الحمدلله در مسمومیت های سریالی مدارس هیچ دانش آموزی آسیب ندید ونیازی به همدردی شما نیست
اگر صداقت دارید با پدران و مادران بیماران پروانه ای همدردی کنید وتحریم داروی فرزندان رنج کشیده رو محکوم کنید
#مسمومیت
@ShmemVsal
شـمیموصــٰال•
رمان مدافع عشق ♥️ #پارت75 _نبینم غصه بخوری؛ علی هم خدایی داره... هرچی صلاحه مادرجون. باور نمیکنم که
رمان مدافع عشق ♥️
#پارت76
جمله اش دلم را لرزاند "امانت علی" مرا چنان در آغوش گرفته که کامل
میتوان حس کرد میخواهد علی را در من جستوجو کند. دلم میسوزد
و سرم را روی شانه اش میگذارم.
میدانم اگر چند دقیقه ی دیگر ادامه پیدا کند، هر دو گریه مان میگیرد.
برای همین خودم را کمی عقب میکشم و او خودش میفهمد و ادامه نمیدهد. به راهرو میرود.
_ بیا تو عزیزم، حتما تشنته؛ میرم یه لیوان شربت بیارم.
- زحمت میشه مادرجون!
همانطور که به آشپزخانه میرود جواب میدهد:
_ زحمت چیه؟ بخوای میتونی بری بالا، فاطمه امروز کلاس نداره.
چادرم را درمی آورم و به سمت راهپله میروم. بلند صدا میزنم:
_ فاطمه....فاطمه...
صدای باز شدن در و اینبار جیغ بنفش یک خرس گنده! یکدفعه بالای
پله ها ظاهر میشود
_ وای! ریحانه... نامرد...
پله ها را دوتا یکی میکند و پایین می آید و یکدفعه به آغوشم میپرد.
دل همه مان برای هم تنگ شده بود؛ چون تقریبا تا قبل از رفتن علی هر روز همدیگر را میدیدیم.
محکم فشارم میدهد و صدای قرچ و قوروچ استخوان های کمرم بلند
میشود. میخندم و من هم فشارش میدهم.
نگاهم میکند..چقدر خوبه خواهر شوهر اینجوری!
_ چقدر بی... و لب میزند “شعوری“
میخندم.
_ ممنون ممنون لطف داری!
بازویم را نیشگون میگیرد.
_ بله! الان لطف کردم که بهت بیشتر از این نگفتم! وقتی ام زنگ میزدیم
همه ش خواب بودی.
دلخور نگاهم میکند. گونه اش را میبوسم.
_ ببخشید.
لبخند میزند و مرا یاد علی می اندازد.
_ عیب نداره، فقط دیگه تکرار نشه!
سر کج میکنم
_ چشم!
_ خب بریم بالا لباستو عوض کن.
همان لحظه صدای زهرا خانوم از پشت سر می آید.
_ وایستید این شربتارم ببرید!
سینی ای که داخلش دو لیوان بزرگ شربت آلبالو بود دست فاطمه
میدهد. علی اصغر از هال بیرون میدود.
_ منم میخوام منم میخوام!
زهرا خانوم لبخندی میزند و دوباره به آشپزخانه میرود.
_ باشه، خب چرا جیغ میزنی پسرم!
از پله ها بالا رفته و داخل اتاق فاطمه میرویم.
در اتاقت بسته است. دلم میگیرد و سعی میکنم خیلی نگاه نکنم.
_ ببینم، سجاد کجاست؟
_ داداش؟! وا! خواهر مگه نمیدونی اگه این بشر مسجد نره نماز جماعت تشکیل نمیشه!
خنده ام میگیرد.
راست میگفت، سجاد همیشه مسجد بود.
شالم را درمی آورم و روی تخت پرت میکنم.
اخم میکند و دست به کمر میزند.
_ اوو... تو خونه ی خودتونم پرت میکنی؟
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
@ShmemVsal
رمان مدافع عشق ♥️
#پارت77
لبخند دندان نمایی میزنم.
_ اولش آره!
گوشه چشمی نازک میکند و لیوان شربتم را دستم میدهد.
_ بیا بخور. نمردی تو این گرما اومدی؟
لیوان را میگیرم و درحالی که با قاشق بلند داخلش هم میزنم جواب
میدهم:
_ خب عشق به خانواده ست دیگه.
****
دسته ی باریکی از موهایم را دور انگشتم میپیچم و با کلافگی باز میکنم.
نزدیک غروب است و هر دو بیکار در اتاق نشسته ایم. چند دقیقه قبل راجع به زنگ نزدن علی حرف زدیم. امیدوار بودم به زودی خبری شود!
موهایم را روی صورتم رها میکنم و با فوت کردن به بازی ادامه میدهم.
یکدفعه به سرم میزند.
_ فاطمه!
درحالی که کف پایش را می خاراند جواب میدهد
_ هوم؟
_ بیا بریم پشت بوم.
متعجب نگاهم میکند.
_ وا! حالت خوبه؟
_ نچ... دلم گرفته، بریم غروب رو ببینیم!
شانه بالا می اندازد.
_ خوبه، بریم.
روسری آبی کاربنی ام را سر میکنم. به یاد روز خداحافظی مان دوست داشتم به پشت بام بروم.
یک کت مشکی تنش میکند و روسری اش را برمیدارد.
بریم پایین، اونجا سرم میکنم.
از اتاق بیرون میرویم و پله ها را پشت سر میگذاریم که یکدفعه صدای زنگ تلفن در خانه میپیچد.
هر دو به هم نگاه میکنیم و سمت هال میدویم. زهرا خانوم ازحیاط صدای تلفن را میشنود، شلنگ آب را زمین میگذارد و به خانه می آید.
تلفن زنگ میخورد و قلب من محکم میکوبید..."اصلا از کجا معلوم
علیه؟!"
فاطمه با استرس به شانه ام میزند.
_ گوشی رو بردار الان قطع میشه.
بی معطلی برمیدارم.
_ بله؟
فقط صدای باد و خشخش! یکبار دیگر نفسم را بیرون میدهم.
_ الو؟ بله بفرمایید!
و صدای تو... ضعیف و بریده بریده!
_ الو... ریحا... خودتی؟!
اشک به چشمانم میدود. زهراخانوم درحالی که دستهایش را با دامنش
خشک میکند کنارم می آید و لب میزند.
_ کیه؟
سعی میکنم گریه نکنم.
_ علی؟ خوبی؟!
اسم علی را که میگویم مادر و خواهرت مثل اسفند روی آتش میشوند.
_ دعا دعا میکردم وقتی زنگ میزنم اونجا باشی...
صدا قطع میشود.
_ علی؟! الو...
و دوباره...
_ نمیتونم خیلی حرف بزنم... به همه بگو حالم خوبه!
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
@ShmemVsal
هربـٰارمـٰادرشتمـٰاسمیگرفت
ڪاملامودبـٰانہرفتارمیڪرد..
اگردرازڪشبودمینشسـت
اگرنشستہبودمۍایستـٰاد
میگفت:درستہکہمـٰادرمنیستو
نمیبینہولۍخداکہهسـت...シ🌱
#شھیدحمیدسیـٰاهڪالۍمرادۍ
هدایت شده از شـمیموصــٰال•
••اَلْحَمدُ اللهِ الَذے خَلَقَ الحُسيـــن (ع)••♥️️
moazena.mp3
زمان:
حجم:
5.5M
'جان اومده
جانِ جانان اومده..
بدون واسطه
خودِ قرآن اومده..
دلبر اومده
علی اکبر اومده..🧡" :))
#میلاد_حضرت_علی_اکبر
#روز_جوان
- يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا
+ جانم؟!
- ما الجرح الذي أصابوك به ولم أتمكن من شفاؤه؟
«چه زخمیست که بر تو افزودند که من نتوانم جبرانش کنم؟»
•°•@ShmemVsal•°•