بهمن ماه که رفتم مشهد موقع برگشت تو فرودگاه چشمم خورد به ی کتاب فروشی
و چون کتابی که قبلا خریده بودم رو خوندم تموم شد دلم خواست برم از اونجا کتاب بخرم چون تو تهران کتابفروشی از خونمون یکم فاصله داره و بابام هم اکثرا وقت نمیکنه ببرتم و من میمونم و بی کتابی و فقط میرم تو گوشی سر همون رفتم اونجا و کتابا رو ی نگاه انداختم همینجوری که ی دفعه چشم خورد به اخگری در خاکستر و و برداشتمش بعد بار کتابای دیگه رو هم نگاه کردم شازده کوچولو رو دیدم اونم خریدم اما بعد مشهد دیگه وقت نکردم کتاب بخونم چون ی هفته همش امتحان داشتم بعدشم که جنگ شد و کلا سرم شلوغ شد ولی بعضی وقتا بعد راهپیمایی ی دو،سه صفحه میخوندم بعد دیشب داشتم فک میکردم گفتم واقعا دیگه خیلی میرم تو گوشی بسه سر همون تصمیم گرفتم هر روز ۴۰دقیقه کتاب بخونم و خداروشکر امروز از صفحه ۱۰ خوندم تا صفحه ۵۰ و خیلی خوب بود.
ی بیو کوتاه و مختصر میدم از خودم:
بسم الله.
من بهارم.
۱۴سالمه کلاس هشتمم ۵ فروردین سال ۹۱
بدنیا امدم.
تهران زندگی میکنم.