از جهان، از سرنوشت، از زندگانی خستهام
ناتوانم، ناتوان، از هر توانی خستهام
کاش میشد بازگردد، روزگار کودکی
پیر گشتم در جوانی، از جوانی خستهام
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
آنقدَر در حسرت دوری تو نجوا کنم
تا خدا گوید بیا این هم عزیز دردانهات....
در رسالات مراجع خواندهام احکامرا
حکم چشمانیکه مومن رابه کفر انداخت کو؟
خواستم گویم که هستی جای خالی تو دیدم
خواستم خالی گذارم اما خودم خالی شدم
خواستم لب تر کنم نامت چو یاد امد بمردم
خواستم می سر کشم، با تو کشیدن برد من