مو از دیده بیفتم بر سر راهت
ندانم تا بپرسی از گناهت
دلم از بس که پُر غم گشت و خون شد
نمیگنجد ز تنگنای سیاهت
دلا دلداریی کن دلبری کو؟
که سازد با دل بییاوری کو؟
بسی گردیدم اندر کوه و دشت
سه مردهدان که بیغم داوری کو؟
آنقدر ترسيده ام از اين همه عشق دروغ
تا به گوشم ميخورد ،من دوستت... كر ميشوم...
- ارسالی از ممبر های گپ پناهگاه
چو در کنار منی کفر نعمت است ای دوست!
دو دیدهام مژه بر هم دمی اگر بزند ...
ای خداوندی ، که از بس بی قیاس اوصاف تو
قوت اندیشه در وصف تو گردد ناتوان
- ارزقی رهروی
همه قبیلهی من عالمان دین بودند
مرا معلم عشق تو شاعری آموخت...
روز معلم مبارک 🌱❤️
از تو پنهان نه ولی از خلق پنهان میکنم
شرح این آشفتگی هایی که هی تکرار شد
- عارف