ناگهان یک شب سراغم آمد و با خنده گفت:
نوشداروی توام..
با طعنه گفتم:زود نیست؟ :)
هر چه کردی با دلم را شعر کردم، روزِ محشر
دفترِ اشعارِ ما، خود نامهٔ اعمالِ توست...
رنگ چشمانت به شعرم خودنمایی میکند ،
چون عسل دارد غزل را هم هوایی میکند ...
خسته ام مانند چوپانی که خوابش برده وُ
گلهاش سمت زمین گندم خان رفته است...
تا غبار وادی مجنون به یادم میرسد؛
آسمان بر سر، زمین زیر قدم گم میکنم..
شعـر میگویم نمیفهمی که منظورم تویی
یا خری، یا نقشِ خر را خوب بازی میکنی!'