eitaa logo
deadlock
206 دنبال‌کننده
2 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
می‌خواستم فریاد بزنم و از او بخواهم که نرود، اما چه حقی داشتم که او را از رفتن باز دارم وقتی خوشبختی‌اش در آغوش دیگری بود.
قلم از غم‌ دلتنگی انقدر نوشت که عمرش نکشید زندگی کند.
هدایت شده از  𝐹𝑢𝑡𝑖𝑙𝑒 𝐷𝑒𝑣𝑖𝑐𝑒𝑠
⋆.˚˖࿔ ࣪. Salutations à la bien-aimée Sylvia :> این پیام رو در کانال‌هاتون قرار بدید و عکس چشمان قشنگتون رو برای من ارسال کنید؛ من چشمانتون رو نقاشی میکنم، یک دیالوگ از یه کتاب به شما تقدیم میکنم، یه موودبرد از وایبی که بهم میدید براتون درست میکنم. —جهت تگ | یک نکته کوچیک.
به دیوار تکیه داده بود. چشمانش نمی‌دید، انگار که مِه‌ای جلوی دیدش را گرفته بود و نمیزاشت که درست ببیند. احساس میکرد خون دیگر در رگ هایش جاری نیست. انگار جریان متوقف شده بود. این احساس انجماد، او را فرا گرفته بود. هر سلول بدنش گویی در یخ فرو رفته بود و از حرکت باز ایستاده بود. صدای ضربان قلبش، که گویی در دوردست‌ها می‌آمد، تنها نشانه‌ی زنده‌ بودن او بود. هوای سردی که از پنجره‌ی شکسته به داخل می‌خزید، پوستش را می‌سوزاند، اما او قادر به واکنش نبود. گویی جسمش به تسخیر سرمایی عمیق درآمده بود که از درون او را منجمد می‌کرد. هر نفس، سنگین و دردناک بود، گویی ریه‌هایش از هوا پر نمی‌شدند. دنیای اطرافش، تار و مبهم بود، رنگ‌ها در هم آمیخته و صداها، نامفهوم. تنها چیزی که باقی مانده بود، این سکون مطلق و این احساس گریزناپذیر پایان بود. پایان جریان، پایان حس، پایان بودن.
منو ببوس همین حالا که زندگی دو سه نخ کام است.
https://t.me/suxcara , دیلی تلگرام