˖ ۫ سرشار از تهی ۫ ˖
بر عشق تو سوگند که ویران تو هستیم .. از خویش جدا .. زار وپریشان تو هستیم پیش که بگوییم از این ، قص
تا در سر من نشئه دیوانه شدن بود
هر روزِ من از خانه به میخانه شدن بود
یا سرخی سیبِ تو از آن جاذبه افتاد؟
یا در سر من پرسش فرزانه شدن بود
یک بار نهان از همگان دل به تو بستیم
این عشق نه شایسته افسانه شدن بود
ای کلبه ی متروک فرو ریخته بر خویش
ویرانه شدن چاره بیگانه شدن بود؟!
مگذار از ابریشم من حلّه ببافند
در پیله من حسرت پروانه شدن بود
-فاضل نظری
اینکه فقط من حرف بزنم چیزیه که به شدت میره رومخم و یه حسایی بهم میده که در بلندمدت خوشایند نیست