رمان مدافع عشق ♥️
#پارت69
_البته ببخشید ما اینجور میگیما. بالأخره دختر ماست. خامه...
زهرا خانوم جواب میدهد:
_ نه. باور کنید ما هم این نگرانی ها رو داریم؛ بالأخره حق دارید!
تو میخندی
_ چیز خاصی نیست که بخواید نگران شید! قرار نیست اسم من بره تو
شناسنامه ش! هر وقت برگشتم این کار رو میکنیم.
پدرم جوابش را میدهد:
_ خب اگه طول کشید، دخترم باید منتظرت بمونه؟
احساس کردم لحن ها دارد به سمت بحث و جدل کشیده میشود که یکدفعه حاج آقا در چارچوب در هال می آید:
_ سلام علیکم!
این را خطاب به پدر و مادرم میگوید.
-عذر میخوام که دخالت میکنم؛ ولی بهتر نیست با آرامش بیشتری
صحبت کنید؟
پدرم گفت:
-و علیکم السلام. حاج آقا یه چیزی میگیدها... دخترمه!
_ میدونم پدر عزیز، من از طرف آسید علی تو جریان تمام اتفاقات هستم؛
ولی خب همچین بیراهم نمیگه ها! قرارنیست اسمش بره تو شناسنامه ش که...
مادرم گفت:
-بله خب... با رضایت خودشه بالأخره دختر من باید منتظرش باشه.
_حاجی اگه من رضایت ندم نمیتونه عقد کنه.
حاج آقا لبخند میزند و میگوید:
_ چطوره یه استخاره بگیریم ببینیم خدا چی میگه؟
زهرا خانوم که مشخص است از لحن پدر و مادرم دلخور شده، ابرو بالا می اندازد و میگوید:
_ استخاره؟! دیگه حرفاشونو زدن...
تو لبت را گاز میگیری که یعنی مامان زشته تو هیچی نگو!
پدرم گفت:
-حاج آقا جایی که عقل هست و جواب معلومه، دیگه استخاره چیه؟
_ بله حق باشماست؛ ولی اینجا عقل شما یه جواب داره، اما عقل صاحب مجلس چیز دیگه میگه...
نمیدانم چرا به دلم می افتد که حتمًا استخاره بگیریم. برای همین بلند
میپرانم که:
_ استخاره کنید حاج آقا!
مادرم چشم هایش را برایم گرد میکند
و من روی خواسته ام پافشاری میکنم.
حدود بیست دقیقه دیگر بحث و آخر تصمیم همه میشود استخاره. پدرم
اطمینان داشت وقتی رضایت نداشته باشد جواب هم خیلی بد میشود و
قضیه ی عقد هم کنسل؛ اما در عین ناباوری همه جواب استخاره در هر سه
باری که حاج آقا گرفت ”خیلی خوب در آمد“ در فاصله ی بین بحث های
دوباره ی پدرم و من، فاطمه به طبقه ی بالا میرود و برایم چادر و روسری
سفید می آورد. مادرم که کوتاه آمده، اشاره میکند به دست های پر فاطمه
و میگوید:
_ منکه دیگه چیزی برای گفتن ندارم...چادر عروستونم آوردید.
سجاد هم بعد از دیدن چادر و روسری، با عجله به اتاقش میرود و با یک
کت مشکی و اتو خورده پایین می آید.
پدرم پوزخند میزند:
_ عجب! به قول خانومم چی بگم دیگه...دخترم خودش باید به عاقبت
تصمیمش فکر کنه!
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
@ShmemVsal
هدایت شده از شـمیموصــٰال•
أللَّھُمَ؏َـجِّلْلِوَلیِڪَألْفَـــــــــرَج💛🌿
زمان:
حجم:
2.7M
مـن دعـا فـࢪج مـیـخـوانـم
تـۅ بــیـا اقـاۍ مـن 🌱
ماࢪوهم دعا ڪنید،لطفا...🙏🏻
↻🎻🎨••||
•.
بۍتومــݩڪفارھ ۍیڪ ماھ ڪامڵ داشتم
خوݩدڵ خوردݩاگرازمبطلات روزھ بود...!
•.
🎻🎨¦⇢ #دلے
🎻🎨¦⇢ #صبحتونبخیر
♡⇨@ShmemVsal
مولآعلۍ‹ع› :
از آنهایی نبـٰاش کہ از گناهکاران بدش
میآید، اما خودش یکۍ از آنان است!
♡⇨@ShmemVsal
-📻-
لَآتَقٔنَطُوامِنرَّحٔمَةِاللـّٰہ
آخدآگفتینآامیدنبآش
منهمروحرفټحسآببآزکردم
میدونمکریمی!
_خــداے مــن🍊🌿
♡⇨@ShmemVsal
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دورازهیـاهوۍایندنیـا…ツ♥️🌍
#استورے🌿
♡⇨@ShmemVsal
داشتیم اسم فامیل بازی میکردیم.
خواهرزادم تو قسمت مشاهیر نوشت آرمان علیوردی :)💔
#آرمان_عزیز
#شهید_آرمان_علی_وردی
♡⇨@ShmemVsal