌸 Join↯🍃 @ShmemVsal
حاج‌اقا‌پناهیان‌میگہ: خدا‌دنبال‌بهونه‌است‌تا‌ببخشتت(:🍃 این‌فرصت‌و‌از‌دست‌ندیم! بلند‌شیم‌بریم‌بگیم‌ببخش‌مارو‌شاید‌امروز روز‌آخری‌باشه‌که‌هستیم...🙂✨! Join↯🍃 @ShmemVsal
⇦{⚡️💭} چند‌پیمانہ‌تفڪر👀⁉️ چر‌ا انقدࢪ پر‌ شدیم‌ ا‌ز حرف‌ مردم؟!🤔 مردم‌ مسخرم‌ مےڪنند‌ چادࢪ سرم‌ ڪنم . .😕 مردم‌ مسخرم‌ مےڪنند‌ برم‌ مسجد‌ نماز . . 😢 مردم‌ مسخرم‌ مےڪنند‌ با شہد‌ا انس‌ بگیرم . . مردم‌ مسخرم‌ مےڪنند‌ . . . ࢪضاے مردم‌ یا ࢪضاے ≈خـدا≈؟🤨 ڪجاے ڪاࢪے مشتے حرف‌ مردم‌ از‌ گوشات‌ بریز بیروݩ واسہ <خـدات‌> زندگے ڪݩ!😍 ببیݩ •خـد‌ا• چجورے دوست‌داره😌 Join↯🍃 @ShmemVsal
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صد بار ببینید کمهببینید آقا چطور با جوونا صحبت می کنند😍 @ShmemVsal
شـمیم‌وصــٰال•
رمان مدافع عشق ♥️ #پارت49 چنگالم را در ظرف سالاد فشار میدهم و مقدار زیادی کاهو با سس را یک جا میخورم
رمان مدافع عشق ♥️ چادرم را روی سرم مرتب میکنم و تقریبًا تا ورودی خواهران میدوم. نمیدانم چرا عجله دارم. از این همه اشتیاق خودم هم تعجب میکنم. هوای ابری و تیره خبر از بارش مهر میدهد. بارش نعمت و هدیه... بی اراده لبخند میزنم و نگاهم را به گنبد پر نور رضا(ع)میدوزم. دست راستم را اینبار نه روی سینه، بلکه بالا می آورم و عرض ارادت وادب میکنم. ممنون که دعوت نامه ام را امضا کردی فدای دست حیدری ات! چقدر حیاط خلوت است... گویی یک منم و تنها تویی که در مقابل ایستاده ای. هجوم گرفتگی نفس در چشمانم و لرزش لب هایم و در آخر این دلتنگی است که چهره ام را خیس میکند؛ یعنی اینقدر زود باید چمدان ببندم برای برگشت؟ حال غریبی دارم...آرام آرام حرکت میکنم و جلو میروم. قصد کرده ام دست خالی برنگردم. یک هدیه میخواهم... یک سوغاتی بده تابرگردم؛ فقط مخصوص من! احساسی که الان در وجودم میتپد سال پیش مرده بود. مقابل پنجره فولادمینشینم...قرارگاه عاشقی شده برایم. کبوترها از سرما پف کرده و کنار هم روی گنبد نشسته اند... تعدادی هم روی سقاخانه اسمال طلا روی هم وول میخورند. زانوهایم را بغل میگیرم و با نگاه جرعه جرعه آرامش این بارگاه ملکوتی را با روح مینوشم. صورتم را رو به آسمان میگیرم و چشم هایم را میبندم. یک لحظه در ذهنم چند بیت میپیچد. _ آمده ام... آمدم ای شاه پناهم بده! خط امانی ز گناهم بده... نمیدانم این اشک ها از درماندگی است یا دلتنگی؛ اما خوب میدانم عمق قلبم از بار اشتباهات و گناهانم میسوزد! یک قطره روی صورتم میچکد و در فاصله ی چند ثانیه، یکی دیگر... فاصله ها کم و کمتر میشود و میبارد رأفت از آسمان بهشت هشتم. لطافت این همه لطف را لمس میکنم. یاد تو و التماس دعای تو... زمزمه میکنم: _ الیس الله بکاف عبده و... که دستی روی شانه ام قرار میگیرد و صدای مردانه ی تو در گوشم میپیچد و ادامه ی آیه را میخوانی. _ و یخوفونک بالذین من دونه... چشم هایم را باز میکنم و سمت راستم را نگاه میکنم... خودتی؟! ینجا؟ چشم هایم را ریز میکنم و با تردید زمزمه میکنم: _ عل... علی! لبخند میزنی و باران لبخندت را خیس میکند. _ جانم؟! یکدفعه از جا میپرم به سمتت و کامل برمیگردم. از شوق یقه ی پیراهنت را میگیرم و با گریه میگویم: _ تو... تو اومدی... اینجا؟! اینجا... پیش...پیش من؟! دست هایم را میگیری و لب پایینت را گاز میگیری. _ ِا زشته همه نگامون میکنن. آره اومدم! شوکه و ناباورانه چهره ات را میکاوم؛ انگار صدسال میشود که از تو دور بودم. _ چجوری تو این حرم به این بزرگی پیدام کردی؟ اصلا کی اومدی؟ چرا بی خبر؟ شیش روز کجا بودی؟ گوشیت چرا خاموش بود؟! مامان زنگ زد خونه، سجاد گفت ازت خبر نداره. من... دستت را روی دهانم میگذاری. _ خب... خب! یکی یکی؛ ترور کردی ما رو که! یکدفعه متوجه میشوی دستت را کجا گذاشته ای. با خجالت دستت را میکشی. ✨نویسنده:میم سادات هاشمی @ShmemVsal
رمان مدافع عشق ♥️ یک ساعت پیش رسیدم. آدرس هتلو داشتم؛ اما گفتم این موقع شب نیام...دلمم حرم میخواست و یه سلام. بعدم یادت رفته ها! خودت روز آخر لو دادی روبه روی پنجره فولاد نمیدونستم اینجایی؛ فقط... اومدم اینجا چون تو دوست... داشتی. انقدر خوب شده ای که حس میکنم خوابم. با ذوق چشم هایت را نگاه میکنم. خدایا من عاشق این مردم! ممنون که او را به من دادهای! _ ِا! بازم از اون نگاه قورت بده ها! چیه خب؟ نه به اون ترمزی که بریدی... نه به اینکه... عجب! _ نمیتونم نگات نکنم! لبخندت محو میشود و یکدفعه نگاهت را میچرخانی روی گنبد؛ حتمًا خجالت کشیدی! نمیخواهم اذیتت کنم. من هم ساکت نگاهم را میدوزم به گنبد. باران هر لحظه تندتر میشود. گوشه ی چادرم را میکشی. _ ریحانه. پاشو الان خادما فرشا رو جمع میکنن. هر دو بلند میشویم و وسط حیاط می ایستیم. _ ببینم دعام کردی؟ مثل بچه ها چندباری سرم را تکان میدهم. _ اوهوم اوهوم! هر روز... لبخند تلخی میزنی و به کفش هایت نگاه میکنی. سرت را که پایین میگیری موهای خیست روی پیشانی میریزد. _ پس چرا دعات مستجاب نمیشه خانوم؟ جوابی پیدا نمیکنم. منظورت را نمیفهمم. _ خیلی دعاکن. اصرار کن... دست خالی برنگردیم. باز هم سکوت میکنم. سرت را بالا میگیری و به آسمان نگاه میکنی. _ اینم دلش گرفته بودا؛ یهو وسطش سوراخ شد. میخندم و حرفت را تایید میکنم. _ خب حالا میخوای همینجا وایستی و خیس بخوری؟ _ نچ! کنارم می ایستی و با هم شانه به شانه میدویم و گوشه ای پناه میگیریم. لحظه به لحظه با تو بودن برایم عین رویاست...تو همانی هستی که یک ماه برایش جنگیدم. صحن سراسر نور شده بود. آب روی زمین جمع شده و تصویر گنبد را روی خود منعکس میکند. بوی گلاب و عطر خاص مقدس حال و هوایی خاص دارد. زمزمه خواندن زیارت عاشورایت در گوشم میپیچد؛ مگر میشود از این بهتر؟ از سرما به دستت میچسبم و بازویت را میگیرم. خط به خط که میخوانی دلم رامیلرزانی! نگاهت میکنم، چشم های خیس و شانه های لرزانت... "من پاکی ات را دوست دارم" یکدفعه سرت را پایین می اندازی و زمزمه ات تغییر میکند. _ منو یه کم ببین... سینه زنیم رو هم ببین ببین که خیس شدم... عرق نوکری ببین... دلم یه جوریه... ولی پر از صبوریه! چقد شهید دارن میارن از تو سوریه چقد... شهید... منم باید برم... برم... به هق هق می افتی؛ مگر مرد هم... گویی قلبم را فشار میدهند. با هر هق هق تو! یک لحظه در دلم میگذرد "تو زمینی نیستی؛ آخرش میپری!" اطلب العشق من المهد الی ابد باید این جمله برای همه دستور شود. ✨نویسنده:میم سادات هاشمی @ShmemVsal