خیلی حرف زدم ببخشید چون خیلی مذهبی نما دیدم و واقعا ناراحت میشم وقتی میبینم انقلاب و اسلامی که پشت وانش خونِ هزاران شهید معصومِ اینجوری داره چهرش خراب میشه
شـمیموصــٰال•
پس یا پرفایل مذهبی نزارین یا تظاهر به مذهبی بودن نکنید
یا واقعا رفتارتون به قشنگی پرفایلتون باشه🙂
شـمیموصــٰال•
هر جا نوشتم خــدا، عــشق جوانــہ زد.🌱
آرامباش،ڪشتیماراخدامۍراند'💚"
شـمیموصــٰال•
رمان مدافع عشق ♥️ #پارت77 لبخند دندان نمایی میزنم. _ اولش آره! گوشه چشمی نازک میکند و لیوان شربتم
رمان مدافع عشق ♥️
#پارت78
سرم را تکان میدهم.
_ ریحانه... ریحانه؟!
بغض راه صحبتم را بسته... به زور میگویم
_ جان ریحانه؟
و سکوت پشت خط تو!
_ محکم باشیا! هرچی شد راضی نیستم گریه کنی...
باز هم بغض من و صدای ضعیف تو!
_ تا کسی پیشم نیست... میخواستم بگم...
دوستت دارم!
دهانم خشک و صدایت کامل قطع میشود و بعد هم... بوق اشغال!
دست هایم میلرزد و تلفن رها میشود.
برمیگردم و خودم را در آغوش مادرت می اندازم؛
صدای هق هق من و لرزش شانه های مادرت!
حتی وقت نشد جوابت را بدهم؛ کاش میشد فریاد بزنم و صدای تا مرزها بیاید! اینکه دوستت دارم و دلم برایت تنگ شده... اینکه دیگر
طاقت ندارم... اینکه انقدر خوبی که نمیشود لحظه ای از تو جدا بود...
اینکه اینجا همه چیز خوب است؛ فقط کمی هوا برای نفس کشیدن نیست، همین!
زهرا خانوم همانطور که کتفم را می مالد تا آرام شوم میپرسد:
_ چی میگفت؟
بغض در لحن مادرانه اش پیچیده.
آب دهانم را به زور قورت میدهم.
_ ببخشید تلفن رو ندادم. میگفت نمیشه زیاد حرف زد. حالش خوب بود؛ خواست اینو به همه بگم!
زیر لب خدایا شکری میگوید و به صورتم نگاه میکند.
_ حالش خوبه، تو چرا اینجوری گریه میکنی؟
به یک قطره روی مژه اش اشاره میکنم.
_ به همون دلیلی که پلک شما خیسه.
سرش را تکان میدهد و از جا بلند میشود و سمت حیاط میرود.
_ میرم گل ها رو آب بدم.
دوست ندارد بی تابی مادرانه اش را ببینم. فاطمه زانوهایش را بغل کرده و
خیره به دیوار روبه رویش اشک میریزد.
دستم را روی شانه اش میگذارم.
_ آروم باش آبجی. بیا بریم پشت بوم هوا بخوریم.
شانه اش را از زیر دستم بیرون میکشد.
_ من نمیام... تو برو.
_ نه. تو نیای نمیرم!
سرش را روی زانو میگذارد.
_ میخوام تنها باشم ریحانه.
نمیخواهم اذیتش کنم؛ شاید بهتر است تنها باشد!
بلند میشوم و همانطور که سمت حیاط میروم میگویم:
_ باشه عزیزم، من میرم؛ تو هم خواستی بیا.
زهرا خانوم با دیدنم میگوید:
_ بیا بشین رو تخت میوه بیارم بخور.
لبخند میزنم. میخواهد حواسم را پرت کند.
_ نه مادرجون! اگه اشکال نداره من برم پشتبوم.
_ پشتبوم؟
_ آره. دلم گرفته؛ البته اگر ایرادی نداره.
_ نه عزیزم؛ اگه اینجوری آروم میشی برو.
تشکر میکنم. نگاهم به شاخه گل های چیده شده میافتد.
_ مامان اینا چیان؟
_ اینا یه کم پژمرده شده بودن، کندم به بقیه آسیب نزنن.
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
@ShmemVsal
رمان مدافع عشق ♥️
#پارت79
_میشه یکی بردارم؟
_ آره گلم، بردار.
خم میشوم و یک شاخه گل رز برمیدارم و از نردبام بالا میروم. نزدیک غروب کامل و به قول بعضی ها خورشید لب تیغ است. نسیم روسری ام را به بازی میگیرد.
همانجایی که لحظه ی آخر رفتنت را تماشا کردم، می ایستم. چه جاذبه ای
دارد؛ انگار در خیابان ایستاده ای و نگاهم میکنی... با همان لباس رزم و
ساک دستی ات؛ دلم نگاهت را میطلبد!
شاخه ی گل را بالا میگیرم تا بو کنم، که نگاهم به حلقه ام می افتد. همان
عقیق سرخ و براق. بی اختیار لبخند میزنم. از انگشتم درمی آورم و لب هایم را روی سنگش میگذارم... لب هایم میلرزد. خدایا فاصله ی تکرار
بغضم چقدر کوتاه شده... یکبار دیگر به انگشتر نگاه میکنم که یکدفعه
چشمم به چیزی که روی رینگ نقره ای رنگش حک شده می افتد...
چشم هایم را تنگ میکنم "علی-ریحانه" پس چرا تابه حال ندیده بودم؟!
اسم تو و من کنار هم داخل رینگ حک شده...
خنده ام میگیرد؛ اما نه از سر خوشی، مثل دیوانه ای که دیگر اشک
نمیتواند برای دلتنگی اش جواب باشد.
انگشتر را دستم می اندازم و یک برگ گل از گل رز را میکنم و رها میکنم...
نسیم آن را به رقص وادار میکند.
چرا گفتی هرچی شد محکم باش؟ مگه قراره چی بشه؟
یک لحظه فکری کودکانه به سرم میزند. یک گلبرگ دیگر میکنم و رها
میکنم.
_ برمیگردی...
یک گلبرگ دیگر
_ برنمیگردی...
_ برمیگردی...
برنمیگردی...
... و همینطور ادامه میدهم یک گلبرگ دیگر مانده! قلبم می ایستد.
نفسم به شماره می افتد...
برنمیگردی!
تو آرزوی بلندی و
دست من کوتاه... .
**
دلشوره ی عجیبی در دلم افتاده. قاشقم را پر از سوپ میکنم و دوباره خالی
میکنم. نگاهم روی گل های ریز سرخ و سفید سفره روی میزمان مدام میچرخد. کلافه فوت محکمی به ظرفم میکنم. نگاه سنگین زیر چشمی
مادرم را به خوبی احساس میکنم. پدرم اما بیخیال هر قاشقی که میخورد به به و چه چهی میگوید و دوباره به خوردن ادامه میدهد.
اخبارگوی شبکه ی سه بلند بلند حوادث روز را با آب و تاب اعلام میکند.
چنگی به موهایم میزنم و خیره به صفحه ی تلویزیون پای چپم را تکان
میدهم. استرس عجیبی در وجودم افتاده. یکدفعه تصویر مردی که با
لباس رزم اسلحه اش را روی شانه گذاشته و به سمت دوربین لبخند میزند
و بعد صحنه عوض میشود. اینبار همان مرد در چهارچوب قاب روی یک
تابوت که روی شانه های مردم حرکت میکند. احساس حالت تهوع
میکنم. زن هایی که با چادر مشکی خودشان را روی تابوت می اندازند و
همان لحظه زیرنویس مراسم پر شکوه شهید... .
یکدفعه بی اراده خم میشوم و کنترل را از کنار دست مادرم برمیدارم و تلویزیون را خاموش میکنم. مادر و پدرم هر دو زل میزنند به من. با دو
دست محکم سرم را میگیرم و آرنج هایم را روی میز میگذارم. “دارم دیوونه میشم خدا...بسه!“
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
@ShmemVsal
امسال سال خونه، بنیامین سرنگونه
شبهای پر از عشق و حرارت تلاویو
@ShmemVsal
۸سال در جنگ تحمیلی سلاح شیمیایی در اختیار صدام ملعون قرار دادند تا به کودکان و مردم بیدفاع ایران حمله کنه حالا دایهی مهربانتر از مادر شدند!!!!
مرزهای وقاحت رو جابهجا کردن رسما!!!
@ShmemVsal
هدایت شده از شـمیموصــٰال•
••اَلْحَمدُ اللهِ الَذے خَلَقَ الحُسيـــن (ع)••♥️️
'
"نَحنُ الفُقَراءَ الـذِين أغنَاهُم الله بحُب علي "علیه السلام"
ما فقیرانی هستیم که خداوند ما را با محبت علی علیه السلام بی نیاز کرده است..🌚🧡
•° @ShmemVsal '°•