eitaa logo
🍃...تجربه زندگی...🍃
13.8هزار دنبال‌کننده
34.5هزار عکس
1.2هزار ویدیو
7 فایل
عاقلانه انتخاب کن،عاشقانه زندگی کن.... اینجا سفره دل بازه....
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🍃 قشنگه بخونید
🍃...تجربه زندگی...🍃
🌸🍃 قشنگه بخونید
حواسم بود به پریشونیش... به هوای وسیله آوردن رفت بیرون و وقتی که برگشت، بوی سیگار برداشت کلِ اتاقو! گفتم: - نکِش بدبخت! می‌میریا! با پوزخند روی لبش، سرشو گرم کرد به باز کردن کروم و ویکریل و... پرسیدم: - خانومت مشکلی نداره؟ صداش خش دار بود، از سیگار یا چی؟ نمی‌دونم! + خانومم؟ نه! مشکلی نداره! ولی قبلنا... انگار داشت با خودش حرف می‌زد... + یه مدتی ترک کرده بودم، بعد ده سال گذاشته بودم کنار؛ یعنی یکی بود که براش مهم بود کشیدن و نکشیدنم! منم بخاطرش نمی کشیدم، کم می‌کشیدم، جلوی اون نمی‌کشیدم لااقل؛ الان دیگه کسی نیست که براش مهم باشه... صدای منم خش برداشت اما نه از سیگار! گفتم: - چی شد پس؟ چرا نشد؟ نگاهش سرگردون تر شد، پوزخندش عمیق‌تر، صداش گرفته تر... + می‌شد که بشه، خودم نخواستم! خیال کردم زرنگم! گفتم لابد خوب نیست که با منه؛ اگه دخترِ بدی نبود که نمی‌اومد با من... حواسم نبود گناه نیست عاشق شدنِ یه دختر، حواسم نبود خبط نیست خاطرخواهیِ زن جماعت، حواسم نبود از روی خواستنه اگه چیزیم هست... با خودم گفتم مگه عقلم کمه بیام معشوقه ی خودمو بگیرم و حواسم نبود مردی که همچین فکری بزنه به سرش، محکومه به داشتنِ معشوقه ی آدمای دیگه... ظلم کردم، به خودم، به اونی که دوستش داشتم و نخواستمش، به اونی که خواستمش و دوستش نداشتم... بی وفایی کردم، خریت کردم و دارم تاوان پس میدم نخ به نخ و تموم شدنی نیست حسرتم انگار! حس کردم شونه هاش افتاده تر شده از چند دقیقه ی قبل، باز رفت که وسیله بیاره، که برگرده و بیشتر هوای اتاقو ابر و دود بگیره... دست کشیدم به چشمام و فکر کردم به اینکه چقدر این روزا آلوده شده هوا، چقدر نگاهم راحت تَر میشه تازگیا... فکر کردم به اینکه جدیدا چقدر زیاد شدن آدمایی که هر روز دارن تاوان میدن، بخاطر دلایی که بی گناه شکستن و کسی صداشونو نشنید! دلانه هات رو برام ارسال کن🌸🍃👇 @Aseman100
🌸🍃🌸🍃🌸🍃 سلام آسمان عزیزپنج شنبه آخرسال برای همه ی درگذشتگان فاتحه الصلوات مخصوصا برای عموی عزیزم جاش خیلی خالیه 🌸🍃🌸🍃🍃🍃
خانم کانالمون میگه منم حاجت روا شدم 🍃🌸🍃🌸🍃 سلام منم از نماز حضرت ام البنین حاجت گرفتم😍‏ میخواستیم بریم کربلا ولی هی مشکل توی کار میفتاد اما در اوج ناامیدیم مشکل برطرف شد وانشاالله فردا راهی هستیم🥰 دلانه هات رو برام ارسال کن🍃🌸👇 @Aseman100 https://eitaa.com/joinchat/843186305C9e691d072d
دختر کانالمون میگه حاجت روا شدم 🍃🍃🍃🍃🌸🍃🌸 سلام آسمان مهربانم عاشق خودت و کانالتم منم از نماز حضرت ام البنین نتیجه گرفتم😍😍😍 بخدا کانالتون تکه😍😍 کانالی پر از تجربه و ایده معنوی و عبرت😊 دلانه هات رو برام ارسال کن🍃🌸👇 @Aseman100
🌸🍃 دلم میخواد همیشه خوشحال باشی، اول بخاطره اینکه لایقش هستی و بعد بخاطره اینکه لبخنده تو جزو قشنگ ترین چیزایی هست که دنیا بهش نیاز داره پس از خودت دریغش نکن، میدونی گاهی باید ی نقطه بزاری؛ باز شروع کنی،باز بخندی،باز بجنگی. هیچوقت از اینکه دوباره شروع کنی نترس شاید داستان جدیدت قشنگ تر باشه! اصن قهوه بخور، یه موزیک گوش بده، آروم باش شاید زندگی همین چند لحظس! دیوونه بازی در بیار بزن برقص،اصن تو توی دنیا تکرار نمیشی و نخواهی شد تو ورژن خوبه خودت هستی! نه از کسی جلوتری و نه عقب تر، تو واسه ی خودت بهترینی! از چی میترسی تو بدترین شبای زندگیتو بدون اینکه به کسی بگی سر کردی حتی مادر پدرت پس از پس همه چی میتونی بر بیای بهت ایمان دارم.. |زیتون| دلانه هات رو برام ارسال کن🍃🌸👇 @Aseman100
🍃...تجربه زندگی...🍃
🌸🍃🌸🍃🍃 سرگذشت #ستاره قدیمی و جذاب
🌸🍃 سلام دوستان عزیزم خوش اومدین..آسمان هستم..مدیر کانال... دوستان دلانه ستاره رو بخونید.... سرگذشتی جذاب و قدیمی😊 اگر درددل،عبرت یا دلنوشته ای دارین برامون ارسال بفرمایید تا بدون نام در کانال قرار بدیم... تمام دلانه ها بالای کانال سنجاقه.. دلانه هات رو برام ارسال کن🌸🍃👇 @Aseman100
🌸🍃🌸🍃🍃 سرگذشت قدیمی و جذاب
🍃...تجربه زندگی...🍃
🌸🍃🌸🍃🍃 سرگذشت #ستاره قدیمی و جذاب
دیگه از نزدیک شدن رجب به خودم بیزار شده بودم، از حاملگی بدم میومد و دلم میخواست بمیرم ولی دیگه حامله نشم یه مدت بود که حس میکردم رفت و آمد رحیم پسر شهربانو به خونه مون زیاد شده، هر بار هم میومد رنگ روی نرگس سرخ و سفید میشد من این روزا رو تجربه کرده بودم و از صد فرسخی این حال رو می‌شناختم چند روز صبر کردم و آخر نتونستم تحمل کنم و یه روز نرگس رو کشیدم یه گوشه، اخمامو کشیدم توهم و گفتم، داری چیکار میکنی ورپریده؟ رنگش پرید ولی کم نیاورد و گفت چیکار کردم مگه خانم جون یه نیشگون از بازوش گرفتم و گفتم از من میپرسی؟ فکر کردی کورم، نمیبینم تا رحیمو میبینی سرخ و سفید میشی؟ همچنان نگام می‌کرد ولی هیچی نگفت، حتی انکار هم نکرد لجم گرفته بود، اخم کردمو و گفتم برو از جلو چشمم و فوری غیب شد نمیدونستم باید چیکار کنم، از طرفی شهربانو و شوهرش خیلی سال بود که نرگس رو عروس خودشون می‌دونستن، از طرفی هم نمیخواستم با یه عشق مسخره زندگیشو به باد بده همه سعی‌ام رو میکردم از هم دور باشن، اما مگه میتونستم... تو همون گیرو دار دوباره حامله شدم شدم.. خجالت میکشیدم از این حاملگی، پسر اولم بزرگ بود و من یه بچه تو راه داشتم.. ۹ ماه خیلی زود گذشت و نسرین به دنیا اومد، اسمش رو شهربانو انتخاب کرد، روزی که زایمان کردم تنها آرزوم این بود دیگه بچه دار نشم... هرچقدر نرگس بزرگ تر میشد، کنترل کردنش سخت تر میشد، به هیچ وجه به حرفم گوش نمی‌کرد... به رجب هم شکایت میکردم ساکت میموند و هیچی نمی‌گفت ادامه دارد دلانه هات رو برام ارسال کن🍃🌸👇 @Aseman100 https://eitaa.com/joinchat/843186305C9e691d072d
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🍃🍃 متن ارسالی اعضای خوبمون عاقبت صبر و تحمل در برابر فحاشی والدین
🍃...تجربه زندگی...🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🍃🍃 متن ارسالی اعضای خوبمون عاقبت صبر و تحمل در برابر فحاشی والدین
🔴 عاقبت صبر و تحمل در برابر بداخلاقی والدین ✍علامه طهرانی در كتابی می‌فرمايد:يک روز در تهران، براى خريد كتاب به كتاب‌فروشى رفتم. مردى در آن انبار براى خريد كتاب آمده بود. آماده براى خروج شد كه ناگهان در جا ایستاد و گفت: حبيبم الله. طبيبم الله، یارم... فهميدم از صاحب‌دلان است که مورد عنایت خاص خداوند قرار گرفته. گفتم: آقاجان! درويش جان! انتظار دعاى شما را دارم. چه جوری به این مقام رسیدی؟ ناگهان ساکت شد. گریه بسیاری کرد. سپس شاد و شاداب شد و خندید. گفت: سید! شرح مفصلی دارد. من مادر پيرى داشتم، مريض و ناتوان، و چندين سال زمين‌گير بود. خودم خدمتش را می‌کردم؛ و حوائج او را برمی‌آوردم؛ غذا برايش می‌پختم؛ و آب وضو برايش حاضر می‌كردم؛ و خلاصه به‌ هرگونه در تحمّل خواسته‌هاى او در حضورش بودم. او بسيار تند و بداخلاق بود. ناسزا و فحش می‌داد و من تحمل می‌كردم، و بر روى او تبسم می‌كردم. به همين جهت عيال اختيار نكردم، با آنكه از سن من 40 سال می‌گذشت. زيرا نگهدارى عيال با اين اخلاقِ مادر مقدور نبود. به همین خاطر به نداشتن زوجه تحمل كرده، و با آن خود را ساخته و وفق داده بودم. گهگاهى در اثر تحمل ناگواری‌هایى كه از مادرم به من می‌رسيد؛ ناگهان گویى برقى بر دلم می‌زد، و جرقه‌اى روشن می‏شد؛ و حال بسیار خوشی دست می‌داد، ولى البته دوام نداشت و زودگذر بود. تا يک شب كه زمستان و هوا سرد بود. من رختخواب خود را پهلوى او و در اتاق او پهن می‌کردم تا تنها نباشد، و براى حوائج، نياز به صدازدن نداشته ‏باشد. در آن شب كه من كوزه را آب كرده و هميشه در اتاق پهلوى خودم می‌گذاشتم كه اگر آب بخواهد، فوراً به او بدهم، ناگهان او در ميان شب تاريک آب خواست. فوراً برخاستم و آب كوزه را در ظرف ريخته و به او دادم و گفتم: بگير، مادرجان! او كه خواب‌آلود بود و از فوريت عمل من خبر نداشت؛ چنين تصور كرد كه من آب را دير داده‌ام. فحش غريبى به من داد، و كاسه آب را بر سرم زد. فوراً كاسه را دوباره آب کرده و گفتم: بگير مادرجان، مرا ببخش، معذرت می‌خواهم! كه ناگهان نفهميدم چه شد. اجمالا آنكه به آرزوى خود رسيدم؛ و آن برق‌ها و جرقه‌ها تبديل به يک عالمى نورانى همچون خورشيد درخشان شد؛ و حبيب من، يار من، خداى من، با نظر لطف و عنایت خاصش به من نگاه کرد و چیزهایی از عالم غیب شنیدم و اين حال ديگر قطع نشد؛ و چند سال است كه ادامه دارد. 📚نور ملكوت قرآن، ج‏1، ص141 با اندكی تلخيص دلانه هات رو برام ارسال کن🍃🌸👇 @Aseman100 https://eitaa.com/joinchat/843186305C9e691d072d
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🍃🍃🍃 دوازده ساله ازدواج کردم ولی یک روز خوش نداشتم ..