برای آرزوهای مَحال خویش میگِریَم
اگر اشکی نمانَد، در خیال خویش میگریم.
تو باشی، قهوه ای باشد کنارش فال هم باشد
و در فنجان تلخم ذرّه ای اقبال هم باشد
هدایت شده از → Sounds of silence
مرا دردیست اندر دل، که گر گویم زبان سوزد
و گر پنهان کنم؛ ترسم که مغز استخوان سوزد...
دیگران را اگر از ما خبری نیست چه باک
نازنینا تــو چرا بیخبر از ما شدهای ... ؟!!