چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد
تو صَبر از من توانی کرد و من صَبر از تو نتوانم...
- سعدی
دو چِشمان سیه پوشَت نه تنـها غارت جان کرد
که بعد از دیدنش درمن،نماندہ دین و ایمانی
من با تو چقدر ساده رفتم بر باد
تو نامِ مرا چه زود بردی از یاد
من حبّهی قندِ کوچکی بودم که …
از دستِ تو در پیالهی چای افتاد