من به هر خاطرهای چنگ زدم باز نشد . .
ساز من بعد «تو» هر شعری رو زد ساز نشد.
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بدآهنگ است
بیا رهتوشه برداریم
قدم در راه بیبرگشت بگذاریم
ببینیم آسمانِ هر کجا آیا همین رنگ است؟
بهار آمد ، پریشان باغ من افسرده بود اما
به جو باز آمد آب رفته ، ماهی مرده بود اما
همه گویند که تو عاشق اویی
گرچه دانم همه کس عاشق اویند
لیک میترسم یا رب!
نکند راست بگویند
مو از دیده بیفتم بر سر راهت
ندانم تا بپرسی از گناهت
دلم از بس که پُر غم گشت و خون شد
نمیگنجد ز تنگنای سیاهت
دلا دلداریی کن دلبری کو؟
که سازد با دل بییاوری کو؟
بسی گردیدم اندر کوه و دشت
سه مردهدان که بیغم داوری کو؟