چه کردی با دل و جانم که من از ریشه ویرانم
کمی با من مدارا کن مگر من خاک ایرانم ...
چه میخواهد مگر از جانم این دنیای بیآخر
که غـم را میبرد از یـادم امّـا با غمی دیـگـر!
حال را پرسیدن از لبها خطایی بیش نیست
حال را باید زِ چشمِ خسته و دلدار دید
از نگاهش خواندهام مایل شده قلبش به من
دوست میدارد مرا ، بیهوده پنهان می کند
عزیزم دوستت دارم ولی بـا ترس و پنهانی
که پنهان کردن یک عشق یعنی اوج ویرانی!