نگرانم که به تو هدیه کنم شعرم را ؛
و تو آن را به کسی وای ! ولش کن اصلا...
.قهوه میریزم برایت نیستی آن سوی میز
هی شکر میریزم و تلخ است جای خالی ات!
هر سه بی همنفس و خسته دل و تنهاییم
من و این کوچه و باران چه به هم می آییم...
او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود
- سعدی
شده گاهی ز خودت سیر شوی؟
شده آهی بکشی، بغض کنی، پیر شوی؟
شده بنویسی دو خط نامه و بسپاری به آب
نامه را پس بزند آب... دلگیر شوی؟
شده با طعنه به این و آن نشانت بدهند؟
یا که از جانبِ قلبت شده تحقیر شوی؟
من حسادت میکنم حتی به تنها بودنت
من به فرد رو بروی لحظه خندیدنت . .
من به بارانی که با لذت نگاهش می کنی
یا نسیمی که رها می چرخد اطراف تنت!