eitaa logo
شـمیم‌وصــٰال•
1.5هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
2.4هزار ویدیو
2 فایل
°•﷽•° سَلام‌بَرصاحِب لَحظِهایِ اِنتِظار... در کویِ تو معروفَمُ از رویِ تو مَحروم :)💛 ‌ڪپی:ذکر¹صلوآت‌،ظهوࢪآقا.. ادمین تبادل : @eftekhari735753 کانال کتابمون: @enghelabsquare أللَّھُمَ؏َـجِّلْ‌لِوَلیِڪَ‌ألْفَـــــــــرَج
مشاهده در ایتا
دانلود
الحمدلله در مسمومیت های سریالی مدارس هیچ دانش آموزی آسیب ندید ونیازی به همدردی شما نیست اگر صداقت دارید با پدران و مادران بیماران پروانه ای همدردی کنید وتحریم داروی فرزندان رنج کشیده رو محکوم کنید @ShmemVsal
برای‌یـــه‌بچـه‌بسیجــی.. خستگــی‌ممنوعـه‌مـشتــی.. بـــه‌قــول‌حاج‌احمد هرموقع‌ك پرچم‌اسلامو انتهـای‌افق‌گذاشتـــی‌بعـداستـراحـت‌کـن!🇮🇷
حالا ما شدیم زن ستیز؟! @ShmemVsal
اِنتظـارِفَرَجَت‌شيۅه‌ِديرينہ‌‌ۍمـاست(: مهرِتۅتـابہ‌اَبدهمسفرِسينہ‌‌ۍمـاست...!🌱
شـمیم‌وصــٰال•
رمان مدافع عشق ♥️ #پارت75 _نبینم غصه بخوری؛ علی هم خدایی داره... هرچی صلاحه مادرجون. باور نمیکنم که
رمان مدافع عشق ♥️ جمله اش دلم را لرزاند "امانت علی" مرا چنان در آغوش گرفته که کامل میتوان حس کرد میخواهد علی را در من جستوجو کند. دلم میسوزد و سرم را روی شانه اش میگذارم. میدانم اگر چند دقیقه ی دیگر ادامه پیدا کند، هر دو گریه مان میگیرد. برای همین خودم را کمی عقب میکشم و او خودش میفهمد و ادامه نمیدهد. به راهرو میرود. _ بیا تو عزیزم، حتما تشنته؛ میرم یه لیوان شربت بیارم. - زحمت میشه مادرجون! همانطور که به آشپزخانه میرود جواب میدهد: _ زحمت چیه؟ بخوای میتونی بری بالا، فاطمه امروز کلاس نداره. چادرم را درمی آورم و به سمت راهپله میروم. بلند صدا میزنم: _ فاطمه....فاطمه... صدای باز شدن در و اینبار جیغ بنفش یک خرس گنده! یکدفعه بالای پله ها ظاهر میشود _ وای! ریحانه... نامرد... پله ها را دوتا یکی میکند و پایین می آید و یکدفعه به آغوشم میپرد. دل همه مان برای هم تنگ شده بود؛ چون تقریبا تا قبل از رفتن علی هر روز همدیگر را میدیدیم. محکم فشارم میدهد و صدای قرچ و قوروچ استخوان های کمرم بلند میشود. میخندم و من هم فشارش میدهم. نگاهم میکند..چقدر خوبه خواهر شوهر اینجوری! _ چقدر بی... و لب میزند “شعوری“ میخندم. _ ممنون ممنون لطف داری! بازویم را نیشگون میگیرد. _ بله! الان لطف کردم که بهت بیشتر از این نگفتم! وقتی ام زنگ میزدیم همه ش خواب بودی. دلخور نگاهم میکند. گونه اش را میبوسم. _ ببخشید. لبخند میزند و مرا یاد علی می اندازد. _ عیب نداره، فقط دیگه تکرار نشه! سر کج میکنم _ چشم! _ خب بریم بالا لباستو عوض کن. همان لحظه صدای زهرا خانوم از پشت سر می آید. _ وایستید این شربتارم ببرید! سینی ای که داخلش دو لیوان بزرگ شربت آلبالو بود دست فاطمه میدهد. علی اصغر از هال بیرون میدود. _ منم میخوام منم میخوام! زهرا خانوم لبخندی میزند و دوباره به آشپزخانه میرود. _ باشه، خب چرا جیغ میزنی پسرم! از پله ها بالا رفته و داخل اتاق فاطمه میرویم. در اتاقت بسته است. دلم میگیرد و سعی میکنم خیلی نگاه نکنم. _ ببینم، سجاد کجاست؟ _ داداش؟! وا! خواهر مگه نمیدونی اگه این بشر مسجد نره نماز جماعت تشکیل نمیشه! خنده ام میگیرد. راست میگفت، سجاد همیشه مسجد بود. شالم را درمی آورم و روی تخت پرت میکنم. اخم میکند و دست به کمر میزند. _ اوو... تو خونه ی خودتونم پرت میکنی؟ ✨نویسنده:میم سادات هاشمی @ShmemVsal
رمان مدافع عشق ♥️ لبخند دندان نمایی میزنم. _ اولش آره! گوشه چشمی نازک میکند و لیوان شربتم را دستم میدهد. _ بیا بخور. نمردی تو این گرما اومدی؟ لیوان را میگیرم و درحالی که با قاشق بلند داخلش هم میزنم جواب میدهم: _ خب عشق به خانواده ست دیگه. **** دسته ی باریکی از موهایم را دور انگشتم میپیچم و با کلافگی باز میکنم. نزدیک غروب است و هر دو بیکار در اتاق نشسته ایم. چند دقیقه قبل راجع به زنگ نزدن علی حرف زدیم. امیدوار بودم به زودی خبری شود! موهایم را روی صورتم رها میکنم و با فوت کردن به بازی ادامه میدهم. یکدفعه به سرم میزند. _ فاطمه! درحالی که کف پایش را می خاراند جواب میدهد _ هوم؟ _ بیا بریم پشت بوم. متعجب نگاهم میکند. _ وا! حالت خوبه؟ _ نچ... دلم گرفته، بریم غروب رو ببینیم! شانه بالا می اندازد. _ خوبه، بریم. روسری آبی کاربنی ام را سر میکنم. به یاد روز خداحافظی مان دوست داشتم به پشت بام بروم. یک کت مشکی تنش میکند و روسری اش را برمیدارد. بریم پایین، اونجا سرم میکنم. از اتاق بیرون میرویم و پله ها را پشت سر میگذاریم که یکدفعه صدای زنگ تلفن در خانه میپیچد. هر دو به هم نگاه میکنیم و سمت هال میدویم. زهرا خانوم ازحیاط صدای تلفن را میشنود، شلنگ آب را زمین میگذارد و به خانه می آید. تلفن زنگ میخورد و قلب من محکم میکوبید..."اصلا از کجا معلوم علیه؟!" فاطمه با استرس به شانه ام میزند. _ گوشی رو بردار الان قطع میشه. بی معطلی برمیدارم. _ بله؟ فقط صدای باد و خشخش! یکبار دیگر نفسم را بیرون میدهم. _ الو؟ بله بفرمایید! و صدای تو... ضعیف و بریده بریده! _ الو... ریحا... خودتی؟! اشک به چشمانم میدود. زهراخانوم درحالی که دستهایش را با دامنش خشک میکند کنارم می آید و لب میزند. _ کیه؟ سعی میکنم گریه نکنم. _ علی؟ خوبی؟! اسم علی را که میگویم مادر و خواهرت مثل اسفند روی آتش میشوند. _ دعا دعا میکردم وقتی زنگ میزنم اونجا باشی... صدا قطع میشود. _ علی؟! الو... و دوباره... _ نمیتونم خیلی حرف بزنم... به همه بگو حالم خوبه! ✨نویسنده:میم سادات هاشمی @ShmemVsal
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هربـٰارمـٰادرش‌تمـٰاس‌میگرفت‌ ڪاملامودبـٰانہ‌رفتارمیڪرد.. اگردرازڪش‌بودمینشسـت اگرنشستہ‌بودمۍایستـٰاد میگفت:درستہ‌کہ‌مـٰادرم‌نیست‌و نمیبینہ‌ولۍخداکہ‌هسـت...シ🌱
هدایت شده از شـمیم‌وصــٰال•
••اَلْحَمدُ اللهِ الَذے خَلَقَ الحُسيـــن (ع)••♥️️
moazena.mp3
زمان: حجم: 5.5M
'جان اومده جانِ جانان اومده.. بدون واسطه خودِ قرآن اومده.. دلبر اومده علی اکبر اومده..🧡" :))
‏- يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا + جانم؟! - ما الجرح الذي أصابوك به ولم أتمكن من شفاؤه؟ «چه زخمیست که بر تو افزودند که من نتوانم جبرانش کنم؟» •°•@ShmemVsal•°•
سلام بر دوستان عزیزم...