كنتَ كالجبل الذي وقف خلفي عندما رفضني الجميع.
.
تو مثل کوهی بودی که وقتی همه مرا طرد کردند، پشتم ایستادی.
كلما ارتكبت خطأً، كنت تدعوني إلى التوبة لتنقذني من الظلام والضلال، لكنني تجاهلتك عمداً.
.
هر زمان که خطایی مرتکب شدم، مرا به توبه فراخواندی تا از تاریکی و گمراهی نجاتم دهی، اما من به راحتی تو را نادیده گرفتم.
عانقني في ذروة بكائي، لكنني لم أفهم.
.
در اوج گریه ام بغلم کردی ، اما من نفهمیدم.
شعرت بخيبة أمل في كل مكان، والتفت إلى الجميع إلا أنت.
.
از همه جا ناامید شدم و به همه رو آوردم جز تو.
في كل مرة كنت لطيفًا معي، كنت أدفعك بعيدًا.
.
هر بار که به من مهربانی کردی، تو را از خود راندم.
في كل مرة أردت أن تمنحني طعم الحب والاستشهاد، كنت أؤخر ذلك بذنوبي.
.
هر بار که خواستی طعم عشق و شهادت را به من بچشانی، من با گناهانم آن را به تأخیر انداختم.
أهدرتُ فضائل رجب وشعبان. فتحتَ لي باب الرحمة، فأغلقته بذنبي. لكنك دعوتني إليك.
.
من فضیلتهای رجب و شعبان را ضایع کردم. تو درِ رحمت را به روی من گشودی و من آن را با گناهم بستم. اما تو باز مرا به سوی خود خواندی.
سمعت أنه لا يهمك ما إذا كان ضيفك شيعياً أو مسيحياً أو سنياً، سواء كان طاهراً أو آثماً، فأنت كريم جداً لدرجة أنك تسمح للجميع بالدخول.
.
شنیدهام برایت فرقی نمیکند مهمانت شیعه باشد یا مسیحی یا سنی، یا پاک باشد یا گناهکار، آنقدر بزرگواری که به همه اجازه ورود میدهی.
لكنني أشعر بالخجل. أشعر بالخجل منك. أشعر بالخجل من كل لطفك.
.
اما من شرمندهام. من از تو شرمندهام. من از تمام مهربانیات شرمندهام.