صد هزاران بیت خواندم مو به مو ، از سو به سو
هیچ دیوانی ندارد شعرِ چشمانِ تو را...
او میرود دامنکشان، من زَهرِ تنهاییچشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل، نشانم میرود.
رفت و از گریهۍ طوفانیام اندیشہ نکرد،
چہ دلی داشت خدایا کہ به دریا زد و ࢪفت
یک روز دو دلباخته بودیم من و تو ؛
اکنون تو ز من دلزدهای! من ز تو دلتنگ