هدایت شده از 💙𝐟, 𝘀𝗮𝗻𝗮𓍼֪
نامهی شماره سه. [ عشقهمزاد ترس است ... ]
دلِ وامانده، اسیر است و بیقرارِ رویِ یار.
قرارِ بیقرار من، بخوان نامهای از سلام من.
-
هنوز و هرگز و همیشهیِ من! چندیست که دلم هوایِ تو را طلب میکند و هزار و اندیبار لعنت بر جبر جدایی.
خوشا به حالِ آنکس که فارق از حکایتِ وصل و حقارت هجران است؛ تکیه بر یارِ جفا کار نکردی که بهوقت جدایی محکم بر زمینت بزند و حالُ و هوای حرفهایم را درک کنی.
هوژینِ من، عشق همزاد و همراهِ ترس است. عاشق که شدی، ترس هجر و جدایی بارِ سنگینیست که باید به دوش بکشی و تحملش کنی.
زمانی که شدی معشوقِ این دل خسته، خیال میکردم که آمدی که بمانی و مرهم شوی، اما زخم شدی بر دل درماندهام.
آرامِ من، عشقی که امید به وصل نداشته باشد، همسایه دیوار به دیوار مرگ است؛ عجیب است که هنوز مرغ عشقتو در سرایِ من زنده است.
همیشه یکچیز از وجود معشوق در دلِ عاشق تهنشین میشود و شیرینیِ عشق را در قلبش زنده نگهمیدارد، حتی اگر مُهر جدایی بر سرنوشتشان خورده باشد. میدانی، من در اتاقِ تاریکِ ذهن هنوز با خاطرهایت زندگی میکنم و هنوزهم عاشق نرگسیِ زیبایت هستم.
مهروماه من، اینی را که الان میخواهم بگویم، رازیست بینِ من و قلم و کاغذ، شاید روزی توهم این را فهمیدی، تو خاطرهیِ دور عاشقی هستی که با تکرارِ تصویر تو در گوشههایِ تنگ و تاریک ذهنش، با مرور هزاربارهیِ واژهها و حرفهایت و نقشِ منحنیِ گوشهیِ لبت، روزش را به شب میسپارد و شبش را به روز.
آمالِ بیانتهایِ من، کلامِ آخرم این است که بدان اینجا کسی بیشتر از خودت، تو را در ذهنش مرور میکند.
نگارنده: درماندهی سرزمینِ شیفتگان.
برسد به دستِ: طلوع کنندهی غروبِ قلبم.
#فاطمهثنآ 🤍 .