eitaa logo
دانلود
یک پسر و یک دختر بودند که عاشقانه یک دیگر را دوست داشتند و عشقشون بینظیر بود و قصد ازدواج داشتند. تا اینکه مشکلی برای خانواده دختره ایجاد شد ( ظاهرا پدر دختر نظامی بوده و باید به شهر دیگر ماموریت میرفته ) و تصمیم گرفتند از اون شهر برن با قطار و دختره هم مجبور شده بود تا اون پسرو ترک کنه. تا اینکه روز رفتنشون فرا رسید و اون پسر هم به زیارت عشقش اومده بود و نامه ای با خود به همراه داشت که تحویل دختره بده. وقت رفتن شد و پسر نامه رو به دختر داد و وقتی دخترک خواست بازش کنه پسر نذاشت و گفت بازش نکن تا وقتی که خودت میفهمی و قطار بوقی زد و به راه افتاد پس از چند ثانیه قطار ترمزی کرد و ایستاد و همه مونده بودن چی شده و چه اتفاقی افتاده تا اینکه همه پیاده شدن و دیدند که پسری خودشو جلوی قطار انداخته و خودکشی کرده به خاطر دختره و دخترک فهمید که زمان باز کردن نامش رسیده. مدتی گذشت و دختر این نامه را به داریوش داد و این داستان رو برای داریوش تعریف کرد (گویا شعر این ترانه هم نه بصورت کامل که الان میبینید ولی دست و پا شکسته از اون نامه بوده و شاعر اولیش اون پسر بوده که بعد ها ایرج جنتی عطایی مرتبش میکند و به یاد اون پسر چند بیت دیگر هم بهش اضافه میکنه، از اون قسمت : ای طلوع اولین دوست تا آخرش.) و داریوش هم این ترانه رو برای ان دو جوان خوند. و اگه دقت کرده باشید اخر ترانه یاور همیشه مومن صدای بوق قطار میاد.
مرا دو وجه است
ریاضی می‌گوید دو خط موازی هرگز به هم نمی‌رسند اما هنر میگوید دو خط موازی روزی در خط افق به هم خواهند رسید، من هنرمند بودم و او ریاضیدان
آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال های عمرت را کجا خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟
دستپاچه شدم و با تعجب گفتم: "داستان زندگی‌ام؟ چه داستانی؟ کی به شما گفت که زندگی من داستانی دارد؟ من هیچ داستانی ندارم که…" حرفم را برید که: "چطور زندگی‌تان داستانی ندارد؟ پس چه‌جور زندگی کرده‌اید؟" "چطور ندارد! بی داستان! همین‌طور! به قول معروف دیمی تک و تنها! مطلقآ تنها! شما می‌فهمید "تنها" یعنی چه؟"
در آغوشم بگیر و نجاتم بده قاتلی به دنبال من است که گاه به گاه در آینه ها میبینمش