شـمیموصــٰال•
با خودم گفتم بابا دمش گرم این دیگه از زمین کنده کارش خیلی درسته و اینا..
تا اینکه بعدا یه اسکرین شات های فوق العاااده وحشت ناک و بشدت تاسف بر انگیز به دستم رسید... از چت ایشون با یه آقا پسری که از قضا این اقا پسرم تنها آرزوش شهادت تو سوریه بود🙂💔
البته بگم که تو همین ایتا آقا پسرها و دختر خانم هایی هستن که ظاهر و باطنشون عین آینه صافه ،پاک و زلال پرفایل با دل یکی .....
بچها من هیچوقت پرفایل مذهبی نذاشتم،هیچوقت اسم اکانتم و مذهبی نکردم چون پر از خطام و نمیخوام فردا روزی کسی فکر کنه همه مذهبی ها مث منن
شـمیموصــٰال•
بچها من هیچوقت پرفایل مذهبی نذاشتم،هیچوقت اسم اکانتم و مذهبی نکردم چون پر از خطام و نمیخوام فردا رو
چون وقتی پرفایل مذهبی بزارم رسما اعلام میکنم نماینده اسلام و انقلابم اون زمانِ که باید مراقب تک تک اعمال و رفتارم باشم ...
شـمیموصــٰال•
چون وقتی پرفایل مذهبی بزارم رسما اعلام میکنم نماینده اسلام و انقلابم اون زمانِ که باید مراقب تک تک ا
که کسی رو نسبت به دین و انقلابم بدبین نکنم.
شـمیموصــٰال•
تا اینکه بعدا یه اسکرین شات های فوق العاااده وحشت ناک و بشدت تاسف بر انگیز به دستم رسید... از چت ایش
باور کنید برای ی مدتی فکر میکردم نکنه همه اینجوری باشن؟
نکنه همه تظاهر کنن به مذهبی بودن!
خیلی حرف زدم ببخشید چون خیلی مذهبی نما دیدم و واقعا ناراحت میشم وقتی میبینم انقلاب و اسلامی که پشت وانش خونِ هزاران شهید معصومِ اینجوری داره چهرش خراب میشه
شـمیموصــٰال•
پس یا پرفایل مذهبی نزارین یا تظاهر به مذهبی بودن نکنید
یا واقعا رفتارتون به قشنگی پرفایلتون باشه🙂
شـمیموصــٰال•
هر جا نوشتم خــدا، عــشق جوانــہ زد.🌱
آرامباش،ڪشتیماراخدامۍراند'💚"
شـمیموصــٰال•
رمان مدافع عشق ♥️ #پارت77 لبخند دندان نمایی میزنم. _ اولش آره! گوشه چشمی نازک میکند و لیوان شربتم
رمان مدافع عشق ♥️
#پارت78
سرم را تکان میدهم.
_ ریحانه... ریحانه؟!
بغض راه صحبتم را بسته... به زور میگویم
_ جان ریحانه؟
و سکوت پشت خط تو!
_ محکم باشیا! هرچی شد راضی نیستم گریه کنی...
باز هم بغض من و صدای ضعیف تو!
_ تا کسی پیشم نیست... میخواستم بگم...
دوستت دارم!
دهانم خشک و صدایت کامل قطع میشود و بعد هم... بوق اشغال!
دست هایم میلرزد و تلفن رها میشود.
برمیگردم و خودم را در آغوش مادرت می اندازم؛
صدای هق هق من و لرزش شانه های مادرت!
حتی وقت نشد جوابت را بدهم؛ کاش میشد فریاد بزنم و صدای تا مرزها بیاید! اینکه دوستت دارم و دلم برایت تنگ شده... اینکه دیگر
طاقت ندارم... اینکه انقدر خوبی که نمیشود لحظه ای از تو جدا بود...
اینکه اینجا همه چیز خوب است؛ فقط کمی هوا برای نفس کشیدن نیست، همین!
زهرا خانوم همانطور که کتفم را می مالد تا آرام شوم میپرسد:
_ چی میگفت؟
بغض در لحن مادرانه اش پیچیده.
آب دهانم را به زور قورت میدهم.
_ ببخشید تلفن رو ندادم. میگفت نمیشه زیاد حرف زد. حالش خوب بود؛ خواست اینو به همه بگم!
زیر لب خدایا شکری میگوید و به صورتم نگاه میکند.
_ حالش خوبه، تو چرا اینجوری گریه میکنی؟
به یک قطره روی مژه اش اشاره میکنم.
_ به همون دلیلی که پلک شما خیسه.
سرش را تکان میدهد و از جا بلند میشود و سمت حیاط میرود.
_ میرم گل ها رو آب بدم.
دوست ندارد بی تابی مادرانه اش را ببینم. فاطمه زانوهایش را بغل کرده و
خیره به دیوار روبه رویش اشک میریزد.
دستم را روی شانه اش میگذارم.
_ آروم باش آبجی. بیا بریم پشت بوم هوا بخوریم.
شانه اش را از زیر دستم بیرون میکشد.
_ من نمیام... تو برو.
_ نه. تو نیای نمیرم!
سرش را روی زانو میگذارد.
_ میخوام تنها باشم ریحانه.
نمیخواهم اذیتش کنم؛ شاید بهتر است تنها باشد!
بلند میشوم و همانطور که سمت حیاط میروم میگویم:
_ باشه عزیزم، من میرم؛ تو هم خواستی بیا.
زهرا خانوم با دیدنم میگوید:
_ بیا بشین رو تخت میوه بیارم بخور.
لبخند میزنم. میخواهد حواسم را پرت کند.
_ نه مادرجون! اگه اشکال نداره من برم پشتبوم.
_ پشتبوم؟
_ آره. دلم گرفته؛ البته اگر ایرادی نداره.
_ نه عزیزم؛ اگه اینجوری آروم میشی برو.
تشکر میکنم. نگاهم به شاخه گل های چیده شده میافتد.
_ مامان اینا چیان؟
_ اینا یه کم پژمرده شده بودن، کندم به بقیه آسیب نزنن.
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
@ShmemVsal