دل سراپردهٔ محبت اوست
دیده آیینهدار طلعت اوست
من که سر درنیاورم به دوکون
گردنم زیر بار منت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هر کس به قدر همت اوست
-حافظ؛
هدایت شده از 𝒜𝗻𝗲𝗺ᦅ𝗶𝗮
و ناگهان همه چیز بوی خداحافظی گرفت ؛ میدانی ، دیگر چشمانش آن اشتیاق همیشگی را نداشتند ، لبخندهایش طعم تلخی میدادند و دستانش دیگر با دستانم آشنا نبودند . او رفت ، اما من هرگز غبار عشقش را از روی طاقچهی قلبم پاک نمیکنم .
-تبسم
Haunted^᪲᪲᪲
و ناگهان همه چیز بوی خداحافظی گرفت ؛ میدانی ، دیگر چشمانش آن اشتیاق همیشگی را نداشتند ، لبخندهایش ط
نه، تو اشتباه میکنی. چشمانش اشتیاقش را از دست نداد؛ اشتیاقش فقط دیگر مال تو نبود. لبخندهایش تلخ شد، چون او میدانست و تو نمیدانستی. دستانش نا اشنا شد، چون دیگر نمیخواست اشنا بماند. اما او خیلی قبلتر از ان، از تو گذشته بود. حالا تو غبار عشقش را از طاقچه ی قلبت پاک نمیکنی، اما او... او مدت هاست پنجره اش را باز کرده و ان طاقچه را جارو زده.
و این، تفاوت عاشق و معشوق است. یکی جارو نمیزند، یکی مدت هاست که گردگیری کرده.
Haunted^᪲᪲᪲
نه، تو اشتباه میکنی. چشمانش اشتیاقش را از دست نداد؛ اشتیاقش فقط دیگر مال تو نبود. لبخندهایش تلخ شد،
متاسفانه تلخی حقیقت را مانند خنجری در قلبم فرو کردی و آن را در قلبم پیچاندی ؛
من آنقدری دوستش دارم که گرد و غبار عشقش را با تمام تنگی نفسم به جان میخرم ، اما او غبار عشق مرا به نسیم نو و خوشبویی فروخت .
Haunted^᪲᪲᪲
متاسفانه تلخی حقیقت را مانند خنجری در قلبم فرو کردی و آن را در قلبم پیچاندی ؛ من آنقدری دوستش دارم
میگویی غبار عشقش را به جان میخری، اما مگر میشود چیزی را خرید که صاحبش دیگر فروشنده نیست؟