شعـر میگویم نمیفهمی که منظورم تویی
یا خری، یا نقشِ خر را خوب بازی میکنی!'
چنان آغوش وا کن بر منِ تنها که انگاری
نداری بعد از آن آغوش، دیگر در جهان کاری!.
هرچه کردم خواب خوش آید به چشمانم نشد
روزها یاد تو هستم ، نیمه شبها بیشتر
شب خوش دوستان گرامی
من به قربان خدا چون که مرا غمگین دید
بهر خوشحالیِ من ، در دلم انداخت تو را :)
گفت تا امروز، دیدی من دلی را بشکنم؛
بغض کردم، خود خوری کردم نگفتم بارها...