eitaa logo
🍃...تجربه زندگی...🍃
13.5هزار دنبال‌کننده
35.7هزار عکس
1.3هزار ویدیو
7 فایل
عاقلانه انتخاب کن،عاشقانه زندگی کن.... اینجا سفره دل بازه....
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🍃 ویژگی زنان قوی
۴ دی ۱۴۰۱
🍃...تجربه زندگی...🍃
🌸🍃 ویژگی زنان قوی
ویژگی زن های قوی... 1.زن های قوی از تنها بودن نمیترسن در واقع از ترس تنها بودن تن به هر کاری نمیدهد ک همراهشان انها را ترک کنند... 2.ب راحتی نه میگویند; اونا بلدن نه بگن و جوری رفتار کنن ک طرف مقابلشون بیشتر اصرار نکنه... 3.با هر کس جر و بحث نمیکنن; در واقع هر کس رو لایق بحث نمیدونن و خودشوتو گرفتار نمیکنن.. 4.با حرف بقیه از خواب و خوراک نمیفتن; قوی تر از اونی هستن ک با حرفای بی پایه به فکر فرو برن... 5.برای هر چیزی حد و مرز تعیین میکنن; طوری رفتار میکنن ک دیگران از خط قرمزشون عبور نکن... 6.مستقل هستن; یعنی تنهایی از پس کاراشون برمیان و نیاز به تکیه کردن به کسی نیستن.... 7.زنهای قوی محکمن... با ی چشم و ابرو و دوستت دارم گفتن عاشق نمیشن اونا با عقل و دلشون تصمیم میگیرن ن فقط دلشون... 8.زنهای قوی میجنگن... در برابر ناملایمتی ها و بی عدالتی ها و بی معرفتی ها.... دلانه هات رو برام ارسال کن🌸🍃👇 @Aseman100
۴ دی ۱۴۰۱
🌸🍃 عاشق خوشی های ساده که باشی زندگی بهت لبخند میزنه 🌸🍃🌸🌸
۴ دی ۱۴۰۱
🌹💕🌹💕🌹💕🌹 تو اما وارد رگهایم شدی و همه چیز تمام شد؛ و خیلی سخت است بخواهم از تو شفا یابم ...🌹💕 دلانه هات رو برام ارسال کن🌸🍃👇 @Aseman100
۴ دی ۱۴۰۱
صرفا فان 🌸🍃 به بابام گفتم زن میخوام ،گفت درآمد داری؟ گفتم تو هستی ! گفت پول؟ گفتم تو داری ! گفت خونه؟ گفتم : بگیر واسم ! گفت اگه قرار اینهمه خرج کنم خودم زن میگیرم خوب 😐 هیچی دیگه قانع شدم 😂 دلانه هات رو برام ارسال کن🌸🍃👇 @Aseman100
۴ دی ۱۴۰۱
♥️🌱 همسرشون مےگُفتند: بعضے از روزهاے جمعہ تلفنِ همراهش خاموش بود📲 وقتے دلیلش رو مے‌پرسیدم مےگفت: ارتباطم رو با دنیآ کمتر میکُنم تا امروز کہ متعلق بہ امام‌زمانم -عج- هست بیشتر با امام‌زمان باشم بیشتر بہ یاد امام‌زمان باشم.. :)💕 "شهید محسݩ حججی" 🌸🍃
۴ دی ۱۴۰۱
خاطره جهت فان 🌸🍃 . چند وقت پیش ک داشتم میرفتم بیرون باخودم گفتم قبل سوار شدن تو اتوبوس از دستگاه خودپرداز پول نقد بگیرم توهمین فکربودم ک گوشیم زنگ خورد منم صحبت کنان سوار اتوبوس شدم فراموش کردم پول بگیرم 🙄 دوتا ایستگاه مونده ب مقصد بعدکلی زیر روکردن کیفم ی دوهزاری پاره پیداکردم همش تو این فکر بودم ک راننده این پول قبول نمیکنه هنوز ب ایستگاه نرسیده رفتم کنار راننده وایستادم همین ک ب ایستگاه رسید از بس هول کرده بودم فکر کرده بودم پول رو ب راننده دادم گفتم اقا نگهدارین همین بغل پاره میشم قیافه راننده😳😳🤔😳😳 خوودم😫😫😩😩 بقیه مسافرها🤣🤣🤣🤣🤣🤣 دلانه هات رو برام ارسال کن🌸🍃👇 @Aseman100
۴ دی ۱۴۰۱
🍃...تجربه زندگی...🍃
🌸🍃 سودابه(درددل اعضا)
دوستان درددل سودابه رو بخونید دختر مشهدی که روز عروسیش شوهرش ناپدید میشه و..... دلانه هات رو برام ارسال کن🌸🍃👇 @Aseman100
۴ دی ۱۴۰۱
🌸🍃 باید تمام دغدغه ها را تا کرد روی طاقچه ی بیخیالی گذاشت باید غصه ها را مچاله کرد از پنجره پرت کرد بیرون یک گوشه دنج میخواهد با یک استکان چای داغ ☕ صبحتون به خیر و خوشی😍 دلانه هات رو برام ارسال کن🌸🍃👇 @Aseman100
۵ دی ۱۴۰۱
🌸🍃 سودابه(درددل اعضا)
۵ دی ۱۴۰۱
🍃...تجربه زندگی...🍃
🌸🍃 سودابه(درددل اعضا)
میخوام یه زندگی جدید بسازم.مادربابک باگریه گفت عزیز دلم من بهت التماس میکنم یه فرصت دیگه بهش بده بابک خیلی تنهاست الان خیلی پشیمونه اون فقط تو رو دوست داره.گفتم مادرمن فعلا هیچ تصمیمی ندارم.ولی هرتصمیمی گرفتم بهتون میگم.بلندشدوگفت امید من بعد از خدا تویی.کمک کن تا بچم زندگیش خوب بشه.حلالم کن.و خدا حافظی کرد و رفت.با رفتن او من ومامان فقط به هم نگاه میکردیم.مامانم گفت چرا بهش امید دادی؟میخوای چکارکنی سودابه. گفتم به خدا هیچ کاری نمی خوام بکنم.مامانم باخواهش گفت سودابه عزیزم یوقت تحت تاثیرحرفاش قرار نگیری.گفتم نه مامان خیالت راحت باشه.خیلی توفکرمامان بابک بودم.خیلی حال روحیش بد بود.اون شب برف سنگینی باریدومن هم تاصبح درست خواب نرفتم.صبح که بیدارشدم برم مدرسه،مامانم گفت مدرسه ها رو تعطیل کردن بخاطر برف.خیلی نگران مامان بابک بودم.زنگ زدم خونشون که احوالش رو بپرسم.شوهر مهناز گوشی رو برداشت.سلام کردم وخودم رو معرفی کردم.صدای شوهرمهنازخیلی گرفته بود.گفت گوشی داشته باشیدتابگم مهنازبیاد.مهنازبا جیغ وگریه گفت الو.شوهرش سریع گوشی رو ازش گرفت وگفت متاسفانه مادر دیشب فوت کردن .وظهرمراسم تشیع هست ازبیمارستان.تمام بدنم یخ کرد وگوشی از دستم افتاد،وجیغ زدم.باورم نمیشد.مامانم وسمیه فهمیدن چی شده واوناهم گریه کردن.نشسته بودم یه کناری وگریه میکردم.دلم خیلی براش میسوخت.بامامانم ومحمدوزنش وخواهرم سیمارفتیم بیمارستان.مهنازتادیدم خودش رو انداخت تو بغلم وگریه کرد.مهنازگفت مامانم ازخونه شما که اومد،زنگ زدبه من وگفت حالم بده.تامن رسیدم مامانم وسط هال افتاده بود.اوردیمش بیمارستان توی اورژانس تمام کرد.تابوت روکه آوردن بابک رو دیدم که پشت تابوت کریه میکردومیرفت.تادیدم اومدبطرف من وخودش رو انداخت تو بغل من وگریه کرد.محمد هم اومد دستشو گذاشت رو شونه بابک ،بابک تا مامانم ومحمدرو دید رفت توبغل اونا وزار زار گریه کرد.تابوت رو توی آمبولانس که گذاشتن،بابک رفت سوارماشین شدواومدجلوی پای من نگه داشت،وحرفی نزد.چندلحظه نگاش کردم وبعدسوارشدم. یکم که رفت نگام کرد وگریه کرد.تمام راه روگریه کرد.توی تمام طول خاکسپاری و مراسم بابک یک کلمه حرف نزد.تنها جواب سلام و خداحافظی رو میداد.توب تمام مراسمها شرکت کردیم.محمدتاشب بیشتر روز رو پیش بابک بود.توی مراسمهاازبابک فاصله گرفتم میترسیدم همین بشه باب آشتی.ومن اینو نمیخواستم.ولی خیلی هوای مهناز رو داشتم.شب هفتم،بعدازمراسم ما اومدیم خونه.محمدگفت بابک خیلی حالش بده‌ومیرم بهش سر بزنم.دوساعت بعدمحمدزنگ زد دلانه هات رو برام ارسال کن🌸🍃👇 @Aseman100
۵ دی ۱۴۰۱
🌸🍃 خانمها بخونید قشنگه
۵ دی ۱۴۰۱