eitaa logo
شـمیم‌وصــٰال•
1.5هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
2.4هزار ویدیو
2 فایل
°•﷽•° سَلام‌بَرصاحِب لَحظِهایِ اِنتِظار... در کویِ تو معروفَمُ از رویِ تو مَحروم :)💛 ‌ڪپی:ذکر¹صلوآت‌،ظهوࢪآقا.. ادمین تبادل : @eftekhari735753 کانال کتابمون: @enghelabsquare أللَّھُمَ؏َـجِّلْ‌لِوَلیِڪَ‌ألْفَـــــــــرَج
مشاهده در ایتا
دانلود
ما‌نمردیم‌‌که‌حرم‌جای حرامی‌بشود.... @ShmemVsal
🌿 حواسمون باشھ‌ بھ‌ کے دل میبندیم ! روایت داریم کھ‌: کوھ‌ کندن، آسان تر از دل کندن است. [امام ِصادق(علیھ‌ السلامـ)] •-->@ShmemVsal
گمنامے ! تنها براۍ شهدا نیست میتونے زنده باشے و سرباز ِ حضرت زهرا باشے ! اما یھ‌ شرط دارھ‌ ؛ باید فقط براۍ .. خدا کار کنے نھ‌ ریا .
خو‌ش‌به‌حال‌اونایی‌که .. ‹فی‌الارضِ‌مجهولون‌ وفی‌السماءِمعروفون‌هستند ›
شـمیم‌وصــٰال•
__
-ملامتش نکنید آنکه را مدینه نرفت؛ مدینه زائر خود را به کربلا بخشید . .
_شرح حال دلمان نزد ارباب است💔
شـمیم‌وصــٰال•
رمان مدافع عشق ♥️ #پارت71 خم میشوی و از روی عسلی یک شکلات نباتی، از همان بدمزه ها که من بدم می آید ب
رمان مدافع عشق♥️ حسین آقا با آرامش خاصی چشم هایش را میبندد و باز میکند. _ چرا خانوم... کاسه ی آب رو بده عروست بریزه پشت علی... اینجور ی بهترم هست! بعدم خودت که میبینی پسرت از اون مدل خداحافظی خوشش نمیاد. زهرا خانوم کاسه را لب حوض میگذارد تا آخر سر برش دارم. حسین آقا همه را سمت خانه هدایت کرد. لحظه ی آخر وقتی که جلوی در ایستاده بودند تا داخل بروند صدایشان زدی. _ حلال کنید! یک دفعه مادرت داغ دلش تازه میشود و با هق هق داخل میرود. چند دقیقه بعد فقط من بودم و تو. دستم را میگیری و با خودت میکشی در راهروی آجری کوتاه که انتهایش میخورد به در ورودی. دست در جیبت میکنی و شکلات نباتی را درمی آوری و سمت دهانم میگیری؛ پس برای این لحظه نگهش داشتی! میخندم و دهانم را باز میکنم. شکلات را روی زبانم میگذاری و با حالتی بانمک میگویی: _ حالا بگو آم... و دهانش را میبندد! میگویم آم و دهانم را میبندم. میخندی و لپم را آرام میکشی. _ خب حالا وقتشه... دست هایت را سمت گردنت بالا می آوری انگشت اشاره ات را زیر یقه ات میبری و زنجیری که دور گردنت بسته ای بیرون میکشی. انگشتری حکاکی شده و زیبا که سنگ سرخ عقیق رویش برق میزند در زنجیرت تاب میخورد. از دور گردنت بازش میکنی و انگشتر را درمی آوری. _ خب خانوم، دست چپتو بده به من... با تعجب نگاهت میکنم. _این مال منه؟ آره دیگه. نکنه میخوای بدون حلقه عروس شی؟ مات و مبهوت لبخند عجیبت میپرسم: _ چرا انقدر زحمت! خب... چرا همونجا دستم نکردی؟ لبخندت محو میشود. چادرم را کنار میزنی و دست چپم را میگیری و بالا می آوری. _ چون ممکن بود خانواده ها فکر کنن من میخوام پابند خودم کنمت؛ حتی بعد از اینکه... . دستم را از دستت بیرون میکشم و چشم هایم را تنگ میکنم. _ بعد چی؟ _ حالا بده دستتو دستم را پشتم قایم میکنم. _ اول تو بگو! با یک حرکت سریع دستم را میگیری و به زور جلو می آوری. _ حالا بالأخره شاید مام لیاقت پیدا کنیم بپریم... با درد نگاهت میکنم. سرت را پایین انداخته ای. حلقه ی سفید را در انگشتم فرو میبری. _ وای چقد توی دستت قشنگتره؛ عین برگ گل... ریحانه برازندته! نمیتوانم بخندم، فقط به تو خیره شده ام؛ حتی اشک هم نمیریزم. سرت را بالا می آوری و به لب هایم خیره میشوی. _ بخند دیگه عروس خانوم. نمیخندم... شوکه شده ام! میدانم اگر طوری بشود دیوانه میشوم. بازوهایم را میگیری و نزدیک صورتم می آیی و پیشانی ام را می.ب.وسی... طولانی و طولانی... بوسه ات مثل یک برق در تمام وجودم میگذرد و چشم هایم را میسوزاند... یکدفعه خودم را در آغوشت می اندازم و با صدای بلند گریه میکنم. ✨نویسنده:میم سادات هاشمی @ShmemVsal
رمان مدافع عشق ♥️ خدایا علی مو به تو میسپارم! خدایا میدونی چقدر دوستش دارم. میدونم خبرای خوب میشنوم. نمیخوام به حرف های بقیه فکر کنم. علی برمیگرده؛ مثل خیلیای دیگه... ما بچه دار میشیم... ما... یک لحظه بی اراده فکرم به زبانم می آید و با صدای گرفته و خشدار، همانطور که سر روی سینه ات گذاشته ام میپرسم. _ علی؟ _ جون علی؟ _ برمیگردی آره؟ مکث میکنی. کفری میشوم و باحرص دوباره میگویم: _ برمیگردی میدونم. _ آره؛ برمیگردم. _ اوهوم، میدونم! تومنو تنها نمیذاری. _ نه خانوم تنها چرا؟ همیشه پیشتم...همیشه! _ علی؟ _ جانم لوس آقایی _ دوستت دارم. و باز هم مکث... اینبار متفاوت... بازوهایت را دورم محکم تنگ میکنی. صدایت میلرزد: _ من خیلی بیشتر! کاش زمان می ایستاد... کاش میشد ماند و ماند در میان دستانت...کاش میشد. سرم را می.بوسی و مرا از خودت جدا میکنی. _ خانوم قرار نشد پامونو بلرزونیا؛ باید برم! نمیدانم... کسی از وجودم جواب میدهد _ برو... خدا به همرات. تو هم خم میشوی، ساکت را برمیداری، در را باز میکنی، برای بار آخر نگاهم میکنی و میروی... مثل ابر بهار بیصدا اشک میریزم. به کوچه میدوم و به قدم های آهسته ات نگاه میکنم. یکدفعه صدا میزنم: _ علی؟ برمیگردی و نگاهم میکنی. داری گریه میکنی؟! "خدایا مرد من داره با گریه میره..." حرفم رامیخورم و فقط میگویم: _ منتظرم. سرت را تکان میدهی و باز به راه می افتی. همانطور که پشتت من است بلند میگویی: _ منتظر یه خبر خوب باش... یه خبر! پوتین و لباس رزم و میدان نبرد... خدایا همسرم را به قتل گاه میفرستم! خبر... فقط میتواند خبر.... میخواهم تا آخرین لحظه تو را ببینم. به خانه میدوم بدون آنکه در را ببندم. میخواهم به پشت بام بروم تا تو را هر لحظه که دور میشوی ببینم. نفس نفس زنان خودم را به پشت بام میرسانم و میدوم سمت لبه ای که رو به خیابان اصلی است. باد میوزد و چادر سفیدم را به بازی میگیرد. یک تاکسی زردرنگ مقابلت می ایستد. قبل از سوار شدن به پشت سرت نگاه میکنی... به داخل کوچه...“اون هنوز فکر میکنه جلوی درم. ✨نویسنده:میم سادات هاشمی @ShmemVsal
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
+ آقاۍ قاضے؛ غرقم تو منجلاب گناھ‌ .. - تبعیدش کنید خراسان!
‹انقـلاب‌اسـلامی‌رو‌به‌ حسـاب‌ایـن‌آدم‌هایِ‌دزد نزاریداگر‌میخواهید‌ شناسنامه‌انقلاب‌اسلامی رو‌پید‌اکنید،برید‌مزار‌شهدا! برید‌پیشِ‌خانواده‌شهـدا..