eitaa logo
شـمیم‌وصــٰال•
1.5هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
2.4هزار ویدیو
2 فایل
°•﷽•° سَلام‌بَرصاحِب لَحظِهایِ اِنتِظار... در کویِ تو معروفَمُ از رویِ تو مَحروم :)💛 ‌ڪپی:ذکر¹صلوآت‌،ظهوࢪآقا.. ادمین تبادل : @eftekhari735753 کانال کتابمون: @enghelabsquare أللَّھُمَ؏َـجِّلْ‌لِوَلیِڪَ‌ألْفَـــــــــرَج
مشاهده در ایتا
دانلود
چه‌زیباست‌این‌نصیحت‌شهدا: ما‌از‌حلالش‌گذشتیم، شما‌ازحرامش‌بگذرید...!🌱✨
تا دلار چند تومنی پای انقلاب میمونید؟؟؟ -ما مهاجر نیستیم مجاهدیم...🇮🇷💪 ❤️ @ShmemVsal
شـمیم‌وصــٰال•
رمان مدافع عشق ♥️ #پارت69 _البته ببخشید ما اینجور میگیما. بالأخره دختر ماست. خامه... زهرا خانوم جوا
رمان مدافع عشق ♥️ حسین آقا که با تمام صبوری تابه حال سکوت کرده بود. دست هایش را به هم میمالد و میگوید: _خب پس مبارکه. و حاج آقا هم با لبخند صلوات میفرستد و پشتبندش همه صلواتی بلندتر و قشنگتر میفرستند. فاطمه و زینب دست مرا میگیرند و به آشپزخانه میبرند. روسری و چادر را سرم میکنند، و هر دو با هم صورتم را میبوسند. از شوق گریه ام میگیرد. هر سه با هم به هال میرویم. روی مبل نشسته ای، با کت و شلوار نظامی! خندهام میگیرد. "عجب دامادی!" سر به زیر کنارت مینشینم. اینبار با دفعه ی قبل فرق دارد. تو میخندی و نزدیکم نشسته ای، و من میدانم که دوستم داری! نه نه، بگذار بهتر بگویم... تو از اول دوستم داشتی! خم میشوی و در گوشم زمزمه میکنی: _ چه ماه شدی ریحانم! با خجالت ریز میخندم _ ممنون آقا، شمام خیلی... خنده ات میگیرد. _ مسخره شدم! نری برای دوستات تعریف کنیا. هردو میخندیم. حاج آقا مینشیند. دفترش را باز میکند. -بسم الله الرحمن الرحیم... "خدایا از تو ممنونم! من برای داشتن حلالم جنگیدم و الان..." با کنار چادرم اشکم را پاک میکنم. هرچه به آخر خطبه میرسیم، صدای نزدیک شدن نفس هایمان به هم را بیشتر احساس میکنم. مگر میشد جشن از این ساده تر؟ حقا که تو هم طلبه ای و هم رزمنده! از همان ابتدا سادگی ات را دوست داشتم. به خودم می آیم که: _ آیا وکیلم؟ به چهره ی پدر و مادرم نگاه میکنم و با اشارهی لب میگویم: _ مرسی بابا... مرسی مامان! و بعد بلند جواب میدهم. _ با اجازه ی پدر و مادرم، بزرگترای مجلس و... و آقا امام زمان)عج(، بله! دستم را در دستت فشار میدهی. فاطمه تندتند شروع میکند به دست زدن که حاج آقا صلوات میفرستد و همه میخندیم. شیرینی عقدمان هم میشود شکلات نباتی روی عسلی تان... نگاهم میکنی: _ حالا شدی ریحانه ی علی! گوشه ای از چادر روی صورتم را کنار میزنم و نگاهت میکنم. لبخندت عمیق است، به عمق عشقمان! بی اراده بغض میکنم. دوست دارم جلوتر بیایم و روی ریش بلندت را ببوسم. متوجه نگاهم میشوی، زیرچشمی به دستم نگاه میکنی. _ ببینم خانومی حلقت کجاست؟ لبم را کج میکنم و جواب میدهم. _ حلقه چه اهمیتی داره وقتی اصل چیز دیگه ست... دستت را مشت میکنی و می آوری جلوی دهانت. _ ِا ِا ِا... چه اهمیتی؟ پس وقتی نبودم چطوری یادم بیفتی؟ ِ نشانم را نشانت می انگشتر دهم. _ بااین... بعدشم اصلا مگه قراره از یادم بری که چیزی یادآور باشه! ذوق میکنی. _ هوم... قربون خانوم! خجالت زده سرم را پایین می اندازم. ✨نویسنده:میم سادات هاشمی @ShmemVsal
رمان مدافع عشق ♥️ خم میشوی و از روی عسلی یک شکلات نباتی، از همان بدمزه ها که من بدم می آید برمیداری و در جیب پیراهنت میگذاری. اهمیتی نمیدهم و ذهنم را درگیر خودت میکنم. حاج آقا بلند میشود و میگوید: _ خب انشاءالله که خوشبخت شن و این اتفاق بشه نوید یه خبر خوب دیگه! با لحن معنی داری زیر لب میگویی: _ انشاءالله! نمیدانم چرا دلم شور میزند؛ اما باز توجهی نمیکنم و من هم همینطور به تقلید از تو میگویم "انشاءالله." همه از حاج آقا تشکر کرده و تا راهرو بدرقه اش می.کنیم؛ فقط تو تا دم در همراهش میروی. وقتی برمیگردی دیگرداخل نمی آیـے و ازهمان وسط حیاط، اعلام میکنی که دیر شده و باید بروی. ما هم همگی به تکاپو می افتیم که حاضر شویم تا به فرودگاه بیاییم. یکدفعه میخندی و میگویی: _ اوه... چه خبرشد یهو؟! میدویید اینور اونور! نیازی نیست که بیایید. نمیخوام لبخند شیرین این اتفاق به اشک خداحافظی اونجا تبدیل شه. مادرم میگوید: _ این چه حرفیه؟ ما وظیفمونه. تو تبسم متینی میکنی. _ مادرجون گفتم که نیازی نیست. فاطمه اصرار میکند: _ یعنی نیاییم؟ مگه میشه؟ _ نه دیگه، شما بمونید کنار عروس ما! باز خجالت میکشم و سرم را پایین می اندازم. با هر بدبختیای که بود دیگران را راضی میکنی و آخر سر حرف، حرف خودت میشود. در همان حیاط مادرت و فاطمه را سخت در آغوش میگیری. زهرا خانوم سعی میکند جلوی اشک هایش را بگیرد اما مگر میشد درچنین لحظه ای اشک نریخت. فاطمه حاضر نمیشود سرش را از روی سینه ات بردارد. سجاد از تو جدایش میکند. بعد خودش مقابلت می ایستد و برادرانه به سرتاپایت نگاه میکند، دست مردانه میدهد و چندتا به کتفت میزند. _ داداش خودمونیما، چه خوشگل شدی؛ میترسم زودی انتخاب شی! قلبم میلرزد! ”خدایا این چه حرفیه که سجاد میزنه!“ پدرم و پدرت هم خداحافظی میکنند. لحظه ی تلخی است. خودت سعی داری خیلی وداع را طولانی نکنی. برای همین هرکس که به آغوشت می آید سریع خودت را بعد از چند لحظه کنار میکشی. زینب به خاطر نامحرم ها خجالت میکشید نزدیکت بیاید، برای همین در دو قدمی ایستاد و خداحافظی کرد؛ اما من لرزش چانه ی ظریفش را بین دو لبه ی چادر میدیدم... میترسیم هم خودش و هم بچه ی درون وجودش دق کنند. حالا میماند یک من... با تو! جلو می آیم... به سرتاپایم نگاه میکنی. لبخندت از هزار بار تمجید و تعریف برایم ارزشمندتر است. پدرت به همه اشاره میکند که داخل خانه برگردند تا ما خداحافظی کنیم. زهرا خانوم درحالی که با گوشه ی روسری اش اشکش را پاک میکند میگوید: _ خب این چه خداحافظی ای بود؟ مگه تا جلوی در نباید ببریمش؟! تازه میخوام آب بریزم پشتش؛ بچه م به سلامت بره... حس میکنم خیلی دقیق شده ام، چون یک لحظه با تمام شدن حرف مادرت در دلم میگذرد “چرا نگفت به سلامت بره و برگرده؟ خدایا چرا همه ی حرف ها بوی رفتن میده... بوی خداحافظی برای همیشه؟!“ ✨نویسنده:میم سادات هاشمی @ShmemVsal
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شبتون شهدایی🌱
اَلسَـلامُ‌عَلَیڪَ‌یـٰابقیَة‌اللّٰھِ‌فِۍ‌ارضِہ
ازآیت‌اللّٰھ‌بھجت‌‹ره›پرسیدند : امام‌زمان‌‌‹ع›ڪجاست؟! فرمودند : آقادرقلب‌هاےشماست؛ مواظب‌باشیدبیرونش‌نڪنید..! 🌿
هر‌موقع‌به‌بهشت‌زهرا‌میرفت... آبۍ‌‌بر‌میداشت‌‌وقبور‌شهدا‌رومۍ‌شست‌! میگفت‌:با‌شهدا‌قرار‌گذاشتم‌‌که‌من‌‌غبار‌رو از‌روۍِقبر‌هاۍآنها‌بشورم‌وآنهاهم‌غبار‌ِ گناه‌‌رواز‌روۍ‌ِ‌دل‌‌من‌‌بشورند! 🌱
و چه زیبا گفت شهید آوینی؛ که ما مَشک رنج های انقلاب را با دندان کشیده ایم، دست و پا داده ایم، اما آن را رها نکرده ایم! -->@ShmemVsal
ما‌نمردیم‌‌که‌حرم‌جای حرامی‌بشود.... @ShmemVsal