🔹گاهی ما همدیگه رو از دست میدیم تا خودمون رو پیدا کنیم ...
گاهی ما فقدان رو تجربه میکنیم تا قدر بودن ها رو بدونیم...
گاهی ما شکست عاطفی میخوریم تا معنای واقعی دوست داشتن و دوست داشته شدن رو درک کنیم...
ولی زندگی همینه...
و ما هر روز و تا همیشه یاد میگیریم و پخته تر میشیم و ورژن با تجربه تری از ما متولد میشه که توان بالاتری برای رویارویی با ناشناخته ها داره...!🤍
.
🔹سازگاری دائمی آدمو فرسوده میکنه.
آدم باید بلد باشه وقتی از چیزی
ناراضیه، سکوت نکنه؛
گاهی لازمه طغیان کنه، نه برای خراب کردن،
بلکه برای نجات خودش....!
🦋🍀
🔹«شفا یافتن به این معنا نیست که درد هرگز دیگر وجود نداشته باشد؛ بلکه به این معناست که آن آسیب، دیگر زندگی ما را کنترل نمیکند. شفا یعنی آموختنِ اینکه بگذاریم تا صداها بیایند و بروند، همچون ابرهایی در آسمانِ بیکرانِ آگاهی.»
پما چودرون
🍀🌷
_من به تو قول میدهم
که عاقبت شبی
از گلدان کوچک امیدتو ،
هزاران نور جوانه میزند
👒🕊
قطره های ڪوچڪ آب
اقیانوسِ بزرگ را می سازند !
دانه های ڪوچڪ شن ساحلِ زیبا را ...
لحظه هایِ ڪوتاه
شاید بی ارزش به نظر برسند
اما زندگی را می سازند
🍉🍃
آرزویم از محفل شعری با حضور تو به حسرتی در کنج قلبم خانه نشین شد :))
_ غزلی سروده ام برایت >
_ [بنام خون رستاخیز ]
بنویس، خورشیدی به گودالِ بلا افتاد
آرامِ، یک ملت به خاکِ کربلا افتاد
عشقِ دلافروزی که از او میشدیم شیدا
مبارک، جانِ شیرینش که در راهِ خدا افتاد
صلابتها ز مشتِ تو به چرخ آسمان ها رفت
نوایِ یا لثاراتالحسین در ،هر سرا افتاد
تمام عالم از خون شهادت باز برخیزند
از این پاکیِ خونی که به عرشِ کبریا افتاد
میان فوج فوج لشکرش جام جهان لرزید
به رستاخیزِ خونی ک به تقدیر قضا افتاد
همه پیر و جوان و کودک و نوازد، میبینی
به عشق خاک خود،با ظلم در شور و نوا افتاد
به زیرِ بیرقِ شمشیرِ بُرّان ، حیدری دیگر
سپاهِ ظلمِ کوفی مَسلک، از پا بی صدا افتاد
به عهد چادرِ مادر ، ک با خونت قسم بستم
حجابَم دِشنه و دُشمن از این تیرِ حیا افتاد
_تیرماه 405
_خودم
👀🫀