وَلا تَرغبن فیمن زهد عنک...🌱
مراقب دلت باش ؛
فقط پیش کسی بذارش که حاضره
دل به تو ببنده✨ .
[ کلامامیر،نهجالبلاغه،نامهٔ۳۱،بند۱۰۳ ]
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لجبازے صفت شیطان است...
#استادرائفۍپور🌿
'@ShmemVsal"🌻"
وَسَطجاذبہۍِاینهَمهرَنگ
نوڪَرتتابہاَبَدرَنگشُماست
بیخیالِهَمہۍِمَردُمشَھر !
دِلَمآقابِهخُداتَنگشُماست :)💔
"-->@ShmemVsal<--"
فرمانده سپاه تهران: در آینده نزدیک شکست رژیم صهیونیستی را در پادگان دوکوهه جشن خواهیم گرفت
سردار حسن زاده در آیین صبحگاه ۴ هزار نفر از طلایهداران راهیان نور و یادگاران لشکر ۲۷ محمدرسول الله: امروز به یاد دوران دفاع مقدس، پادگان دوکوهه مملو از بچههای دهههای هفتاد، هشتاد و نود بود که با اشتیاق تمام برای میثاق با شهدا، بیعت با رهبر انقلاب، رزمندگان دفاع مقدس، مدافعان حرم در میدان صبحگاه حضور پیدا کردند و یاد و خاطره آن روزها را زنده نگهداشتند.
این جمعیت حاضر آمدند تا بگویند تا آخر پای پیمان خودشان ایستادهاند و تا تحقق تمام عیار چشمانداز بیانیه گام دوم انقلاب اسلامی از پا نمینشینند و امروز با شهدا پیمان بستهاند. در آینده نزدیک شکست رژیم صهیونیستی را در پادگان دوکوهه جشن خواهیم گرفت.
شـمیموصــٰال•
رمان مدافع عشق ♥️ #پارت59 _من چیکار کردم آخه؟ برو خداتو شکر کن. _ نه. این استخاره رو شما گرفتی...
رمان مدافع عشق ♥️
#پارت60
واگن اتوبوسی بود و من مثل بچه ها گفتم حتمًا باید کنار پنجره بشینم.
توهم کنار آمدی و من روی صندلی ولو شدم.
لبخند میزنی و کنارم مینشینی.
_ خب بگو ببینم خانوم، سفر چطور بود؟
چشم هایت را رصد میکنم. نزدیک می آیم و در گوشت آرام میگویم.
_ تو که باشی همه چیز خوبه.
چانه ام را میگیری و فقط نگاهم میکنی. آخ که همین نگاهت مرا رسوا کرد!
_ آره. ریحانه از وقتی اومدی تو زندگیم همه چیز خوب شد... همه چیز.
سرم را روی شانه ات میگذارم که خودت را یک دفعه جمع میکنی.
_ خانوم حواسم نیست توئم چیزی نمیگی ها... زشته عزیزم، این کارا رو
نکن، دوتا جوون میبینن دلشون میخوادا! اونوقت من بیچاره دوباره
دم رفتن پام گیر میشه.
میخندم و جواب میدهم:
_ چشم... آقا! شما امر کن؛ البته جای اون واسه جوونا دعا کن!
_ اونکه رو چشم! دعا میکنم خدا یه حوری بهشون بده.
ذوق زده لبخند میزنم؛ که ادامه میدهی.
_ البته بعد شهادت!
و بعد بلند میخندی. لبم را کج میکنم و به حالت قهر میگویم:
_ خیلی بدی؛ فکر کردم منظورت از حوری منم!
_ خب منظورم شمایی دیگه. بعد شهادت شما میشی حوری، عزیزم!
رویم را سمت شیشه برمیگردانم.
_ نخیر، دیگه قبول نیست! قهرقهر تا روز قیامت!
_ قیامت که نوکرتم؛ ولی حالا الان به قول خودت قهر نکن؛ گناه دارما! نکن
خانوم یه روز دلت تنگ میشه!
دوباره رو میکنم سمتت و نگاهت میکنم. در دلم میگذرد آره دلم برات تنگ میشه... برای امروز... برای این نگاه خاصت.
یک دفعه بلند میشوم و از جایگاه کیف و ساک ها، کیفم را برمیدارم و از داخلش دوربینم را بیرون می آورم. سر جایم مینشینم و دوربین را جلوی صورتم میگیرم.
_ خب... میخوام یه یادگاری بگیرم... زود باش بگو سیب!
میخندی و دستت را روی لنز میگذاری.
_ از قیافهی کج و کوله ی من؟
_ نخیر. به سید توهین نکنا!
_ اوه اوه چه غیرتی...
و نیشت را به طرز مسخره ای باز میکنی، به قدری که تمام دندان هایت پیدا میشود.
_ اینجوری خوبه؟
میخندم ودستم را روی صورتت میگذارم.
_ ِا... نکن دیگه. توروخدا یه لبخند خوشگل بزن!
لبخند میزنی و دلم را میبری.
_ بفرما خانوم.
_ بگو سیب.
_ نه... نمیگم سیب!
_ باز اذیت کردی؟
_ میگم... میگم.
دوربین را تنظیم میکنم
_ یک... دو... سه... بگو.
_ شهید...
قلبم با ایده ات کنده و یادگاریمان ثبت میشود.
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
@ShmemVsal