شب است و رقص نور از دور پیداست
عــــروس مـــــاه زیـــر تـــــور پیداست
شــــراب نــــاب در جـــامش بـریـــزیـد
کــه مســــتی در رگ انگـــور پیــداست...
باد، پیراهن کشید از دستِ گُل ها ناگهان
عطر نیلوفر فراوان شد گمان کردم تویی
آن کسی را که تو میجویی
کِی خیال تو به سر دارد؟!
بس کن این ناله و زاری را
بس کن او یار دگر دارد...
زخم خوردم ، گاهی از ایشان و گاه از چشم ِتو
با رقیبان بر سر ِجانم رقابت داشتی !
دامن ِکوتاه و گل دار ِقشنگت را بپوش ،
با دو دستم حلقهای جای کمربندت شوم .
چهرفتن ها ك میارزد به بودنهایِ پوشالی،
چهآغوشی، چه امّیدی بهاین احساسِتو خالی؟