تو باشی، قهوه ای باشد کنارش فال هم باشد
و در فنجان تلخم ذرّه ای اقبال هم باشد
هدایت شده از → Sounds of silence
مرا دردیست اندر دل، که گر گویم زبان سوزد
و گر پنهان کنم؛ ترسم که مغز استخوان سوزد...
دیگران را اگر از ما خبری نیست چه باک
نازنینا تــو چرا بیخبر از ما شدهای ... ؟!!
چو دیده دید و دل از دست رفت و چاره نماند
نه دل ز مهر شکیبد، نه دیده از دیدار
لمسِ آغوشِ تو گر باشد و من باشم و دل
دیگر از هر دو جهان، هیچ نخواهم ز خدا...