⤸باز هم سوژه ی اشعار غم انگیز رسید،
با دلی خسته و از حادثه لبریز رسید،
فصل فرماندهی غم، به طبیعت شد و باز
امپراطور زمان حضرت پاییز رسید :))!
دلرُبایانه دگر بر سر ناز آمدهای
از دلِ من چه به جا مانده که باز آمدهای؟
«ای بشر ازچه گمان کردی که دنیا مال توست؟
ورنه پنداری که هر لحظه اجل دنبال توست
هرچه خوردی مال مور و هرچه هستی مال گور
هرچه داری مال وارث هرچه کردی مال توست».
من به هر خاطرهای چنگ زدم باز نشد . .
ساز من بعد «تو» هر شعری رو زد ساز نشد.
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بدآهنگ است
بیا رهتوشه برداریم
قدم در راه بیبرگشت بگذاریم
ببینیم آسمانِ هر کجا آیا همین رنگ است؟
بهار آمد ، پریشان باغ من افسرده بود اما
به جو باز آمد آب رفته ، ماهی مرده بود اما