شاید توی دنیای دیگه دارم توی راهرو های هاگوارتز با عجله به سمت کلاس معجون سازی میرم چون دیر شده .
اگه بخوام خودمو تو یه پاراگراف خلاصه کنم :
هیچکس دلش برای او تنگ نمیشد، مرگش برای هیچکس کوچکترین اهمیتی نداشت .
آدما همون جوری که استیکر خنده میفرستن و نمیخندن
میتونن همون جوری هم بگن دوسِت دارن ولی در واقعیت دوسِت نداشته باشن .