من با تو چقدر ساده رفتم بر باد
تو نامِ مرا چه زود بردی از یاد
من حبّهی قندِ کوچکی بودم که …
از دستِ تو در پیالهی چای افتاد
چه کسی گفت که مستی فقط ازجام شراب است؟
من ز میخانه ی چشمان تو هر لحظه خرابم!
نیشکر چون بشکند ،
شاخه نباتش میکنند ...
اندکی بشکن خودت را ، این همه تلخی چرا ؟
برای آرزوهای مَحال خویش میگِریَم
اگر اشکی نمانَد، در خیال خویش میگریم.
تو باشی، قهوه ای باشد کنارش فال هم باشد
و در فنجان تلخم ذرّه ای اقبال هم باشد
هدایت شده از → Sounds of silence
مرا دردیست اندر دل، که گر گویم زبان سوزد
و گر پنهان کنم؛ ترسم که مغز استخوان سوزد...