چشمکی که نتوانست جانی را در آغوش صاحبش نگه دارد مردکش از شدت سرازیری نور های ازار دهنده نتوانست خودرا نگه دارد و کوچك شد. گویی ز افسوس که او نتوانست دگر صاحبش را یك درنگی نگاهی کند؛ زیرا نور ظالم اورا کور کرده بود و دگر سودی نداشت
قطره قطرگان شوری میریخت؛؛ و سرخ شده بود رگه های خونی اش در سپیدکانش اشکار بود دگر چشمانش سرشار از رنگِ سرخ بود
اشکانش خون را در آغوش گرفتند
و اشکانش سرخ رنگ شدند
که گویی اشکانش دگر جانی مداشتند که سرازیر شوند
که او چشمانش را از شدت قطرانش خشك کرد لبخندی لغزانی زد و چشمانش را درهم گشود که دگر فایده ای مدارد
-------------------------
امشب با بی حوصلگی کشیدم؛؛ امیدوارم خوشتون بیاد
#art
#𝓢𝓽𝓪𝓻
چون موجِ گیسو، گیسوانش در بادِ وهم رقصان،
و جامهی چیندارش، چون آلبومِ خاطراتِ لطیف.
در آغوشِ او، سپیدیِ اردکی خفته، چون ستارهی خاموش،
که بر حاشیهی شبِ گیسوانش، شبنمِ مراقبت میچکد.
کودکانه سر بر بالشِ پرها، رازِ دل به او سپرده،
نگاهش در افقِ محال، گویی معنایی غریب میجوید.
و اردک، تکهای از مهتابِ سرد، در حصارِ گرمِ دستانش،
نشانِ پیوندِ لطافت و وهم، در این سکوتِ شاعرانه.
-----------------------
آقا تموم شد 🦦تو کشیدنش به دلم نشست که متاسفانه دیدم تموم شده 🥀
#𝓢𝓽𝓪𝓻
#art
دیوارهایی که بوی گذشتگان میدهند،
پیکرِ او چون روحی نیمهحاضر ایستاده؛ نه کاملاً اینجاست، نه بهتمامی رفته.
شنلِ تاریکش، مثل سایهای که از سرنوشت جا مانده باشد، گیسوی سرخش،
چون رودی از خ. ونِ سالها سکوت،
لباس گلدوزِ او مانند گلی ست که در گلدان گمشده است
آویز آبیرنگِ سـ . ـینها.ش
مثل چشمی خسته است،
در آن عمقی میدرخشد که
انگار تمام دردهای د. ـ ـفنشدهاش .
*________________________________ *
بالاخره تموم شد 🥴💗
قبول دارین خیلی نازه؟
#𝓢𝓽𝓪𝓻
#art
#ارت_دیجیتالی
تایم :52 ساعت و 28 دقیقه 😝
تعداد لایه :136