گُفت که با بال و پَری من پر و بالَت ندهم؛
در هَوس بال و پرش بیپَر و پرکَنده شدم...
صَد طبیب آمد،ندانست دردِ این شوریدهدل
کیستی تا آمدی ، صَد درد ما، درمان بِشُد؟
غمِ ویرانیِ خود را به چه تشبیه کُنم؟
فرض کن کوهِ شنی طَعنهی طوفان خورده..
- چنان وامانده شد واژه، برای شرحِ حالِ من
که دیـگر وصفِ حـالم را عبارت برنمیدارد . .
میروم تا که به صاحبنظری باز رِسَم
مَحرم ما نَبُوَد دیدهی کوتهنظران ...
تاج عشق آری به خاکسترنشینان میدهند
هر گدای عشق را حافظ نخواند شهریار ...
در نِگاهت آه و نِفرین ، بَر لبانت آفرین
خود بگو مَعنای آن تَحقیر و این تمجید چیست؟!...