eitaa logo
ملک سلیمان
2.3هزار دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
7.5هزار ویدیو
39 فایل
اینجا با استفاده از آیات قرآن و احادیث و روایات معصومین و کلام بزرگان دینی یاد میگیری که چطوری حال دلت و، وضع مالیت خوب بشه👌 https://eitaa.com/joinchat/4132962888Ce54afeabfb تبلیغات شما پذیرفته میشود👇👇 https://eitaa.com/joinchat/4173332642Cacf0e5f1fb
مشاهده در ایتا
دانلود
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 غربال های عجیب قبل از ظهور ‼️ طرف کنسرت میذاشته تو اروپا میشه حامی فلسطین ‼️ طرف هیئت میرفته ایران میشه حامی اسرائیل...
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👩‍🦰اولین و تنها کرم همه کاره ۲۴ ساعته در ایران (درما ماتریکس تکنولوژی) می‌خوای پوستت صاف ، روشن و بدون لک باشه؟و از دور برق بزنه؟ 😍 ✨ با این روش جدید تا شب عید با استفاده ازش : 🔹 چروک‌ هات از بین میرن 🔹 لک و تیرگی پوستت درمان میشه 🔹 منافذ پوستت از بین میبره 🔷️آب رسانی عمیق و فوری انجام میده ✅ جهت مشاوره سریع و رایگان و سفارش به آیدی زیر مراجعه کنید 👇 @Moshaverzamanii ✅ بزن روی لینک و نتایج واقعی رو نگاه کن شگفت زده میشی 👇 https://eitaa.com/joinchat/650446165C721ffdc61d
هدایت شده از شهید گمنام🇵🇸
اگه وقت ویا حوصله نداری برای زیبایی صورتت همزمان چندتا کرم بزنی یا نمیخوانی چندین هزینه براش کنی فقط و فقط میخوای با یک کرم تمام مشکلات پوستت حل بشه و به پوست دلخواه برسی 😍 سریع عضو کانال زیر شو 👇👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/650446165C721ffdc61d
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راز نجات آیت الله آقا مرتضی تهرانی رحمت الله علیه
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وضعیت ترامپ این روزها😂😂 _ برای دیدن  بعدی       اینجا رو بزن                    👇👇    https://eitaa.com/joinchat/2183005580C5d37525509
هدایت شده از شهید گمنام🇵🇸
جوک های ترامپ ملعون رسید😂🤣🤣🤣 👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2183005580C5d37525509 منفجر میشی ازخنده🤣🤣🤣
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عدول در نماز یعنی چی ؟ «احکام به زبان ساده
🦢فال فرشته نگهبان🦢 ۱ - نیت کن ۲ - یک گوی رو انتخاب کن : 🔮●🔮●🔮●🔮●🔮 🔮●🔮●🔮●🔮●🔮 🔮●🔮●🔮●🔮●🔮 🔮●🔮●🔮●🔮●🔮 🔮●🔮●🔮●🔮●🔮 کاملا واقعی👆
هدایت شده از شهید گمنام🇵🇸
🔮عـلـت مـرگ مـتـولـدیـن هـر مـاه⚰ 💦کـلـیـک کـن روی مـاه تـولـدت🤯📵👇 🚷فـــروردیــــن⚰ 🚭اردیبهــشـت⚰ 📵خــــــرداد⚰ 🔞تـــــیــــــر⚰ 🚱مـــــــرداد⚰ 🚳شــهـــریور⚰ 🚷مــهـــــر⚰ 🚭آبـــان⚰ 📵آذر⚰ 🔞دی⚰ 🚱بـهـمـن⚰ 🚳اســفـند⚰ 📛مـن بـا سـرمـاخوردگی مـی مـیـرم 🤪😰☝️👆
۱۵۱ انگار فهمید راهی برای پیچوندن نیست. آروم رفت نشست. شونه‌هاش افتاده بود. گفت: «من عذاب وجدان دارم… شبا نمی‌تونم بخوابم. کاش آدم با دردش یه‌باره می‌مرد… دردی که من دارم هر روز تکرار میشه.» صداش دیگه قوی نبود. شکسته بود. یه نگاه پر حسرت به سهیل انداخت. گفت: «کاش تو پسر من بودی… هر کاری برات می‌کردم… زندگیمو به پات می‌ریختم. تنها آرزوم این بود که یه روز بهم بگی بابا.» هوا یهو سنگین شد. سهیل انگار برق گرفته باشه خواست حرف بزنه. دستمو آروم آوردم بالا جلوی صورتش. نه از سر بی‌احترامی… فقط نمی‌خواستم این لحظه با عصبانیت خراب بشه. به عمو نگاه کردم. گفتم: «ادامه بده.» تو دلم حس کردم قراره یه چیزی گفته بشه که دیگه هیچ‌چیز مثل قبل نباشه. عمو انگار مطمئن شده بود دیگه راه فراری نداره. دستش می‌لرزید. یه جرعه آب خورد. گفت: «وقتی بابات فرار کرد و رفت… همه نگرانش بودیم. مادرمون بی‌قرارش بود. اون روزا رو هیچ‌وقت یادم نمیره. تا اینکه اولین پول رو فرستاد.» یه مکث کرد. «اون پول فقط پول نبود… علامت بود. فهمیدیم زنده‌ست مادرمم آروم‌تر شد. با همون پولایی که می‌فرستاد زندگیمونو ساختیم.» صدای نفس کشیدنش سنگین بود. «بعدش اون آدمایی که دنبالش بودن دستگیر شدن. چندتاشونو هم مأمورا کشتن… درگیری مسلحانه بود انگار. خلاصه دیگه کسی نموند که دشمنش باشه.» سرشو پایین انداخت. «مادرم پیغام فرستاد که برگرد. گفت حسرت دارم دامادیتو ببینم نادر.» اسم بابا که اومد، هوا سنگین‌تر شد. ادامه دارد کپی حرام
﷽ ❣ السلام علیک یا صاحب الزمان عجل الله ❣﷽ سلام ای دلربای اهل بینش سلام ای قلب ناب آفرینش فدای دیدهٔ محزونت ای یار فدای آن دل پرخونت ای یار بیا ای جلوه جاوید زهرا(سلام الله ) بیا ای آخرین امید زهرا(سلام الله ) 🌤صبحتون مهدوی🌤 🌤سلامتی وتعجیل درفرج مولاصاحب الزمان عجل الله تعالی صلوات
۱۵۲ عمو ادامه داد: «وقتی برگشت… تو چشماش یه چیز می‌دیدم یه نگرانی و دلواپسی. یه رازی که تو دلش سنگینی میکرد.» یه نفس عمیق کشید. «بعد از اینکه با مادر تو ازدواج کرد، آروم نبود. یه شب که همه دور هم بودیم، رفت تو حیاط. منم رفتم دنبالش. پرسیدم چی شده؟ حالت خوش نیست.» نگاهش مات شد، انگار برگشته باشه به همون شب. «گفت یه اشتباهی کردم… غیرقابل جبرانه. نه پای رفتن دارم، نه نای موندن. زندگی چند نفر رو خراب کردم.» دستام یخ کرده بود. عمو گفت: «گفتم واضح حرف بزن. اگه مشکلی هست با هم حلش می‌کنیم.» چشاشو بست، دوباره باز کرد. «گفت اون مدتی که تو اون شهر بوده… با یه زن ازدواج کرده یه بچه پنج شش ساله هم داره.» قلبم کوبید. نگاهم افتاد به سهیل بی‌حرکت نشسته بود فکش قفل شده بود و خیره به زمین فقط گوش میداد عمو گفت: «از نادر در موردشون پرسیدم گفت: اسم زنم اعظمه… اسم پسرمم سهیل.» یهو سهیل عین مجسمه خشک شد پلک نزد. عمو ادامه داد: «می‌گفت نگرانشونم. درآمدی ندارن. نمی‌خوام زنم سختی بکشه.» من صدای نفس خودمو نمی‌شنیدم. عمو گفت: «بهش گفتم خب برو سراغش. بیارش اینجا. زنت یا قبول می‌کنه یا نمی‌کنه.» صداش شکست. «گفت مامانو چی کار کنم؟ بفهمه من همچین کاری کردم دلش می‌شکنه. از اون طرف زنم دل بسته… درست نیست.» عمو لب زد: «بهش گفتم پس چی درسته؟ اینکه زن و بچه‌تو ول کنی اونجا، بیای اینجا که دل کسی نشکنه؟» ادامه دارد کپی حرام