تمنای وفاداری، مرا هرگز نبود از تو
ولی ای بیوفا، از بیوفا هم انتظاری هست!
- فاضل نظری
من آن شمعم که با سوز دل خویش
فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانه ای را
- فروغ
جهان از پرتو عشقت چراغان شد که هر خاری
به شمعی میرسد، چون آتش اندر بیشه میافتد
- بیدل دهلوی
من هرچه مولانا شدم او شمس تبریزم نشد
ای شمسِ نا تبریزیام هرگز فراموشم مکن
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای، این شب چقدر تاریک است!...
قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است🫠...
دیگر به آن در قدیمی که به رویم باز نمیشود نمیکوبم؛ درِ خودم را میسازم و از آن وارد میشوم.