هدایت شده از اطلاع رسانی گسترده حرفهای
1⃣ اگه غمگینی، ناراحتی
یا حس و حالت بده...
2⃣ اگه حس میکنی یه چیزی
تو دلت سنگینی میکنه...
3⃣اگه مصیبت دیدی،خیانت دیدی
زخم خوردی یا دلت شکسته
✋ همین الان یه کار کوچیک انجام بده:
بزن روی آیدی زیر
عدد 9 رو بفرست تا بهت راهکار بدم👇
🆔 @elahe_raftar
میخوام همین الان یه راه حل
عالی بهت بدم و حالت رو خوب کنم❤️
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#احکام_به_زبان_ساده
|•جلسه_شصت_وسوم
⚠️سراغ سحر و جادو نرو!
ثانیه 0:00 ←اگه مشکلی داشتی سریع نرو سراغ دعانویس
ثانیه 0:12←برای حل مشکل بهتره به مفاتیح و ادعیه معصومین علیهم السلام مراجعه کنی
ثانیه 0:17←شاید دعانویس ادعا کنه با نوشتن روی قفل،کلید،کاغذ، کاسه و...مشکلتون رو حل کنه اما...
ثانیه 0:33←سحر و جادو حرامه و جزء گناهان کبیرهاس
ثانیه 0:41←نوشتن دعاهایی که از ائمه معصومین علیهم السلام رسیده اشکال نداره
ثانیه 0:49←سرکتاب هم جایز نیست
#موشن_گرافیک #احکام
🌺🍃🌸🍃
#اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج🌤
🌺🍃🌸🍃
@Solomon110
🌸🍃🌺🍃
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 انتظار فرج؛
چه تاثیری در زندگی دنیای ما داره
#امام_زمان
#طریق_المهدی
#جارچی
🌺🍃🌸🍃
#اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج🌤
🌺🍃🌸🍃
@Solomon110
🌸🍃🌺🍃
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢خبر از: ارطاه
از سقوط ستاره ای در قرب قیامت
🌏سقوط ستاره در ماه مبارک رمضان
🌺🍃🌸🍃
#اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج🌤
🌺🍃🌸🍃
@Solomon110
🌸🍃🌺🍃
با صدای بابام که گفت
_اینجا چه غلطی میکنی گم شو برو تو خونه
نگاهم رو از رضا گرفت و برگشتم سمت بابام و چشمم افتاد به صورت خشمگینش و مات زده نگاهش کردم.
بابام دستش رو برد بالا بزنه تو صورتم که رضا دستش رو تو هوا گرفت
_ آقا غلام این کار رو نکنید
بابا سر چرخوند سمتش
_به تو چه ربطی داره بی همه چیز برای چی تو کوچه جلوی دختر من رو گرفتی؟
چشم هام چهارتا شد کجا رضا سر راه من رو گرفت، ما خیلی اتفاقی تو کوچه با هم روبه رو شدیم
رضا چهره در هم کشید
_عه این چه حرفیه میزنی من داشتم از کوچه میومدم بیرون که...
بابام نگذاشت حرفش تموم شه
_خ_ر خودتی مرتیکه از کوچه میخواستی بری بیرون میرفتی برای چی وایسادی به دختر من زل زدی
رضا مکثی کرد
_اشتباه میکنی اینطوری که شما فکر میکنی نیست
بابام محکم خوابوند تو صورت رضا و فریاد زد
_اگر اینطوری که من فکر نمیکنم نیست پس چطوریه گم شو برو رد کارت دیگه هم مزاحم من و دخترم نشو
با این سیلی و شنیدن حرفهای بابام من فرو ریختم و انگار از جونم یه چیزی رو کشیدن بیرون
بابام خواست به من حمله کنه که رضا جلوش ایستاد
_آقا غلام هر چقدر دلت میخواد من رو بزن ولی کاری به زهره خانم نداشته باش چون تقصیری نداره
بابام دستش رو برد بالا یه سیلی دیگهای به رضا بزنه که محمود آقا خودش رو انداخت بین رضا و بابام
_عه عه عه داری چیکار میکنی
بابام دستش رو آورد پایین
_برو کنار محمود آقا بزار این پسره بی آبرو رو که میخواد باعث آبروی من بشه رو بشونم سر جاش
محمود آقا رو کرد به رضا
_تو برو خونتون تا من با آقا غلام حرف بزنم
رضا گفت
_محمود آقا بخدا اینطوری که آقا غلام فکر میکنه نیست...
29.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💥تلاوتی مجلسی و حزین از عبدالفتاح الشعشاعی
💫سوره های نجم ضحی انشراح علق قدر
♥️♥️♥️♥️♥️
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢حدیث امیرالمومنین علیه السلام
از بخش سقوط ستاره ای در قرب قیامت
🌏سقوط ستاره ای در حوالی اردن و اسرائیل
🌺🍃🌸🍃
#اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج🌤
🌺🍃🌸🍃
@Solomon110
🌸🍃🌺🍃
💌بسمـ رب الشـهدا.....🕊🌸
﷽یاد خاطرات عاشقان خدا ﷽
📲 #عکس_پروفایل
🏴ویژه #سالگرد_شهید_سلیمانی
🏴ویژه #سالگرد_شهید_ابومهدی
🌿🌾اَللَّهُـــمَّ صَلِّ عَلــَی مُحَمـّـــَدٍ وَآلِ مُحَمـّــَدٍ وَعَجّـــِـلْ فــَرَجَهُـــمْْ
اَللّـهُمَّ عَجِّـل لِوَلیِّکَ الفَـرَج بِحقّ الزّینب سَلامُاللهعَلَیها🌾🌿
🦋🦋🦋
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رهبر معظم انقلاب:
خصوصیات شهید سلیمانی را خصوصیات ماورایی نکنید
اینجور نباشد که تصور شود جایگاهی دست نیافتنی داشته
بابام سرش رو کج کرد سمت رضا
_بی همه چیز خوبه منم فردا تو کوچه جلوی خواهرت رو بگیرم
_والا من جلوی زهره خانم رو نگرفتم خواستم از کوچه بیام بیرون که با زهره خانم رو به رو شدم
بابام محمود آقا رو کنار زد و حمله کرد به رضا، رضا چند قدم رفت عقب ولی لگدی که بابام پرت کرد خور به پای رضا که محمود آقا از پشت لباس بابام رو گرفت و کشید عقب، از سرو صدای دعوا همسایهها ریختن بیرون و شوهر مهین خانم و شوهر معصومه خانم اومدن بابام رو که میخواست به رضا حمله کنه گرفتن و بردن تو حیاطمون. خیلی دلم میخواد بابت این اتفاق از رضا معذرت خواهی کنم ولی اصلا رویی رو که باهاش حرف بزنم رو ندارم ناراحت قدم برداشتم سمت خونمون که صدای رضا به گوشم خورد
_زهره خانم الان پدرتون عصبانیِ شما نرو خونه برید خونه فامیل و یا یکی از همسایهها
با شنیدن حرفش میخکوب شدم و انگار وحی الهی نازل شده دیگه پام نکشید برم خونمون قدم برداشتم به سمت خونه مریم خانم. در حیاطشون بازه تو چهار چوب در ایستادم صدای زدم
_مریم خانم
عزیز آقا جواب داد
_مریم نیست، بفرمایید تو
وارد خونه شدم. عزیز آقا توی اتاق تکیه به متکا نشسته نگاهش که به من افتاد با دست اشاره کرد
بیا تو دخترم دم در وانیسا
کفشم رو در آوردم وارد شدم و همون دم در نشستم
عزیز آقا پرسید
_چی شده چرا زنگت پریده
ساکت سرم رو انداختم پایین، دوباره پرسید
_زهره جان چی شده؟
آهی کشیدم و اتفاقی رو که افتاد براش گفتم
سری تکون داد و خیره شد به فرش، زیر لب زمزمه کرد
عجب. بعد از مکث کوتاهی سر بلند کرد
_ایکاش میتونستم یه چیزهایی رو بهت بگم...
کپی حرام⛔️