كانت عيناي عمياء ولم أرَ نعمك؛ لقد تذمرت وأنكرت وكنت مديناً لك.
.
چشمانم کور بود و نعمت های تو را نمی دیدم؛ شکایت و انکار می کردم و از تو طلبکار بودم.
كنت دائماً تريد الأفضل لي، لكنني لم أفهم.
.
تو همیشه بهترینها رو برای من میخواستی، اما من نمیفهمیدم.
في كل مرة أخطأت فيها، لم أبالِ بأنكِ رأيتني وعرفتِ كل شيء. لقد أخطأت وكسرت قلبكِ.
.
هر بار که گناه کردم، برایم مهم نبود که تو مرا دیدی و همه چیز را میدانی. من اشتباه کردم و دلت را شکستم.
في كل مرة كنت تُظهر لي علامة من نفسك لتقول إنك تريدني، لكنني لم أكن أريد أن أراها.
.
هر بار نشانهای از خودت به من نشان دادی تا بگویی که مرا میخواهی، اما من نمیخواستم آن را ببینم.
كنتَ كالجبل الذي وقف خلفي عندما رفضني الجميع.
.
تو مثل کوهی بودی که وقتی همه مرا طرد کردند، پشتم ایستادی.
كلما ارتكبت خطأً، كنت تدعوني إلى التوبة لتنقذني من الظلام والضلال، لكنني تجاهلتك عمداً.
.
هر زمان که خطایی مرتکب شدم، مرا به توبه فراخواندی تا از تاریکی و گمراهی نجاتم دهی، اما من به راحتی تو را نادیده گرفتم.
عانقني في ذروة بكائي، لكنني لم أفهم.
.
در اوج گریه ام بغلم کردی ، اما من نفهمیدم.
شعرت بخيبة أمل في كل مكان، والتفت إلى الجميع إلا أنت.
.
از همه جا ناامید شدم و به همه رو آوردم جز تو.
في كل مرة كنت لطيفًا معي، كنت أدفعك بعيدًا.
.
هر بار که به من مهربانی کردی، تو را از خود راندم.