رنگ چشمانت به شعرم خودنمایی میکند ،
چون عسل دارد غزل را هم هوایی میکند ...
خسته ام مانند چوپانی که خوابش برده وُ
گلهاش سمت زمین گندم خان رفته است...
تا غبار وادی مجنون به یادم میرسد؛
آسمان بر سر، زمین زیر قدم گم میکنم..
شعـر میگویم نمیفهمی که منظورم تویی
یا خری، یا نقشِ خر را خوب بازی میکنی!'
چنان آغوش وا کن بر منِ تنها که انگاری
نداری بعد از آن آغوش، دیگر در جهان کاری!.
هرچه کردم خواب خوش آید به چشمانم نشد
روزها یاد تو هستم ، نیمه شبها بیشتر
شب خوش دوستان گرامی