پیش از آنی که بخواهی از کنارت میروم
تا بدانی عذرِ ما را خواستن کارِ تو نیست!
اگر از کمندِ عشقت بروم کجا گریزم
که خلاص بی تو بند است و حیات بی تو زندان
گرگ های این زمانه پشم پوشان آمدند
بُرده و کُشتند و خُوردند این من فرسوده را
گفته بودی با هیچ یک از آدمان خو نیستی
آه دیدم بعد من با گرگ خو هم سو شدی
درد ما را در جهان درمان مبادا بیشما
مرگ بادا بیشما و جان مبادا بیشما :)