بعضی آدما مثل لنگرگاهن ؛
توی طوفان زندگی. کنارشون نه نقاب میخواد، نه بهانه. سکوت با اونا راحت ترین حرفه، خنده بی حساب ترین،
و گریه بی خجالت ترین. انگار نفس
عمیق میکشی و برای اولین بار، خودت میشی؛ بدون ترس، بدون قضاوت. اینا همون خونه ی امنِ روح ان؛ قدرشونو بدون، چون کمیابترین تقدیرِ زندگی ان.
پرنده گفت:
چه بویی،چه آفتابی، آه
بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت.
پرنده از لب ایوان
پرید، مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمیکرد
پرنده روزنامه نمیخواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدم هارا نمی شناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ های خطر
در ارتفاع بی خبری می پرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه می کرد
پرنده،آه، فقط یک پرنده بود...
فروغ فرخزاد
«اگر از دیگران میرنجی همیشه هم عیب تو نیست؛ گاهی هم واقعا آنها بیرحم، بیملاحظه و نامهرباناند.»