من که ازچشمانِتوافتادهامدیگرچهسود
کل واحد های ترممرابیفتم به درک ...
تو را دیگر نمی فهمم نمی خواهم نمی جویم
ز حرف آخرت خواندم که گویا خوشتری بی من
من مست متاعام، صنما، مفروشَم
عریان نکنی به هیچ جامه، بپوشم
گویند مرا که در خرابات خراب
نزدیک تو هیچ به نبود، بنیوشم
دلِ پر درد را، با هیچ کس پیمانه کن یارا
که این دردِ نهانی را، دوا نتوان توان کردن
- صائب تبریزی
با لشکرت چه حاجت رفتن به جنگ دشمن
تو خود به چشم و ابرو برهم زنی سپاهی...
- سعدی
- کاش مولانا ببیند قهر ِ چشمان ِ تو را ،
تا نگوید نیست در عالم زِ هجران تلختر . .